در انسوی صحرای دل...بیکرانه ها!!!
اين فصل را با دلم خواندم با دنياي اسرار اميز درون خود به سيري تازه پرداختم اين جا دولت عشق خيمه زده بود و من در ساحلي كه دريايش ابي نداشت سبوي در دست داشتم و ابي از ..... فصل بهار بود و من بهاري را در دل خود ديدم ... نمي دانستم همه چيز در درون انسان است و اين نگاه من بود كه مرا به وسعتي از يك تامل شبانه دعوت مي كرد.
درد هجران ما مانده است در سكوتي پر از ابهام . دراين وادي حيرت دشت كه افتاب سوزان پاهايم را تاول زده است . نمي دانم چي خواهد شد در اين وسعتي كه زيباترين افق يك نگاه اسماني بر سرزمين كوير و بي اب و علف يك دل ...انقدر در اين صحرا رفتم كه نايي براي من نمانده است . اين وسعت ويراني دل ... دلم مي گيرد از اين همه نامهري ها... صدق عظيم را پيشه مي كني و به هر سويي با نگاه عشق مي نگري .....اما هيچ خبر تازه اي نيست و در اين بركه مي ماني و دلت همراه نيلوفران تب زده مي شود.. ان سوتر صداهاي مي ايد گروهي دست افشان و پاي كوبان به بزمي خوشند.. صداهايش دلم را ازار مي دهد. خدايا در اين وادي چه خبر است .. من به ان سوي اسمان نگاه مي كنم ستارگان يكي پس از ديگري در حال بازگشت هستند و دلم براي يك شب باراني بسيار تنگ شده است . شب باراني چشم من و دلم براي كلبه خودم تنگ مي شود انجا گويي از همه جا براي من مقدس تر است و عطري دارد . اما من در اين وادي حيرت سرگردانم ... به نماز مي ايستم همراه با نسيم سحري و به پاي تاول زده ام نگاه مي كنم و به دلم كه مجروح است از بي مهربي ها. گلپونه ها را در كنار اين بركه مي بينم كه رمقي ندارند و از مهرباني هاي و بي همزباني ها مي گويم .. از دور دست هاي صجرا صداي اذان مي ايد غريبانه به نماز مي ايستم ....
دلم گرفته است .همه چيز در غربت نگاهم معنايي دارند و به انبوه خاطراتم فكر مي كنم ..... به ياد چيزي كه در اين سالها رنج من بود..... سرابي كه فكر مي كردي عشق معنا دارد. . چقدر سخت است كه سالها در وسعتي از نهايت ها و بيكرانه ها باشي . خود را سرشار كني و از چشمي به ارادت عشقي به عالمي از پارسايي برسي و جز او نداني اما و افسوس زماني شود كه دريابي او همراه نيست و خود را به تجاهل زده است . دلت اكنده از غمي بزرك مي شود . مي سوزي و ناگهان رستاخيز تازه اي در درونت شكل مي گيرد. ترديد به سوي تو مي ايد كه بازگرد. مي ماني كه در اين بيكرانه اي كه ساختي از مهرباني دلت و عشق را در نگاهي تازه معنا كردي چيزي دستت را نگرفت. گاه چون كودكي مي شدم و از باغچه اي شاخه اي گل مي چيدم و لاي قران مي گذاشتم . به حايي رسيده بودم كه عشق عاجز مي شد. بيكرانه هاي يك حس تازه ... مي خواستم به او تكيه كنم.... در راهي كه انتخاب كرده بودم . به زباني ساده تر كسي را دوست داشته باشم كه همدم صادق من باشد و از زيبايي هاي احساس در پارسايي عشق با او حرف بزنم و اوسرشار شود مي خواستم اين را ثابت كنم كه مي تواني در همين زمين كسي را در كنار خود داشت و با او به بيكرانه هاي نور و ايمان رسيد . من در يك سحرگاهان حتي پشت سرش نماز خواندم.... شب معراج ما مي شد به حساب اورد . اما ديدم شوقي در او نيست و ارام ارام راه خود را با جديت بيشتر ادامه دادم و ديدم راه ديگري هست و ان اين است كه خودت و دلت به سوي او بروي . و رفتم و سرشار شدم . باران مي باريد در سحرگاه نهم فروردين يك ساعت پيش از اذان صبح برخاستم و دو ركعت نماز شكر خواندم وو باران را حس كردم وو ارامشي اسرايي كه دريافت كرده بودم . به سجده رفتم و احساسس داشتم كه ارامش كوچكترين دستاورد ان بود.... عطري را حس مي كردم ... سرونازي كه مقابل پنجره كلبه من بود ووو با عطر باران سيمايي داشت گويي زادئري در ميقات غسل كرده است ... يك پياله چاي نوشيدم ... به ذكر پرداختم و حتي اين پياله نيز عطري داشت . اين دنياي من بود و كوله بار خود را برداشتم نسيم باران سحرگاهي چنان بود كه گويي در بهشت قدم مي زنم ... اين دنياي من بود... الحمدلله رب العالمين .... را از خدا خواستم بر زبانم جاري شود اين را دو شب پيش از خدا خواستم ان زمان كه در برهوت يك نياز ابلهانه زميني دلم هواي كسي را كرده بود كه از جنس همين زمينيان بود اما مهارتش اين بود كه گنجشگ را رنك مي كرد و به جاي قناري كه نه ... مي فروخت در ان لحظه از خدا خواستم با اين عبارت اسماني من خو بگيرم و هاله اي از نور را تجسم كنم و چنين شد كه اين مهرباني خدا مرا به وسعتي تازه تر از عشق برد...