لبخند مهتاب دل ما در ان سوی پرچین پر تمشک
.
در حال و هوايي بودم از وسعتي از يك حس تازه .. دلم ارام مي گيرد .. اين فراق ها سخت است . دلم در سبوي عشقي مي رود. ساغر من ان باراني است كه بر روي پرچين هايي كه تمشك هاي ان در وسعتي از طراوت مستي نگاهت را باعث مي شدند. من انجا هستم ... از اين ويرانه ها بيرون مي جهم. به كوچه باغ خاطرات كودكي ام مي روم... روي تنه يك درخت نارون مي نشستم... بوي برگ هاي درخت توسكا مرا به حيرتي مي برد.... به رقص برگ هاي تمشك نگاه مي كردم... باران را مي فهميد... باده عشق را گويي در دست دارد .باران ريزي مي باريد.. ان سوتر چكاوك ها سرخوش از مستي بودند.. بهار امده بود.. داشتند لانه هاي خود را مي ساختند... باران روي علف ها مثل دانه هاي مرواريد جلوه داشتند... تا چشم قدرت ديدن داشت به اين پرچين نگاه مي كردم ... ناگهان به يادم امد بايد براي گاوهايم علف بچينم.. زنبيلم را برداشتم و از كنار حويباري علف ها را با داره كه نوعي داس عاج دار است چيدم... علف هاي كنار پرچين را دلم نيامد بچينم.... انها حس خوبي به من داده بودند... صداي اذان از دور دست ها مي امد... به كلبه ام رفتم كه در نزديكي اين پرچين بود نماز را خواندم هوا داشت تاريك مي شد . از ترس زدم زير اواز... عمو اكبرم ما را از وحشتي موهوم در اين جنگل مي ترساند مي گفت ديو دارد... ما كه نديدم اما گاهي هر تنه درخت كابوس اين وحشت را معني پيدا مي كرد.. اين داس به من قوت قلبي مي داد.. بسم الله را مكرر مي گفتم... تا جن ها و ديو ها مرا با خود نبرند.. چراغ خانه ها از دور دست جنگل پيدا بود..صداي گاوها مي امد... به دكان محل كه مي رسيدم دلم ارام مي شد قهوه خانه مشهدي احمد . روستائيان كه چاي مي نوشيدند.... نيم نگاهي به قهوه خانه كردم .. عمويم صدايم كرد- ها كورجي اماري كه ري اورا نشو.. زود وگرد... دوست داشتم برايم ادمسي بخرد اما اين عمو رمضان جون به عزرائيل نمي داد.... مردي خسيس .بود .. من به خانه رسيدم نگاه تند مادرم را مثل هميشه ...ديدم ... اسمش شهربانو بود... ارزو داشتم براي يك بار به من لبخند بزند.... كه نديدم... هميشه مي گفت... به زاك رو نبايد داد.... دست هايم را شستم.... به اتاق نشيمن رفتم ... كتاب را برداشتم و خواندم... چيزي نبود بخورم تا شام دو ساعت ديگر.... چاي دلم مي خواست .. گاهي براي پدر بزرگم كه پاپيروس از دكان حاج احمد مي گرفتم استكان هاي پر از چاي را مي ديدم دلم مي خواست يك استكان چاي بنوشم. اما كسي ما را تحويل نمي گرفت چون سني نداشتم .. كلاس سوم ابتدايي بودم..گاهي بهتر از كوچه هاي باغ خاطرات نيست ... دنياي قشنگي است كه مي تواني در متن ان روزها قرار گيري و بيكرانه هاي يك احساس را به چشم دل ... بگذارم تا بگريم به پريشاني خويش به جان امدم از تنهايي خويش.............