./ اگر ان روز  در وسعت درنگي تازه چشم از اسمان مه الود نمي كند.. اگر او قدر خود را مي دانست كه افرينش تازه  اي دارد  . اگر قدر چشمان مست . ان زلف سياه را مي دانست كه به عطر معرفتي از او فرشته اي اسماني مي ساخت . اگر او  به سوخته دل عاشق نظري مي فكند.  گاهي دلم مي سوزد از دست ادمهايي كه قدر خود را ندانستند و به نگاه بولهوسي سرمست مي شوند و چوب حراج به هستي خود مي زنند . اما شايد هر كس قيمتي دارد. قيمت او همين بود ؟ نمي توانم باور كنم ؟ كاش درنگي مي كردي در وسعتي از بيكرانه چشمت .. تو امانتي بودي... تو ان مرغ سحري بايد مي شدي كه در سجده خسته دلي عطري را در مهرباني صدايت مي دادي . تو دراين وادي نگاه هاي نامردان خود را باختي و به اميد لذتي بسيار كوتاه بسيار ارزانتر از هرچيزي /// ياد ايام در دلت جاري نشد؟ مي توانستي خود سروش اسماني باشي . مي توانستي ترجمان بسياري از خوبي ها باشي . يادت رفت كسي امده بود كه تو خود را بشناسي . يادت هست زماني از راز به هم زدن پلاك چشمهايت گفت ؟ از لبخند تو مي شد شعري زيباتر از مولانا سرود. كاش خود را گم نكرده بودي /. كاش به ياد مي اوردي كه در دل شب كسي در زيباترين مرتبه تلاش براي بندگي قرار دارد براي يك بار به ميهماني خلوتش مي رفتي . سالها در انتظار بود... كه تو بيايي تا خود را بشناسي . او هيچ چيزي از تو نمي خواست او از جايي امده بود. او نشان داد كه بي نياز از تو بود. او ارزويش اين بود كه به معراج تنهايي برسد . او امده بود تا درسي تازه باشد . اين كلك خيال انگيز زيباترين هاي احساس . اين باده عشق در سفالي بود كه نهايت لذت را به دل و جانت مي داد. اين را ترديد نكن كه خدا فرستاده بود. كه بيايد تا قدر خود را بداني . يادت مي ايد هميشه در لحظه هاي ديدار از تو مي خواست نمازي بخوانيم ؟ ايا پس از انكه از نزد او به شهر و  خانه خود بازگشتي ايا درنگي كردي چرا او مرا به نماز دعوت كرد ؟ در ان نيمه شب تو امدي به صد شوق او ترا به نماز شب و به تو اقتدا كرد. اشك هايي كه جاري شد انهم به ياد تو نماند. ان اشك ها از چشمه زمزم امده بودند يادت مي ايد من انها را بوسيدم .و جمله گفتم كه اين اشكها زيباترين هديه خداوند است ؟ كه ما به شرف عشق نايل شديم ؟ گفتم به سرزمين مقدس عشق امدن كار هر كس نيست و خداوند به هركسي اين هديه را نمي دهد. يادت نمانده است؟ از ان صدايي كه شعر حافظ را مي خواند ومن گفتم اين صداي اهنگ دل اسمانيان است  ؟ از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود- زينهار از اين بيابان وين راه بي نهايت .... ان زمان كه پيشاني ات را بوسه مي زدم ارام در گوش دلت نجوا كردم كه حافظ به ميهماني ما امده است به ضيافت ما همه امده اند ما به شرف عشق بر با م عرش طواف كرده ايم  و تو با ملاحتي عاشقانه گفتي كه ما لباس احرام عشق را .... به تن كرديم و همه چيز بر ما حرام است جز اين خلوت ما.... پس همه اينها را كه گفته بودي سرابي بود؟ جان به لب امد لب بر لب جانان نرسيد... دل به جان امد و او بر سر نازست هنوز ....و رقص سماع تو پنجره اي به سوي هستي بود. دست هاي تو را مانند صوفيان معبد قونيه تكان مي دادي . و من شعري سرودم به وصف دستان تو /// گرچه بيگانه زخود گشتم ديوانه زعشق يار عاشق كش ..و بيگانه نوازست هنوز ...