شب كه در مرز نيمه خود مي رسد درنگي در كاروان دل تو  جان مي گيرد. اهنگ درايي ترا به وسعتي تازه از خلوت مي خواند مي روي و درك تازه اي به سويت مي ايد و مي فهمي جز اين خلوت هيچ خبري نيست در اين جهان و اين ادمها / اينها مترسك هاي جاليز سراب هستند. تو مي پنداري كه انها به وسعتي از حسي عاشقانه اما نه ...  انجا ان خلوت است كه مهرباني مهتاب اسمان را حس مي كني و مي توني انرا ميهمان خلوتت كني ... خوب خوب نگاه كن  ... مهتاب همراه تو مي شود. در كلبه دلم خبرهاي تازه است  قدم در وسعت تازه اي از نخواستن و نداشتن .... اين بيكرانه اي است از مهرباني خدا و باقي همه سرابي است كه ترا به بيراه مي برند .. از اين خلوت به بيكرانه هاي هزاران بوسه و عشق و ايمان و بهار برو... برو به ان دياري كه خاكش توتياي چشم خسته دلان است ..