سيمايي از او در دلم حك كرده بودم .. سيمايي از نهايت هاي مهرباني و صداقت هاي بي شمار كه ارزوي او اين بود كه تكيه گاهي و بي نياز از شياطين و سوداگران هوس شود. دران غروب سياه دلم ناگهان لرزيد . ناگهان از چيزي وحشت كرد. صداي اومهرباني نبود  در متن صدايش برداشتي مي شد كرد كه عطري ندارد . دارد خودش را يك عاشق اسماني  جا مي زد. اما من به روي خودم نياوردم.. هزارتوجيه براي دلم اوردم تا ازرده نشود اما دلم را خوب مي شناختم . از سرزمين عشق همه چيز عطري دارد كه بازتاب ان در شعر خواجه حافظ و سعدي و خواجوي كرماني .. نه نه اين گمشده من بود. اين ان كسي بود كه از ازل من در كنارش بودم ... او وسعتي بود از هم  بيكرانه دلم ... و اين دل داغدارم را مي بينم .سرم را روي پيشاني ام مي گذارم عجيب است من تب دارم ... بغضي بي پايان چشمانم را ازار مي دهد.الان در استانه اذان ظهر است روز سي ام فروردين 89 . در اين درد بي پايان دلم .... من نظاره گر اين دل مهربان هستم ... خدايا اين دل نبود. اين دل مانند خود نداشت . درياي بيكران مهرباني و صداقت و عشق ببين به چه روزي افتاده است مانند پرستويي بال و پر شكسته كه اسير باز شده است . حالا من در قفس سينه مي بينم كه چگونه در سكوتي مبهم به جايي خيره شده است تا بميرد...... اين دل پيش از ان غروب سياه سرشار از ارامشي بود..انرا به دست سوداگر هوس دادم . به دست زني مكار . تنها به اين اميد كه او دردمند است و عشق را درك مي كند. ان روزها صحبت هايي كه مي كرد من هميشه افسوس مي خوردم كه چرا حافظ او را نديد تا ديواني ديگر به زنده دلان عاشق دهد.  من در بيكرانه فتنه اي عظيم قرار گرفته بودم .... سالها سوختم و ساختم و هربار به اميدي تازه تر از هميشه ... بازي ها شروع شده بود.... بازي هاي بي شرمانه .. چون عنكبوتي سياه چنان در دل و جانم تارهاي خود را تنيده است كه جهادي تازه بايد تا از شر او ... ان تنديس نهايت هاي نجابت و شرم عاشقانه كه من در او ساخته بودم به يك باره فرو ريخت ... وقتي خوب نگاه كردي ديدي داستان چيز ديگري است . از جايي كه به سويت امده بود. شكارگاه او بود... دلهاي ساده را قرباني كردن دشوار نيست . اما نشان دادن سيمايي از نهايت عشق ورزيدن و مهارتي زيبا كه تو فكر كني او جز تو كسي ندارد و انگاه كه مي بيني او به راحتي يك ليوان اب خوردن مي رود در اغوش كساني كه كارشان هوس بازي مي باشد تازه متوجه مي شوي كه ان غروب سياه دلت حق داشت بلرزد... و تو مبهوت مانده در اين ماجرا مي ماني كه چرا دل هاي شكسته بازيچه شياطيني مي شوند كه دلشان از سنگ سياه نيز سياه تر است . شعري را خوانده بودم در جايي كه : مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم    زمانه مرا كاتب دكان مي فروشم كرد.....   در مظلوميتي غريبانه به اميد شبي هستم كه در سكوت كلبه ام با ديگر چشم در ايات قران به اين سفر دور و دراز خود فكركنم ووو سفري به سوي معبد دلم كه غبار غم بر روي ان نشسته است .  و شايد اين فرصتي باشد تا هر لحظه به خدا بيشتر انديشه كنم كه او هاله اي از نور اميد را در دلت /.........  چه زيباست كه از همه ببري و به او بيپوندي .. صداي اذان مي ايد الله اكبر....... و من به نماز مي روم.. تا با سجاده مي الوده و دامن تر بروم به اميد مهرباني خدا....