طواف بر بیت الحرم خم دل...
وسعتی از یک طواف بر بیکرانه ای از اقلیم دل ... بیت الحرم خم انگاه که سرشار از شوق این سفر اسرایی شدم ... در دل شب بود که به سرزمین عشق رسیدم و در لباس احرام به بیت الحرام خم که رسیدم چون من خاموش و چوشان به سان زائری که دشت و صحرا ها به امید این وسعت اسمانی طی کرده است . هیچ کس نبود.. من تنهای تنها بودم ... قدم در سرزمین تازه ای گذاشته بودم .. نسیمی از کوه عجون می امد.... مقام ابراهیم را به احترامی از عشق به وقوف دل سپردم ... اینجا دنیایی بود که ارامش یک عبودیت را احساس می کردم .... هجر اسماعیل در وسعت طواف عطری داشت . مرزی از یک نگاه تازه ... این یک حج بود .... بیت الحرم خم .... تا در میخانه دل به شرف ادبی تازه برسم دردی کشی باشم که چشم عاشقان را بفهمم. دل شب بود ... اواری درایی مرا به خود می خواند.. زائری از راه رسیده بود... مهتاب عشق در وسعت قدمهای او اسمان را از جذبه ای اسرار امیز برخوردار کرده بود/. اینجا در این وسعت نیمه شب ... در حرم دل بودم ... تنهای تنها ... . زیبا بود که هیچ کس نبود. هیچ چشمی مرا به خود نمی خواند........... به نماز ایستادم .. این نماز هم مرا به عالم معنا برد. قنوت من این بود... شرمش از چشم می پرستان باد..... نرگس مست اگر بروید باز.......
شب دامن مهربانی را در افق مشرق اسمان به صدای چنگ و رباب دلبری ترنم داده بود... بهترین روشنایی مرا صدا می کرد.... که بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه و او با دسته گلی از نرگس به ضیافت دل ما امد و دستان گرم او چشمان مرا نوازش داد.... پرستوهای مهاجر امده بودند به غزل خوانی این میعاد.......... جغد ها رفته بودند... کرکس ها اثری نداشتند همه جا کبوترانی بودند در وسعت گنبد فیروزه ای دل ما....
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 8:30 توسط ناصر كاظمي
|