درد هجران ما مانده است در سكوتي پر از ابهام . دراين وادي حيرت  دشت كه افتاب سوزان  پاهايم را تاول زده است . نمي دانم چي خواهد شد در اين وسعتي كه زيباترين افق يك نگاه اسماني بر سرزمين كوير و بي اب و علف يك دل ...انقدر در اين صحرا رفتم كه نايي براي من نمانده است . اين وسعت  ويراني دل ... دلم مي گيرد  از اين همه نامهري ها... صدق عظيم را پيشه مي كني و به هر سويي با نگاه عشق مي نگري .....اما هيچ خبر تازه اي نيست و در اين بركه مي ماني و دلت همراه نيلوفران تب زده  مي شود.. ان سوتر صداهاي مي ايد گروهي دست افشان و پاي كوبان به بزمي خوشند.. صداهايش دلم را ازار مي دهد. خدايا در اين وادي چه خبر است .. من به ان سوي اسمان نگاه مي كنم ستارگان يكي پس از ديگري در حال بازگشت هستند و دلم براي يك شب باراني بسيار تنگ  شده است . شب باراني چشم من و دلم براي كلبه خودم تنگ مي شود انجا گويي از همه جا براي من مقدس تر است و عطري دارد . اما من در اين وادي حيرت سرگردانم ... به نماز مي ايستم همراه با نسيم سحري و به پاي تاول زده ام نگاه مي كنم و به دلم كه مجروح است از بي مهربي ها. گلپونه ها را در كنار اين بركه مي بينم كه رمقي ندارند و از مهرباني هاي و بي همزباني ها مي گويم ..  از دور دست هاي صجرا صداي اذان مي ايد غريبانه به نماز مي ايستم ....

 دلم گرفته است .همه چيز در غربت نگاهم معنايي دارند و به انبوه خاطراتم فكر مي كنم ..... به ياد چيزي كه در اين سالها رنج من بود..... سرابي كه فكر مي كردي عشق معنا دارد.