باران ریزی می بارید حسی خوبتر از همشه مرا به بیداری خواند نیمه های شب بود کنار درخت سیب نشستم . شکوفه هایش را حس می کردم که به نیایش سرگرم بودند و در وسعتی تازه تر از مهربانی های زنده دلان عطری داشتند. به چشم دل دیدم که انها به قنوت ایستاده بودند. همه جا سکوتی اسرار امیز بود و نسیمی برگ درختان را نوارش می داد. من به ان سوی اسمان نگاه کردم ابری  بود ووو جاذبه ای داشت. من سرشار از مستی عشق شده بودند و به نیایش سرگرم شدند. در سایه روشن لحظه ها این شکوفه ها به صد زبان مرا همدمی می کردند .  خدا این راز خلقت نیمه شب چه شکوهی دارد. چه طراوتی دارد و من همچنان در این وادی حیرت سرگردان بودم ... همه جا عطر خدا بود و به ایات قران اندیشه می کردم سوره طه ... . در همه ایات ان شگفتی بود. درنگی بود تا من درک کنم که این کتاب زیبایی های یک اندیشه را که من مسافرم را به من هدیه کرده بود...هاله ای از نور را درمتن ایات ان دیده بودم ...

دل می رود تا ان سوی بیکرانه ها

  چشم من به شوقی

شتابان چون کودکی بی تاب

به ان سوی دشت دل 

 کسی می امد با دامنی پر از گل مهتاب

 دامن کشان امده بود به ضیافت دل ما

برکه ای بود و من وضویی ساختم

به نمازی ..   و مهتاب امده بود

و مهربانی چشم او در وسعت لبخندی

به نماز دل ما قنوتی بخشید و هدیه کرد....

سلام من در نمار این بود . تبارک ا... احسن الخالقین....

ای عزیر به کمند سر زلفت  نه من انم که روم  تا بر دوست

به نگاه دل سودازده ام  تو بیا ...

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران  از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران...