در بركه چشم مست يار ما
اينجا در اين خلوت انس خبر هايي هست انچه كه نوشته مي شود عطري دارد از نهايت ايماني تازه . و شگفت انكه در اين زمين خاكي كه مي گويند هيچ خبري نيست . ياري دارم از جنس قدسيان اسماني . ياري دارم سرشار از مهرباني و زيبايي هاي بي نظير. ان شب باراني سمرقندي كسي به من شعري خواند و ان اغازي شد كه من در سرزمين عشق درافتابي ترين سرزمين دل چون هاله از نور را در وسعت يك ميعاد به نهانخانه دلم دعوت كنم . سحرگاهان شعري را در صلوات لبخند او يافتم . شعري بود از جنس اسماني و عميق تر از عشق . به طربخانه دل ما اگر امديد با وضوي اشك دل خود را به حريمي از طراوت عشق به پارسايي عارفانه اي معطر كنيد از شاليزارهاي سرزمين من كه ان دور دست ها در كلبه اي فانوسي بود و چشماني مرطوب و من تا ان سوي جنگل به سوي معبدي رفتم . خبرهايي بود. خبرهايي از ان سوي اسمان .
ترنم نگاه را در وسعت اين مستي ببين . اين مستي چون رطل گران باده اي را سرشار از مستي مي كند. چون صوفيان قدح بدست . چشمي به ضيافت دل ما امده است . چشمي به ارادت . گر عارف حق بيني چشم ازهمه برهم زن .
اين زيبايي احساس در وسعت نگاهي جان مي گيرد. اي چشمان مست ! اي چشماني كه مرا به نام تو آشنايي هست آيا در وسعت اين نگاه مي بيني هزارن نيلوفرانه به مستي چشمت شكفته مي شوند . اينجا يك بركه نيست ،اينجا دل است كه چشم مستي را به ابديت يك احساس فرا خوانده است . اينجا تاريخي از بيكرانه هاي يك احساس جان مي گيرد. جاده بي انتهايي است . جستجوي تازه در نگاهي تازه تر . بهاري در زيباترين افق . . تو مرا مي خواني چون هاله اي از نور مي شوي در نگاه نوشته هايم همه كلمات چشمي مي شوند باران مي باريد در دل شب . صداي پاي دل بود كه در آستانه عشق معناي خود را با عطر آسماني باران تقسيم مي كرد. آتشي در دل بود و هر قدمي به تمناي وصل دل شميم دل انگيز ايمان را معنا مي داد. باران به شوقي تازه مي رفت . باران بر شانه هاي خيس نگاهي تازه بود . دل در معناي عشق به ابديت خود معنايي داده بود. در پيوندي تازه در سايه سارشب و مهري به آستان چشمي كه مي رفت تا اين همه مهرباني را در وسعت يك حضور جلوه گري كند. عطر زندگي در باران . و دل من شوقي داشت . مهتاب دل بود كه امد به غزلخراني عشق و انجا بود كه در اين شب باران دل ما اقيانوسي شد از بيكرانه هاي يك حس تازه و من به ان سوي خاطره ها رفتم . نيلوفر من بود . ماه من و درخت سروي همراه باران آمده بود و عشق اسماني اينجا بود باران و اسماني پر از عشق . قدم زنان تا ان سوي كوچه شب ،پايم درد مي كرد دوست داشتم تا انسوي كوچه هاي بي انتها بروم تا ان سوي دشت . دست هاي من در دستان محبوبم بود صداي پاي باران در گام هاي عاشقانه ما و شانه هاي خيس يار من و باران چه اشتياقي را در شب احساس مي كرد. همه چيز عطري داشت از نهايت ها. همه چيز به رويايي شباهت داشت / اسمان و شوق باران و قدسيان و ما در دل شب به قنوتي از ايات عشق به ترنمي نگاه قدسيان اسماني سرشار شديم تا عشق را در وسعت لحظه ها جاودانه كنيم .