از آن سوي كلبه ما درختان اقاقي در آرامش خود به لبخند باران طراوت خود را احساس مي كرد. سكوتي درابهام هر سحر زيبايي خلوتيان را به بيكرانه هايي مي رساند واما در اين سحر باران عطر و بوي ديگري داشت . عطري از آن سوي اسمان . عطري بود از ساكنان عالم بالا ، قدسيان آسماني در جذبه اسرار اميز  عرش به طوافي عاشقانه مي پرداختند . با چشم دل كه مي نگريستس از سجده ات تا ان سوي اسمان راهي نبود. دراين انديشه بودم كه سرزمين دل در  طراوت سحرگاهان پنجره تازه اي مي شود تا به سوي اقليم عشق نگاهي تازه كند. دلت پر از كشاكش هاي تازه اي از عشق مي شود. توري را در دلت مجسم مي كني . لحظه ها تولد مي يابند و چشم تو در نگاه به ايات قران جان تازه اي مي گيرند . اين دو چشم بركه اي مي شوند. صدايي ترا در سكوت شب به سوي خود  مي خواند . مست و خمار  از ميخانه دلت ترا به ضيافتي فرا مي خواند . عطري از يك حس تازه در وجودت جاري مي شود. اينحا مي تواني ار بركه چشمت باراني را حس كني . دستي مهربان شانه هايت را نوازش مي دهد. لحظه ها به ارامي چون جيحون جاري مي شوند. مهتاب دل ما از راه مي رسد با سبدي پز از گل نيلوفر .. . عطر صد سلام در دل و جانت جاري مي شود. سرشار از طراوت مي شوي . حالا تكيه داده بر پرچين مژه هايش مي تواني زيباتر به بركه چشم يار بنگري و وضويي بسازي و همراه با چكاوكها  به سپيده دم صبح سلام مي گويي .  و دلت دريايي مي شود از گوهر عشق و من همراه با مهرباني صدايي چون هاله نور به شاخه گلي سلام گفتم .  خورشيد از مشرق دل يار ما طلوع كرده بود. به جا كه نگاه كردم عطر وبوي يارم را حس كردم . و تفالي به لسان الغيب زدم  : راهيست راه عشق كه هيچش كرانه نيست .  آنجا جز آنكه جان سپارند چاره نيست .

فرصت شمر طريقه رندي كه اين نشان     چون راه گنج بر همه كس آشكار نيست