در ويراني ترين نگاه دلم  سكوتي وهم آور در دلم  ابهام نگاهي را زنده مي كند- شوقي نيست . اميدي دراين ساحل كه همه قايق ها شكسته و به گل نشسته اند نيست . كجا مي فروشند مي صوفي افكن كه در تابم از زهد ريايي و اينجا  هزاران رنگ ريا در لجنزار هاي اين كوچه زمين ترا به فغاني وا مي دارد . دلتنگ مي شوي و هجران بلاي دل ما مي شود نه در اين زمين و به جستجوي مهرباني  كه در ان سوي آسمان و شب در متن سحر ارام و خاموش دل به فانوس مي بندي و دل و جانت مي شود اين فانوس اين شمع هستي دل و اين زيبايي يك حضور  و دنياي تو اين مي شود كه لختي در سايه سار فانوس آرام شوي و بينديشي و تدبر كني در عالم دل . خبر تازه اي نيست . دل در وسعت فانوس مي تواند انتظار را معنا كند؟ اگر دل به كسي بستي اين لحظه هاست كه بي خبر مي آيد چون به جستجوي تو بود. در همه شب و روز چون پروانه اي سرگشته مي رود تا گل عشق را در متن بوسه هاي خود عطري تازه دهد و خود نيز سرشار شود. از بغض خنذه ام مي گيرد كه اين انتظار عبث وبيهوده از زمينيان ؟

دلم ارام مي شود. دلم به بيكرانه اي مي رود كه هيچ  كس به انتظار نيست . كران تا كران اقليمي تازه به سويت گشوده مي شود. هر ايه اي از فران را كه مي خواني به طراواتي تازه تر مي رسي . اين ايات شگفت انگيز قران و سوره اعراف . دلت سرشار از حسي تازه مي شود. چه خوب است كه به درك تازه اي رسيدي كه تنهاي تنها بروي . در كاروان دلت كسي نيامد به شوق كعبه .  گاهي سرشار از درك تازه اي مي شود در اين بيكرانه و به سايه ساري تازه مي رسي اما كسي نيست كه به او بازگويي كني كه در اين سحر به زيبايي هاي تازه اي از ادراك هستي رسيدي . اين حس تازه را در نهانخانه دلت مثل هميشه نگه مي داري تا به اهلش بدهي . شايد هيچ ترديدي ندارم كه اينجا در اين سراب دروغين هيچ و هيچ خبري نيست . اينجا قرار هم نيست كه خبري باشد. ناله هاي دردمندانه خدا را كه از دست اين مخلوقات به جان امده است را در قران خواندي ؟ پس دلت را به هيچ چيز و هيچ كس خوش نكن و دلت را همه چيز خود بدان . براي يك بار هم كه شده است خودت باش و تكيه گاهت را در دلت بجوي .  اخرين ايه سوره اعراف زييايي سجده اي را در دلت ايجاد مي كند و هاله از نور را در وسعت سجده ات تچسم كن . و با اين نگاه به غريبانه هاي حضورت جاني تازه ببخش . از كوي مغان روي بر مگردان  كه انجا فروشند  مفتاح مشكل گشايي ..... ايا در اين طريق عشق  ، اين اسمان نمي تواند در هر سجر سرشار كند كه بي نياز از هر كسي شوي ؟

غزوب در دل تنگم دوباره خانه گرفت   دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت .

  نيم ساعت از اذان ظهر گذشته بود در سيزدهم ابان ماه  88 – هواي ابري دلم چون اسمان ابري بود.