من خواستار جام می
باز فرود امديم بر در سلطان خويش/ اين در سلطان، دل است . اين عظيم ترين چشم انداز خلوت دل... بال و پر خود را بگشا... هد هد جان به سوي سليمان خويش باز مي گردد. آرامش اسرايي در اين وسعت را ببين .. اينجا طراوت را همچون مولانا حس كن . نه نه لمس كن با همه وجودت . دل را به بيكرانه اي ببر در متن يك فناي عاشقانه .. به دامن پاك شب پناه ببر. به خلوت عارفانه شب عادت كن . سرشار شو از اين خيمه عظيم خوداگاهي . آكنده شو از اين طربستان .... در انجا نماز عطر ديگري دارد. و قنوت در اينجا عيمق تر از لحظه هايي اسرايي ابو علاي معري است . گريزي كن از اين دنيا. اين بازار مكاره اي كه همه چيز تكرار است . هر روز را به اميد شب وهر شب را به اميد سحري .......
ترنم اوازي از دوردست هاي شب را شنيده اي . بانگ جرسي مي ايد . ندايي از دور دست در سكوت شب و اسمان اين هميشه همدم ما و اين خلوت ما واين سفره سرشار از رحمت او / به بيكرانه هاي دل در شب برو همه چيز در وسعتي تازه تر شكل مي گيرد. از اسمان همه چيز را بجوي و به آسمان سير كن . زمين خلوتيان آنجاست . آنجا پر از كوچه هاي معطري است كه شميم عطر نيلوفرانه ها و ياس هاي سفيد براي دلت زيبايي يك نگاه اسماني را جاودانه مي كند. به آسمان كه رفتي درنگ كن . براي بازگشت به زمين درنگ كن . آنجا بمان . در وسعت نوري از قدسيان آسماني به عشق جاودانه ببخش . در بيكرانه آسمان، خود شو. خودآگاه شو -زائري شو كه به سرزمين عرفات مي رود. .و محمد (ص) را در هاله اي از نور ببين و به اين بينديش كه اين پيامبر امي تا بيكرانه هاي رحمت خدا به بي نهايت عصمت رسيد. از كوچه پس كوچه هاي مدينه اين شهر اسماني كه هنوز پس از قرنها در وسعت عطر مهرباني ان رسول لحظه هاي خود را سرشار مي كند به حرا برو و در دل شب عطر حضور نور جبرئيل امين را به چشم دل مشاهده كن كه ندا مي دهد يا محمد اقرا ... و تو در اين كوهستان مدينه يك لحظه به اسمان بنگر كه قدسيان به احترام سيد المرسلين چه شوري دارند كه سيماي محمد در وسعت زمين نور افشاني مي كند. چه زيباست عطر مهرباني هايي كه صداقت را در جلوه رخ دوست .... و من شايد مي مانم كه چه چيزي در قلمم جاري كنم . كاش يادمان بود كه رسول خدا تا كجا رحمت و بركت است بر همه