ساكنان عالم بالا در وسعت قدمهاي خود به سوي عرش به طواف ايستاده بودند . باران عطر ديگري داشت. سحرگاهان اين زيبايي نگاه خداوند به هستي در تولدي تازه در متن خود به بيكرانه هاي دلي ارام و پر از اميد معنايي داشت . اسمان به زيبايي سحرگاهان بي تابي خود را اشكار مي ساخت . خداوند تكيه داده بر عرش در بيكرانه نگاهش به سحرگاهان مي باليد وزمين در پرتوي از نور او عطري تازه مي گرفت . شب به پايان رسيده بود. در ان سوي بركه دل  خواب معصومانه او در كلبه زادگاه .و نمازي كه مادرش در بامداد هرروز مي خواند . معصوميت او براي يك عمر در چهره اش ماندگار شد.