غربت لحظه در يك غروب پاييز  زيياترين نگاه را در بيكرانه دلم ايجاد كرده بود . در آن دوردست ها جنگل بود. نوري كم رنك نشانه اي بود كه در آنجا كلبه اي هست  پرستوي دلم هميشه بدانجا سفر مي كرد و بر بام كلبه مي نشست و آرام و خاموش به لحظه هاي خلوت گزيده اي مي نگريست. يك آرامش در دل شب و زمزمه هايي كه بر لبان او جاري مي شد زيبايي خلوتش را همراه با شب باران طراوتي تازه مي بحشيد . دل ما آكنده از شوقي تازه مي شد اينجا پاكي ها موج مي زد اينجا فانوس معناي تازه اي داشت و پارسايي اين مرد خلوت گزيده در دل شب و دلت اكنده مي شد از وسعتي نيايشي كه تا بيكرانه ها به سير روحاني مي رسيدي .

 من به بيكرانه اي مي رفتم .. گاه بر لب پنجره چوبي كلبه مي نشستم و غرق در چذبه شبانه مي شدم . لحطه هايي كه به ذكر مي رفت .. سجاده او عطر شاليزار مي داد. نمازي كه خوانده مي شد عطر ديگري داشت . هر لحظه درس تازه اي مي گرفتم از اينجا دنيا زيبايي شگفت انگيزي داشت . اينجا پنجره اي به سوي كائنات گشوده مي شد . آن آروزي من در اين سالها كه به جستجو رازهاي اين كلبه بودم حالا در وسعت نگاه پرستوي خيالم  شكل تازه تري مي گرفت. من همراه شده بودم .

  نيمه هاي شب اينجا غوغاي روحاني بود. اينجا همه لحظه ها به تاملي تازه مي رفت . آسمان از اينجا در وسعت يك نگاه حرفي تازه تر بود و ستارگان در درخشش كلك خيال انديشي بودند  و آن سوي اسمان، شاهراهي بود به سوي معبد نور و قدسيان . اما در اين گوشه زمين لبخند مهتاب در سايه ناروني در كنار اين كلبه به زيبايي لحظه ها عطري تازه مي داد. نيمه هاي شب در نهايت ارامش و زمزمه هاي اين دردمند عاشق و اما صداي مرغ شب بود كه در بيكرانه جنگل به ارامش شب هجران معنايي عميق تر مي داد.

همه چيز به سوي سحرگاهان مي رفت و اسمان در اين لحظه هاي ملكوتي در عطر حضور ملائك عطري از سدره المنتهي مي داد.

وشعري در ايوان كلبه زمزمه مي شد : سحرگاهان كه مخمور شبانه .  گرفتم باده با چنگ و چغانه  

نگار مي فروشم عشوه اي داد    كه ايمن گشتم از مكر زمانه

سحرگان با شكوهي تازه تر از راه رسيده بود. گوشه نشينان از بركه چشم مستي خمارآلود خود  وضويي ساخته بودند و قنوت آنها چون هاله اي از نور جلوه گري مي كرد .

من ناگهان به خود آمدم شانه هايم خيس باران شده بود. شب از نيمه گذشته بود و من به تنه درخت توسكا تكيه داده بودم . باران با شدت بيشتري مي باريد و اما  پرستوي خيالم هنوز در وسعت لحظه هاي اين خلوت گزيده كلبه عشق محو جذبه هاي پارسايي ذكر شبانه شده بود.