دلم ار پرده بشد............
در سايه سار دل بود كه ياري امدي به ميهمان دل ما . دل او سرشار از عطر سدره المنتهي عشق بود دل او بيكرانه صدقي بود كه اخلاص را مي فهيمد چون كبوتري حرم دل.... به بيكرانه دل حافظ رفتم كه ندايي خوش داد كه دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه كحاست .اهي مي كشم از سراچه دلم . اهي از حسرت لحظه ها كه چنين مرداني سرشار از اخلاص مي ايند و مي روند و من غافلم . كاش مي شد در بيكرانه دل او نمازي خواند و قتوت ان باشد كه مدد از خاطر رندان طلبيم ... مد از مهرباني عشق . .و شايد تا ان سوي صحراي دل او گل هاي نرگس مستانه تر از زيبايي هاي يك نسيم سحرگاهي بودند كه شاخه گل محمدي به نماز عشق مي ايد . شايد در اين عصر پر از دلتنگي هايم كه نشان از بي تابي من به خلوت نيمه شبم هست . اين عطر حضور نشانه اي بود از يك حس تازه بهتر از بهار . زيباتر از رقص شكوفه هاي اقاقي و در ميانه دلم گرفته بود از ان سوي چشمي كه مهرباني نداشت و جز مكر . .و اين يار ما چون سروش اسماني بود. پاك و سرشار از مهرباني .و وقتي به من نگاه كرد در چشمان او عطري حس كردم چون سرزمين بيت المقدس عشق . سيامك جواني بود به وسعت زيبايي هاي يك اخلاص كه عشق را در وسعت چشمان نجيبش معنا مي كرد به من ارامش مي داد چون ارامشي اسرايي و من به بيكرانه چشم دوختم كه خدا بود و شب من با ذكر او عطري خواهد گرفت كه
غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت دلم هواي غم و گريه شبانه گرفت
به شهر خويش غريبم ولي چه خواهد كرد كبوتري كه به ويرانه اشيانه گرفت!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:37 توسط ناصر كاظمي
|