داستان ديگري وجود داشت : دل سوختن براي كسي كه تنها به دو ساعت هوس راني مي انديشد؟ اما چرا اين ادم براي كسي كه با هزاران احساس به سوي او امده است دل نسوزانيد . چرا در برابر اين همه مهرباني من  ؟ و اين همه بازي ؟ بايد به خود مي امدم . بايد از اين تار عنكبوتي رهايي مي يافتم . دلم گرفته بود. كار به جايي رسيده بود كه تا جيزي نمي خواستم هيچ كاري نمي كرد . در حد همين پيام يا تماسي در حد تك زدن . روز پنجشنبه گذشته براي انكه در متن نگاه او قرار گيرم به او گفتم  به كارهايت برس و نيازي نيست كه تماس بگيري خيلي زياد و او رفت و ساعت دوازده زنگي زد و شارژي خواست و تا حدود چهارو نيم هيچ خبري از او نشد  . هرچي پيام دادم خبري نشد  و زنگ زدم و با صداي بهت زده او مواجه شدم در سكوتي مطلق قرار داشت . گويي در جايي بود كه سفارش كرده بود صداي نفسي نيايد . بوي خيانتي تازه مي امد... جا خورده بود. ان كس كه حسابش پاك باشد چه باك از واهمه و غوغا سالاري؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اما مهم نبود. همان حدس من درست بود كه اين ادم كه روز پيش دوساعت با من چرت و پرت گفت يك هدف داشت تا و.قت خود را سپري كند و فردا دوباره نقشه اي داشت كه همان شد .... اين ادم معناي واقعي پنهانكاري بود. اما انگار جادويم كرده است در اين وسعت و من كه از طوفان اين همه حادثه گذشته بودم . و من كه بر هر چي خيانت و نامردي بود غلبه پيدا كرده بودم حالا چون كبوتري اسير در پنجه عقابي بي رحم گرفتار امده بودم . مثل كساني كه جادويش كرده اند. من به هزار شوق امده بودم به سوي او . دلم مي گرفت . هزاران بار التماس و به هزار مهرباني . درهمان يك و نيم سال اول ... اما هر بار مرا مي راند.. و در ان زمان كه مي خواستم براي هميشه ببرم باز مي امد و بد تر از هر كنه اي خود را ....  خيلي راحت مي گفت  كه نمي خواهم تر از دست بدهم .... براي اخرين بار كه امد  مي خواستم سرم را روي شانه هاي او ...و داغ نيلوفرانه خود را .... اما در دلم نهيبي مي امد نه نه ... نگو...

وقتي س تماس مي گرفت ... چهره اش باز مي شد براي او ارزش داشت كسي مانند او با وي تماس ... داشت قول  وقرار هايش را مي گذاشت ....  يك كلاش كه ادم خود را خوب مي شناخت و مي دانست كه اين ادم تشنه است .و اما اين ادم مي ديد مفتي زير كسي خوابيدن كه جز او ادمهاي ديگري هم دارد و از اين ادم پول هم مي خواهد و هيچ بعيد نيست كه پول چايي هم مي داد تا از او لذت ببرد و داستاني بود و  و فكرش اين طور به او راهنمايي مي كرد كه ادر اين مرحله نقشي تازه بازي كند كه او را كنار گذاشته است . تا مرا از خود دور كند ....براي او اين سناريو بازي كردن دشوار نبود... اما همه نشانه ها حكايت هاي تازه اي داشت . ممن ديدم كه در ين ميان اين ادم مدتها بود كه گرفتار س شده است . و چنان از بدبختي خودش ناله كرد كه س فكرمي كرد دارد به او خدمت مي كند و بهترين ارامش را در همان زماني مي ديد كه در كنارش باشد و سرشار شود از مهرباني او. كافي بود گذري كنم بر سياه كاري هاي اين چند سال او و خيلي راحت مي توانستم بفهمم كه اين ادم حق دارد چنين باشد . بار سنگيني بود بر دوش من .. او ادمها را براي همان لحهظ هاي يكه كنارشان هست مي خواد . و  انقدر دراين كارها بوده است كه مهارت او بي نظير است . نان دهن كجي ات مي كند كه مي ماني با هزاران مدرك كه از خود به جاي گذاشته است اما مانند مورچه سياه در يك شب تاريك مي ايد و رو ح و روانت را...  ساعت ده صبح بود . پيامي دادم كه .... حرف جالبي زد ... اه اه من نمره ها را وارد مي كردم و بايد تمركز مي كردم ... عجيب است . وارد كردن نمره !!!!!!!!!!!!! .  اممن دوساعت پيش به التماس از او خواستم كه قدري كمك كند به تماسي به تكي و به پيامي ... من داشتم دركنار سيدي كه دست فروشي مي كرد قرار داشتم . به فروشگاهي نگاه مي كردم كه او دوبارامد و لباس خريده بود.  شب قبل فيلمي از اين لباس ديدم كه  من در حال نشان دادن زيباترين احساس بودم و او داشت اس م اس هاي س را مي خواند و كرخه را . اين فيلم نشانه اي بود. از اينكه طرف من در چه وادي سير مي كند و  من بيهوده از اين امامزاده شفاعت عشق . بازي بي شرمانه اي كه در اين روز و وو ياد همان 22 خرداد سال گذشته به خير كه وقتي جيم شد در ان عصر . اين جواب را داد گوشي يكي از بچه محصل ها دستم بود . در ان زمان كدام س در اغوش او بود ؟ س ها چه شانسي دارند  و اين سياه دل گمراه از يك شكسته دل ديوانه اي ساخت  كه ...... خدايا نجاتم بده و دادي ... ان رو