قصه ناتمامی که می میرد!!!!!!!!
داستان دل من نيز همين است . در همين صبح بود كه قصه ناتمام عشق من خواندمت ... اما براي اينكه مرا دور كني ..بهانه اوردي كه ... منتظر ماندم و ديدم .... سخت است .شكستن ... اين زيباترين نگاه من .
گاهي به خودم مي گويم عحب دلي دارند بعضي ها كه براي شكستن اين دل تنها و غريب سالهاست هر روز دست به كاري تازه مي شوند. شوقي نيست و من در وسعت ذكر خود را رها مي كنم .... به خلوت .. به نگاهي تازه به اسمان و و پشت سرم را نگاه مي كنم ...دوراني كه جز شكستن دلم از سوي او .....اما خوب شد كه اين دل در پس ان ويراني عظيم همچنان مي شكند . كار دل ما اين است كه بشكند و كار دل عاشقان اين است كه بشكند.. چون چيني ترك خورده اي كه سهراب از ان به خلوتي تشبيه كرد.
اما چه زيبا بود هر روز صدايي مرا به خود مي خواند كه سرشار از اميدي تازه باشد . از ان رازهاي خلوت ما .
ومن به هزار جهد بكوشيدم و نشد و شوقي برنخاست كه به اتش تو نشستيم و دود شوق بر امد ... تو ساعتي ننشستي كه اتشم بنشاني .
اما سخت است براي ان دل عاشق كه هر روز بشكفد اما كسي كه او فكر مي كرد تنديس واژه هاي تازه عشق است او را كمتر از ادمهايي ببيني كه هيچ ندارند. اين سخت است . ميان عشق و معشوق هزاران راز است . خلوت است و هر بار كه صدايي از ان سوي ديار مي ايد كاش عطري داشت . شوقي در پي داشت تا تو بداني در وسعتي از بيكرانه ها هستي اما كار ما را ببين به كجا رسيد كه براي نشنيدن صدايت چه بازي ها و چه بهانه ها ... اما وقتي مي بيني كه دارد براي خودش خياطي مي كند و دوست ندارد صدايت را بشنوي. مانند پتكي مي شود ان كابوس كه راستي او شوقي به تو ندارد و تو در اين ميان براي چه كسي مي ميري . لالجين جايي بود كه عطر خاك در وسعت زيبايي كوزه ها پيامي مي دهد كه از اين خاك گل مي رويد و مولانا از ان شعري مي سازد و در اين ديار روزي بود كه مردي خسته دل به جايي مي رود به باچون و خاكي را مي اورد و روي سينه خود مي گذارد شايد ان خاك زماني به عطر بوسه قدمهاي كسي كه ...... تبرك شده باشد . در ان سوي صحرا .... سياه چادري قد علم كرده است و كوه مره دران سوي دشت در دامنه كوهي ارام و خاموش مي نگريست اين كسي كه از دياري تازه امده است / كوچه پس كوچه هاي ان دشت مرا به ان سوي دشت خاطره ها برد. ان خاك مهر نماز من شد . اما اين ها را كي مي فهمد ... يك چشمم به قران است . شوره مدثر را مي خوانم ....داستان دختر بچه اي يتيم و ان نامادري بد سگال را همه ديده اند. و تو شاهد باش كه او گلي مي چيند و به هزار شوق به نامادري اش مي دهد . مي داني چه پاسخي دريافت مي كند؟
يك سيلي بر صورت نيلوفرانه اين دخترك تنها و بي كس مزدي است كه از نامادري اش مي گيرد اما اگر مادرش بود چي مي كرد: شايد در ان سوي اين عالم روحي مي لرزد.... خدايا دخترم اسير چه كسي است . ؟ داستان من به مراتب بدتر از ان است . شايد چرخ هاي خياطي و شوق خانه جديد و من يك مزاحم .... اما شوق رفتن به لالجين ناگهان سرد مي شود.
عشق وسعتي بود كه در متن يك دل جاري بود. دران شب حضورم من به وسعتي از بوسه بر خاكي رسيدم ... اما پيام ان را هيچ كس نفهميد و من خاك غريب مانديم ... غربتي وامانده در حسرت خويش كه اين درياي بيكران عشق به پاي كسي ريخته شد كه .... لحظه ای د رخود فرو می روم . نکند او را بیش از حد بزرگ جلوه داده ام او چه فرقی با دیگران دارد. شاید این بیکسی من بود که همه نگاهم به او شد و از او بتی ساختم .. اما این صنمی نبود که بیارزد به نگاهی تازه ... خبری نبود... اما ایا بیهوده نمی اندیشدم؟ او در سبد دل خود چه داشت ؟ او جز قصه های روز مره که این شد و ان تماس گرفت ان در کف من است چیز تازه ای گفت ؟ اگر در ین سالها یک روز امد و شوق حضور در مزار حافظ را به شعری تازه تر از بهار برایت اورد بدان او //// او دغدغه ان را داشت که تیپ خود را زیباتر جلوه دهد و لباس های انچنانی بپوشد . اما اینجا خرقه پوشان بيت الحرم خم در وادي ديگري سير مي كردند. انها به كعبه كه رفتند فناي در خويش را خواستند . انها در شب مشعر با صداي پاي دل ابراهيم به روزي از رمي جمرات هر شيطان انديشه كرده بودند و حالا در اين خرابه غم زده ... دست به دامن شدند از كسي كه ره توشه اي نداشت ..... دلم به ارامشي مي رسيد انگاه كه وقوف مي بندد به مقام ابراهيم دل ... روزي كسي به او گفت مي داني كه تو براي دوست من همانند كعبه اي .... و من گاهي به ياد مي اورم كه شايد ان بنده خدا گوشش به مغزش وصل نيست كه هرگز از اين جملات اسماني رخ نمي تابد ... سخت است دامن عشق را دركسي ديدن كه چون نيك بنگري هيچ ندارد جز انكه كسي بيايد و از او تمجيد كند كه بهتر از ... فاشن تي وي هستي و مثل ... كيف ... ان ساده لوحاني كه براي دو سيخ كباب مي دانند چگونه حق نمك را ادا كند به نهايت عرضه .... خودشان و دو دستي و بگويند .. اي واي مرده شور اين دل را ببرند كه برايش كباب مي شود و دلم برايش مي سوزد مي داني براي چه كسي ؟ براي كسي كه زندگي اش بدتر از لجنراري است كه دران صدها خر را بي اب و علف رها كردند و بوي مردارشان دنيا را پر كرده است . انهايي كه جز هوس راني هيچ ندارد .و اين ادم خود را مي كشت كه اي واي اين ادم بدجور عاشق من شده است !!!! معني عشق را او بعدا درعمل نشان داد..... شايد همين بود.. همين عشق را اين ادم مي خواست و او به دل چي كار؟
و م