من مي دانستم تو باكسي قرار داري و بيتاب هستي . منن در ين ميانه يك مترسك هستم ....خوب مي دانستم كه تو هدفي جز اين نداري كه كسي مانند مرا هم داشته باشي / چه شد وسط كار كرخه اي دوباره زنده شد؟  تو بازي كردي و مي كني ... اكر به وسعت صدق امده بودي نيازي به تماس تو نبود .و به پيام تو// اگر كسي باشد كه خود را درخلوت يار بداند و حضور داشته باشد همه چيز در ساحل ارامش معناي خود را عميق پيدا مي كند . غرور و خودخواهي افتي بود و هست كه چشم بصيرت را از تو گرفت . خودباخته شدي . ادمي بي سرو پا به سويت امد خود را باختي . مثل يك كلفت سراپاي وجودت را  تسخير كرد. من فكر مي كردم ماهها طول مي كشد تا از طريق تلفن به او لبخندي اما دران عصر وقتي پيام تو رسيد كه من مي روم اول و اخر قصه را گرفتم . من در اين ميان مانند همه كارهاي تو وسط كار بازي داده شدم ايا اين بود امين بودن من ؟ تو در وسعتي از يك حس دروغين امده بودي به سوي من و من چيزي جز صداقت از تو نخواستم و تو گفني كه بي نيازم كردي . همه دارو ندارم را به پاي تو ريختم . بيكرانه هاي يك حس پاك اسماني كه در وصف نمي ايد به پاي تو ... . اما يادت رفت  كه من در زيباترين احساس به تو هر روز افقي تازه به رويت مي گشودم و تو سايت هاي دوست يابي داشتي قرار و مدار با ادم هاي كثيف . هر بار گذشت كردم ... هر بار با بزرگواري از خطاي تو گذشتم و هر بار تو امدي  با نقشه هاي تازه ...مثل روز روشن بود كه تو با وجود من دست به هر كاري زدي .. چگونه ممكن است كسي بيايد و همه نشانه ها و رفتارهاي ترا مو به مو بگويد . و تو حاشا كني كه نه نه من نبودم  . تو فكر مي كردي مرا فريب مي دهي اما غافل بودي خدايي هم هست . كار به جايي رسيد كه در هر كاري ازادت گذاشتم تا دست از پنهانكاري برداري .... اما امدي و تا انجايي كه لازم بود شفاف بودي و  در ميانه كار بدتر از گذشته پنهان كاري كردي ... خدا يك بار به تو هشدار داد و در روز روشن .... اما عبرت نگرفتي ... خيانت بزرك تو اين بود كه با وجود داشتن اين همه ادم در كنارت چنان نقش بازي كردي كه انگار در زير اين اسمان كبود هيچ كسي نداري .. چنان ماهرانه نقش بازي كردي كه هيچ كس نمي توانست ترديد كن كه داري بازي مي دهي ... چنان دم از نياز زدي به هم دردي كه گرگ بيابان دلش به حال تو مي سوخت و چنان بازي با كلمات را خونسردانه ادا مي كردي كه ادم مي ماند . . . مهمتر از همه چنان حرف مي زدي و طرف مقابل را مالك مطلق خودت قلمداد مي كردي كه هر كسي بود تسليم مي شد و  من مانده ام كه تو چه سالهاي مديدي در اين كار بودي كه اين چنين ماهرانه مي امدي و ادمها را فريب مي دادي ... براي تو فرق نمي كرد طرفت كي باشد . يك نويسنده توانا . يك مهندس يا يك راننده وانت . اين اخري كه مدير فروش بود و طوري از او تعريف مي كردي كه انگار پسر عمه گرامي ات هست . ابزار هاي تو را هم هيچ كس نداشت . نيازهاي اوليه ادمها را خيلي خوب مي شناختي و رگ خوابشان را و از همان راه وارد مي شدي .... .ان حرفي كه زدي يادت هست كه بايد دهن اين مردها و جوانها را بايد..... اين عقده اي بود كه داشتي از كركس و مي خواستي سر ديگران .. دراين ميان برايت مهم نبود كه طرف يك دل شكسته غريب باشد كه با هزاران اميد فكر مي كرد مي تواند تكيه گاه تو باشد .....و  اما همين اينها كشك بود..... كافي بود مطمئن بشي كه طرف وابسته به تو شده است و مرحله جديد شروع مي شد بازي دادن طرف و اين ساديسم تو پايان نداشت .. هر فريادي كه دلش مي امد براي تو هيج ارزشي ندشت ....اما اين داستان بلندي بود كه نشان مي داد دراين وسعت از بازي دادن هاي بي شرمانه  تا كجا تو مهارت داشتي ....و من مثل كسي كه جادو شده ام همچنان به اين اميد بودم كه شايد تو دست بكشي و دراخرين مرحله  با همه وجودم دعوتت كردم . زيباترين هاي يك مهرباني را به پاي تو .... و چنان رفتار كردم كه گويي وجود مني .. گفتم براي هميشه بايد خيالم راحت شود كه اين ادم وقتي برگشت با عطر ياد و خاطره اين حضور وسعتي تازه ايچاد مي كند و وقتي گفت  ميل.... را براي تقويت درس رياضي اش به مدرسه .... بردم انهم ساعت 5 تا 7 عصر دو ريالي من اقتاد كه قراري هست و اين كلاس پوششي هست .... و همين هم شد و دل و قلوه اي و گله هاي عاشقانه و  به من ... واي واي جات خالي نبودي ببيني كه چه كارش كردم .... محكومش كردم و گفتم من ديگه با تو كاري ندارم ووو ... اما داستان چيز ديگري بود و انها قرار و مدار خود را گذاشته بودند كه فردا كنارهم بروند در نهايت ..... و  اما مانده بود كه اين ادم چي تحويل من بدهد .. وقتي ديد هيچ راهي ندارد از حربه دلسوزي بهره گيري كرد.... مرده شور دلمو ببرند كه دلسوزي داره .... اما نه نه هرچي تو بگي عزيزم .....  من كاره اي نبودم.... اما شروع به عشوه گري كرد....

به او گفتم مگر با هم حرف نزدين ....؟ 

چرا حرف زدم اما يه سري حرفها مانده كه بايد بهش بزنم ديروز وقت نشد ...  باشه اگر تو بخواهي نمي رم .. كون لقش ....  اما اين ادم چه مهارتي داشت . ساعت يازده صبح امد خانه و گفتم اين زود امده تا بزك كنه و بره ..

عزيزم هر چي تو بگي ....  خودم را زدم به كوچه علي چپ و همراه شدم با ان پس زمينه ذهنش .. واي ديدم اين ادم له له مي زنه براي رفتن به ان دخمه سياه .... رگ خوابش را گرفته بودم و ديدم اين ادم چه قدرتي در نقش بازي كردن دارد و اخر كار اين شد كه من فكر كنم و تا حواب از من نشنيد نرود و ناگهان ديدم طرف در ميانه راه اين پيام را داد كه طرف با اژانس امده دنبالم وو مي رم !!!!!!!!!!! مانده بودم اين ادم تا كجا سياه بازي مي كند ..... مانند هميشه درمقابل عمل انچام شده قرار مي داد مرا و  چند ساعت بعد مثل ادمهاي بي سروپايي كه نديد بديد هستند زورش مي امد حرف بزند با من ...  خوب چي شد؟  خيلي خوب بود حرفامو بهش زدم و به ميمنت خريد خانه  .... جديد ما از خجالتش درامدم ..............   اي بابا چقدر مهربان هستي .....  ديگه تمام شد و او داشت مي مرد ....

 اين داستاني بوداز كسي كه سينه چاك نهايت هاي اسماني بودن مي زد و اين كسي بود كه مدعي بود بيكرانه نجابت است ....

هيچ خبري نبود... همه اش با هم حرف زديم بيست دقيقه هم نشد و اما چگونه است كه يك دوره گرد جسارت پيدا مي كند تا مزاحم كسي شود ان هم اين ادم .... و من غافل بودم كه اين شكار او بوده است و اين بود كه با عشوه هايش او را به دام انداخته است ....

مني كه لفظ كتاب از شراب مي شستم  زمانه مرا كاتب دكان مي فروشم كرد..

 دو سال بود پايم درد مي كرد .. هر شب و روز فرياد زدم .... اما او سرگرم كارهاي خود بود و هر بار با پوشش هاي عجيب و غريب ... اما اينها هستند كه خدا دلشان را كور كرده است . اما ايا اين هنر است كه ادمي مانند اين بيايد و دم از دل شكسته بزند و وسط كار  بفهمي سركار هستي و بد حور هم و براي همين است كه بايد همه چيز را به او ديكته كني ... من ماندم و داغ نيلوفرانه اي  در كوير و او ماند با پرونده اي سنگين از سياه كاري هايش .....

اها اين را نگفتم ووو چه فيلمي بازي كرد  سر جريان كرخه كه زماني مدعي بود معشوق او بوده است و بعد ديديم اين ادم همه كس او و اينها همه جور با  هم بودن و واقعا او را دوست دارد و عاشقانه .... اما عجيب است اين ادم با چنين احساسي چكونه حاضر مي شود با ادمهاي ديگري هم تا اخر كار برود ووو ايا به نظر شما اين ادم عاشق كرخه است ؟ يا نه .....  در يم جمله  از او بگويم .......  مورچه سياه در دل شب ظلماني .... اين وصف اين بانوي نجيب است كه وقتي اولين بار دديدمش چه جوري سعتي مي كرد سيمايي از نهايت صداقت و بي ريايي از خود نشان دهد اما از چشمانش مي شد همه چيز را درك كني ...در همين حد بگويم عكسي كه براي ديدن من اي ميل كرده بود و ان چه كه ديدم مثل اين بود كه كسي عكس خر را براي كسي ميل كند اما در واقعيت امر يك موش از كار دربيايد اين داستاني بود از اين پرونده سياه فريب..... در اين وسعت از خلوت عشق همه چيز در اين ميانه كار اين بود كه من از اين دام و از اين لجنزار رهايي يابم به معجزه ذكر ....  من ان كس بودم كه دلم نمي امد يك سيب را تنها بخورم ..  در كار عشق اسماني به انجا رسيده بودم كه  به او گفتم وقتي نام تو بر زبان جاري مي شود سوره حمد را .....  اما افسوس كه اينها براي كسي كه مست  يك بطري دلستر انار است و  كاش به خود مي امد راستي اين لجنزار شهوت چي دارد كه برخي از ادمها با وجود تعلقات زندگي حاضرند تن به هر كاري بدهند  اين اخر سر كسي كه شكار كرده بود پانزده سال از او كوچكتر بود و به قول خودش خاله بود... و معناي خاله در عرف عاميانه..... شايد اين ادم ابله نمي دانست خاله چه مفهوهي دارد كه وقتي كار .... عمليات به پايان رسيده بود.. در ماشين طرف چنان مست و شاداب خاله خاله ... مي گفت كه ..... . اهي مي كشم از عمق دلم .كه ايا اين ادم ارزش ان را داشت دران خلوت نيمه شب به نماز شب من . من گريزان از دام كفتار ها و گرگ ها چه غريبانه به سوي او امده بودم .... چه غريبانه به او اميد بسته بودم .. كه او سايه سار دلم باشد ... اما دوباره رمي جمرات بايد كرد. مشكل اينجا بود كه او فكر مي كرد به او نياز دارم و  اين نياز او را  چنان گستاخ كرده بود كه هربار بازي تازه اي در برابر بيكرانه تازه صداقت و عشقم در مي اورد. و شيطان رجيم  از رفتار اين ادم چه تحليلي خواهد داشت .... بي ترديد انگشت به دهان مي شود ... و خداوند تكيه زده بر عرش كبريايي خويش چه خواهد كرد ... و براي او دشوار نيست ؟ شكسته دلي امده بود تا مهرباني اش را ... . ياد حرف استادم افتادم .... كه گفت : من هميشه دراين فكرم كه يك ادم مهربان تا اين حد تنها و غريب ؟  اين اواره سرگردان چه جاي خيانت دارد ... او مي خواست بگويد كه كسي هست كه صداقت و مهرباني دارد اما اين كه امده بود و اين سيماي دروغين را داشت از سربازان فداكار ابليس بود و من سرگشته   كوي عشق  كه زماني در مقابل كعبه به سجده افتاده بودم ببين كه چه گونه اسير و بازي چه يك ....  شدم .....