انكه بخشي از وجود من است و من  مانده ام در حسرتي كه چرا چنين مي شود. و شايد اين سردي نگاه ها پيامي داشته باشد كه جز او  ان خداي مهرباني هيچ كس اما اين هم نمي شود و بيكسي چه سخت است .خسته تر از هميشه مي شوم ساعت  ده و نيم است روز بيستم خرداد ماه است . تنم سرد مي شود. گفتم خبري از تو نيست .. گفت  امتحان داشتم و تازه امدم به خانه و اين دلم را پر از غم و اندوه مي كند اين همان كسي است كه همه وجودم دراو جاري بود و اما حالا غريبه اي شده است . انگار هيچ حسي به تو ندارد. d; f يه بغض جاي اين اميد را مي گيرد و تو مي خواستي به سراپرده دلت بگويي كه دل كوچكي هست كه مي خواهد صدايت كند . اما شايد و بي ترديد وقتي شماره مرا روي گوشي اش ديد اخمي كرد و گفت اه اين كه دوباره زنك زده است .و  ناچار بر مي دارد . و لحن سرد او حكايتي است از همه داستان ما و او ..... در خود فرو مي روي . با غمي كه اينك امد است  هم خانه مي شوي ....چه سخت است بيكسي . چه سخت است سرشار از مهرباني ها شوي و چرا اين احساس خريداري ندارد . پلك هايم نيز خسته اند. به كسي ديگر محكي زدم گفت به كارهايت برس .و اين مهمتر از تماس با من است و او نيز گويي هديه اي بزگ ر به او داده اند مي رود و هيچ خبري از اين ادم نيست و ساعت يك و نيم شب زنگ زد چه كسي مي داند كه او پس از انكه حسابي با كسي حرف هاي خود را زد امد به سوي ما و مانند هميشه شارژ هم ندارد!!!!!!! و حق همين است چون بايد زحمت تماس با ديگران كه وضع مالي شان بسيار بداست!!!!!!!  داستاني است و اين چوپان را ببين كه از بي سگي رفيق گرك شده است و ببين اين دل شكسته به كجا رسيده است كه بايد چنين كند. از ان ديار تا به اين ديار راهي نيست . همه راه ها به بن بست بركه اي ختم مي شود براي ارامش خود كتابي را مي خوانم كه حسن به من داده بود. كتاب پايان زمين ...

 يك هفته بارها گفتم به  شهربانو زنگي بزن تا شايد دوباره ان شب باران بيايد و ما دران وسعت مهرباني صداي پاي باران به عطر يك سيني چاي بانو اميد تازه اي ... . كويي هنوز وقت نكرده است .

  و دراين بركه هم كه ديدم تنها خودم را تحقير مي كنم .. و دوباره به دنياي خلوت غم زده دلم بر مي گردم . هر شب ناگهان هراسي همه وجودم را فرا مي گيرد....يك بار كسي از شام من خبر نگرفت. كسي بود كه سايه به سايه مي امد كه در كنارم به خلوتم بيايد و ديدم سياه دلي است كه به درد نمي خورد . ان كس مي خواست به سودايي زيبايي دلم  باري باشد سنگين و امر ونهي كند و دوباره داستاني از نهايت هاي ام چيزي كه روزگارم را سياه كرد... دلم را به لحظه ها خوش مي كنم .. تا شب از راه بيايد و ذكري بر زبان تا ارام شوم .... دوباره همان مي شود كه بود.  وچه ساده لوحانه اميد بسته بودم به اين بركه  سياه ... و از ان ديار  نيز شوقي نيست  همه چيز  از رازي ديگر خبر مي دهد انگار يك تبعيدي را مي ماند كه بايد هر روز چند بار به پاسگاه پليس سر بزند تا بودنش را اثبات كند.. اهی از سینه ام مرا به خود می اورد . دلم برای ان درخت سپیدار تنگ شده ست که در نسیم وزان یک سحر رقص سماع برگ های ان  طراوتی می شود از حسی تازه ..  دلم می گیرد و تنهای تنها پرستوی خیالم را پرواز می دهم به سوی معبدی که دران مهربانی هست .   اخلاص هست و  دران جا   هیچ جیزی  نیست که ترا فریب د دهد.. ارامشی در دلت شکل می گیرد که می توانی عطر قدسیان اسمانی را حس کنی . پلاک هایم یاری نمی دهد باز این رشته کلام را جان تازه ای و می روم تا درکوچه بن بست دلم قدمی بزنم شاید کبوتری بیاید و هم سخن ما شود...