دردی فراسوی برکه های غم
....................................
يك بحران ايجاد مي شود و هزار جور مصيبت و تازه اين ادم به دست و پا كه بكو و هر كاري مي كنم تا اين نشود و داستان و از اين حرف ها . مانند ان يك سال و نيم سياه كه به خاطر ان سايت .... دلم مي لرزيد كه اين ادم نرود انجا؟ و من با اين بيكرانه احساس دست از پا دراز تر و همان هم شد و من هنوز در وسعت لحظه هاي يك حضور بودم انهم در يك هفته حضور و چه سينه چاكي ها كه بيا و ببين بيكرانه ايثار و نهايت هاي عشق مرا كه در سال نو امدم به سويت و از همه بريدم و ان كركس خطرناك و دو تا ادم و فك و فاميل و از اين حرفها ..... كه اينهم بود كه ادم باورش نمي شد كسي با اين همه تعلقات بيايدو از اين همه حصارها... و تو مي ماني در وسعت ايثاراو . و در رفتارهاي خود در زمان حضور هم كه سنگ تمام. مانند دادن اخرين نامه اش ... كه چنان از پيوند اسماني با وجود رودي چون كرخه .. كه هنوز جوهر مدادش خشك نشده بود كه داستاني تازه را به روي ما گشود و ان را نيز در وسعت ما شدن عنوتن گرد كه پرنده اي اگر پرواز كرد من از تو پنهان نمي كنم ....به گونه اي هم راست مي گفت اما نمي دانم چرا ته دل اين داستان چيزي ديگري است كه اسمانش ابريست .. اخلاص به چاك پيرهن نيست اينجا دل پاره مي پسندند. اين شعر مبناي كار ما در عشق ودوستي است . چيزي كه معنايش را در او و رفتارش مي جستم گرچه من از همان زماني كه هنوز صدايش را نشنيده بودم فكرمي كردم اين ادم تماميت درك و معني عشق است . بي انكه بدانم كيست در پروفايل او چيزي نوشته بود: به عشق نمي توان فرمان داد؟ اين
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:4 توسط ناصر كاظمي
|