سوخته مه وجودش سرشار از عشق اسماني بود . هر شب من دستاوردي بود. من شعري را خواندم بود كه عميق بود. مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم . داستان من بود. من جهاني را ترك گفته بودم .. ادمها را ان طور كه بود ديده بودم . بسياري از انها هيچ چيزي نداشتند مشتي لجن متحرك و پر از بخل و حسادت ..شهوت و پول به هر قيمت و خوش بودن به قيمت گذشتن از هر خط قرمزي . من راه تازه را انتخاب كرده بودم اشيانه مرا ويران كرده بودند و از پشت به من خنجر زده بودند انهايي كه سالها در كنار من بودند و همه وجودم بودند . در سرزميني غريب اشيانه اي ساخته بودم كه ويرانش كردند. داستان عجيبي بود. اما در اوارگي خود را يافتم ..به دل خود تكيه دادم . و همه كس من شد . زندگي دوباره من شد. بوي گل مي داد. دو دستي انرا گرفته بودم كه به كسي ندهم . تازه حساب كار دست من امده بود كه زندگي در اين وسعت عطر و بويي دارد . به اعتكافي پايدار روي اورده بودم ....با هر غزل حافظ چشم اندازهاي تازه اي در دلم بود . نيمه هاي شب با تصنيفي ارامش اسرايي خود را حس مي كردم . زيبا بود كه همه وجودم درك مي كرد كه اينچا غريبستان من است . حس غريبانه زيباترين حس يك دل سوخته است . از هيچ كس چشم اميد نداري و همه كست خدا مي شود.... خدايي كه در اين نزديكي هاست و به سوي تو اميد دارد كه تو باز امدي .مانند همان شعر زيباي مولانا كه هدهد جان به سوي سليمان بازگشته است .لحظه ها پر از شكوه اسرايي يك حس تازه بود. بي نياز از همه كس و همه چيز .. گاهي اين كودك دلم هواي همدمي را مي كرد كه بيكرانه احساسي باشد كه بال پروازت باشد . ناگهان رستاخيزي را حس مي كني . شهسوار عشق ايا امده است؟ ايا اين ارزوي بزرگ تحقق يافته است ؟ اين براي نياز نبود. من هر نيازي را در خود كشته بودم .. گرچه زماني فرارسيد كه مصرع دوم ان شعر را در خود تحقق دادم كه زمانه مرا كاتب دكان ميفروشم كرد....... به زباني ساده تر بيان كنم كه در دامي پر از مكر و فريب گرفتار امدم كه هيچ پروانه عاشقي اين چنين اسير دام عنكبوتي نشده بود... دلي سرشار از صدق عظيم بود كه انرا دو دستي به كسي دادم كه مكر و فريبش به صد رساله نمي ايد ....
اين دل شكسته اي بود كه دوباره خنجر زدندش اما اين بار با مكري تازه با دامي فريبنده با زبان عشق . من معناي اين جمله او را نمي دانستم كه مدعي بود به عشق نمي توان فرمان داد.....انقدر تشنه حقيق هاي تازه در عشق و پارسايي بودم كه فكر مي كردم كسي كه اين را مي گويد خود سوخته عشق است .اما ايا چنين بود؟ هر زباني را بكار بردم... زمان كه گذشت من گويي مانند ادمي كه جادو شده ست اسير اين مكار شدم ...كه با همه وجودم احساس كردم خلوتم عطري ندارد.....در ميانه راه ديدم ان كس كه گاهي همراه من مي شود مرا براي چي مي خواهد .... در اولين ديدار چنان كرد كه هيچ عاشقي نكرد و ليلي در برابر او حرفي براي گفتن نداشت . من شوقي داشتم كه هيچ كودكي نداشت . مي داني چرا؟ از بس نامردي ديده بودم در اين دنيا كه فكر كردم اين ادم امده است تا وسعت تازه اي براي من باشد تا به اسماني شدن خود بيكرانه هايي را خلق كنم اما باز ديدم كه من در چنبره فتنه اي عظيم گرفتار شدم و چه سخت است كه از كابوسي گريزان باشي و داغ نيلوفري در دلت باشد و اينك در وسعتي بيكران از پليدي ها قرار گيري .....