به حرمت اشكي از چشم يار ما
به عمق وجود دل ما بود كه از مهر تو جان مي گرفت. ان جا كه عشق را تو د روسعت قدم هايت به چالش كشيدي .....
در دنياي اسرار اميز سحر بود كه نام تو در ذكر من جاري شد.... مي دانستم تو وسعتي داري از همه مهرباني ها كه كسي ندارد. تو از بيكرانه مهري تازه تر خبر دادي .و من ان سحر كه اشك تو را بوسيدم در نماز شب ان بوسه نيلوفرانه اي بود كه به ياد ان گل من . تو بيكرانه من باش . تو بمان تا من ببالم. من به دامن مهرباني تو پناه اوردم . و تو نشانه اي بودي از ارامش دل من . تو ان سايه سار مهرباني نيلوفر مايي . ديدي زمانه چگونه خسته دل عاشق را به حريم معبد چشمت ميهمان كرده است / دل خود را در وسعت زيباترين مهرباني به چشم معصومانه نيلوفرم به ان سوي عشق و ايمان ببر. قدسيان اسماني اشك شوق جاري مي كنند و. تو در ان شب باران نبودي تا بغض صداي نيلوفرم را بشنوي . تو نبودي كه اشك خونين مرا ببيني . خداي من چقدر سخت است كه نيلوفرت را پشت ميله هاي درب اهني ببيني . ان زنداني معصوم ... صداي بغض خود را همراه با باران جاري كرده بود. اسمان خون گريست و بر سينه خود مي زد.. در ان شب باران و من چشمان نمناك گلم را ديدم در سايه روشن چراغ كوچه باران فرياد مي زد از اسارت نيلوفر.... من قدرت ايستادن بر پاي خود را نداشتم و صداي بغض اشك در ك.چه تنهايي جاري مي شد و ان سوتر صداي قهقهه اي مي امد..... ساكنان ان قلعه مخوف بر غم و اشك ما خنده مستانه سر مي دادند .. دست هاي مهربان نيلوفر را از ان سوي ميله ها گرفتم . گرماي وجودش بود.... گفتم نيلوفر جز خدا هيچ كس نيست كه از تو نكه داري كند گريه مي كرد و من ارام ارام از او حدا شدم و صداي گريه من در كوچه پيجيد و در متن قهقهه مستانه خناسان گم شد.. شب باراني بود و من با كوله باري از غم ... هاله اي از نور در اوج اين همه بي كسي نيلوفرم تابيدن گرفت واشكي از چشم معصوم او جاري شد و همه چيز در وسعت يك مهرباني به پيماني تازه مبدل شد. اين هم نيلوفري بود.... صدايم كرد ناصر؟ به حرمت اشكم .... به حرمت اشكم مدارا كن صبوري كن كه صبح نزديك است ... و من اين بزرگترين هديه مهربان مرا به ضيافت سحر خواهم برد..... در دل شب چه زيباست اشكي را بوسيدن و ان را امانتي بزرگ دانستن ..... و اين بود كه من بايد به خود مي باليدم كه كسي دارم كه هيچ كس ندارد.. چه قشنگ است غروب دل دريايي تو /// قنوت دستان ترا مي بوسم .... ان چنانكه بوسيدم ...... اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي . دل بي تو به جان امد وقت است كه باز ايي .......... غروب هشتم خرداد ماه بود و من در وسعتي از بيكرانه دلم نور اميدي را ديدم كه لبخندي را بر لب داشت . در ان شب حضور اسرايي ماه من همه چيز زيبايي عشق را جلوه گري مي كرد. همه چيز عطر نيلوفرانه را داشت . من در دل شب به نماز ايستادم و شكر او كه از نيلوفر تا مهتاب چه راه روشني بود در اسمان دل ماو مهرباني خداوند را حس كردم كه به دل شكسته من هاله از نور هديه كرد تا در خيل خناسان تكيه گاهي داشته باشم و بنياني مرصوص.