شاید این یک وسعت تازه بود که مرا به هجرتی تازه فرا می خواند .  دوری تسلسل وار از یک دایره  عشق به کجا رسیده بود .  چه رازی در این کار بوده است که  باید در متن یک سحرگاه سرشار از عطر گل مریم  به وسعتی تازه تر اندیشه می کردیم ... خلوتی بود در متن یک حضور ..  همه چیز در بیکرانه یکی شدن باید شکل می گرفت . من تا ان سوی خلوت دل او رفته بودم ..  می شد به عطری از نگاهش به من درک تازه ای داشته باشم . او درک کرده بود که من وسعتی دارم در مهربانی و دوست داشتن و می توانم احساسی بهتر داشته باشم . حرف تازه ای در دوست داشتن بود که باید تاملی تازه می کردم . ایا او به این ظرفیت های تازه اندیشه می کرد؟ ایا در این مرحله که او در ازمونی بزرگ قرار داشت او سرافزارتر از همیشه ظاهر می شد؟ یک راه تازه برای او و این مهم بود که او بداند همه چیز از همین تکیه گاهی که من برایش ایجاد کرده بودم شکل گرفته است . در لحظه های زندگی و من ان سوی یک نگاه تازه می خواستم حرفی تازه به او بزنم ایا او بی تردید در این وادی تازه می توانست به عمق نگاهم ایمان تازه ای بیاورد. من او را از وسعت دلم به بیکرانه های تازه رها کرده بودم تا بداند همه چیز در ازادی باید شکل گیرد// ایمان به خداوند در این مرحله عطر دیگری داشت . عطری که به خود اگاهی می رسید و بهار فرصتی بود تا این خوداگاهی عطر و بوی تازه ای بدهد