پایان راه ..... سرابی که بیهوده بود
هيچ راهي ندارد. ظاهرا ان قدر زنگار گناه بر دلش رسوب زده است كه اگر او را به زيباترين محفل اسماني هم ببرند همين است . شايد هم حق دارد. ادمي كه عمري در سياه بازي هست . اما من در وادي انديشه دارم ... رياضتي تازه در راه خواهد بود. قران بايد در وسعت نگاهم همه چيز باشد . عزم خو.د را جزم كرده ام.. همين كه درك كرده ام كه مسافرم ... همين كه نوري عظيم را در افق خيالم تداعي مي كنم . همين كه به اينجا رسيدم كه خدا در انديشه خلق قران بود. در ان سحرگاهان كه جبريل امين را خواست به او چيزهايي گفت . ايات اسماني را به او وحي كرد. خدا مي ديد كسي را در زمين كه سرشار از پارسايي بود. محمد امين .... همه اين سير اسماني خدا را مي ديدم كه او را در شبه جزيزه عرب مي ديد . او را برگزيد و به جبريل امر كرد اين ايات را به او وحي كند. او در مشرق اسمان امد و محمد را دعوت كرد به او نزديك شد ... نزديك تر ..... به اندازه دو قوس كمان ... وسعت اعجاز اسماني را ببين ...
من دراين خيال بودم .. ان لحظه اي كه خداوند بزرك اين امر اسماني را به فرشته خود وحي كرد و جهان را در وسعت نام اين پيامبر امي....شكوه اسماني او را در اين بيكرانه شاهد باش . ان روزها را به ياد مي اورم كه كتابي را خواندم و مرا به زيبايي هاي تازه اي از عشق به رسول خدا.... رساند. محمد پيامبري را كه بايد از نو شناخت ..........از ان پس در متن زيباترين لحظه هاي او قرار گرفتم... زيبايي هاي احساس او به يتيمان و در ماندگان و اواره گان .... ان همان چيزي بود كه همه مسير زندكي ام را در اين وسعت قرار داد.. ان روز كه به سوي كسي رفتم كه شريك زندگي م باشد همين حس را داشتم كسي كه مادر نداشت .و پدرش نيز درمانده بود .
زيباترين نگاه را در اين انتخاب جاري كردم .... انها بيكس بودند و دارايي شان جيزي نبود. سه سال عاشقانه ترين نگاه به او داشتم و حتي دستم به او نخوردو از او حتي قاشقي هم نخواستم . دلم خوش بود كه او در متن رنج .و درد بزرگ شده است و قدر مهرباني ها را مي داند . دولت فقر انگاه كه دروسعت توكل به خدا باشد اين بي نهايت هاي لطف او مي شود. اما همين ادم وقتي پيراهنش دو تا شد همه چيز يادش رفت و من راه بيابان را درپيش گرفتم.. اوارهگي را بر اين ننگ خودخواهي او ترجيح دادم من جهاني را به يك لبخند صادقانه عوض نمي كردم ..و هنوز نيز اما در اين ميانه كار حتي در اين راهي كه رفتم و در ميانه اش ديدم كه اي دل ........... اينكه ما در وسعت زلف سياهش به بيكرانه هاي اسماني يك احساس مي رويم اين تهي است و فريبكار و دلي سياه ......... ناگهان پرده ها كنار رفت و ديدم اييييييييييييي واي وووووووووو اين كه.................. بود!!!!!! خدايا پناه بر تو ... از ديار عشق . ان حرفهاي سرشار از زيبايي هاي مهرباني ... غمخواري هاي فزاينده و دراين ميان حريمي از عطر دلي ... خدا يا اينها همه نقشه بود؟ براي فريب براي داشتن كسي مانند من در ليست سياه ادمهايش............. من دنبال چيز ديگري بودم يك انسان خوب وسرشار از صداقت هاي تازه ... انكه كه مي گفت به عشق نمي توان فرمان داد اين ماهيتي كه داشت اين بود.؟ اين ادم درمقايسه با همه كساني كه من ديده بودم بيكرانه هايي بود در فريب ... پس از پنح سال هنوز در شگفتم كه چگو.نه مي شود يك انسان تا اين حد مكار باشد ... و تا بي نهايت ها چگونه است كه چنين ادمي انقدر مهارت در فريب داشته باشد كه نمي توان به عمق اين فاجعه پي برد. ما به خيال خود كه اين ادم راهي به سوي نور و مهرباني هاي صادقانه است چنان سرشار از وسعت هاي تازه اي در دوست داشتن شديم كه مي شود از انها كتابي بزرگ نوشت ... هر ان وسعت تازه اي ... حتي زماني كه ان پرده كنار رفت و ديدم اين همه توجيهات و نقش بازي كردن هاي او براي اين است كه به ادمهايي ديگري خدمت كند باز هم ادمه دادم گفتم سرانجام او سرش به سنگ مي خورد من بايد جواب خدا را بدهم ... من بايد كاري كنم ............. اما نشد كه نشد.. سرش بارها به سنگ خورد اما واي خدايا خدايا هر كاري بكن اما دل كسي را كور نكن ........ اين اخر گمراهي است ..... وحشت كردم از او .. يك ادم براي اينكه در دنياي كثيف خود بيشتر غرق شود دست به چه كارهايي مي زند . اصلا برايش مهم نيست كه تعلقي دارد و روزي دفترچه اي را امضا كرده است .... همين كه جايي پيدا شود كه يك گليم كهنه باشد و دو سيخ كباب و ... ميوه اي ..... اين مي رود . و اين برداشت او است كه اي بابا... من كجا بودم در اين سالها ... اسكول بودم كه خود را درحصار زندگي و تعهد به ........ كه اين را هم دروغ مي گفت ........ رستوران صوفي ساعت هشت شب