باران كه مي امد وسعت يك ترنم را جاري مي كرد. من گويي احساس تازه اي دراين وسعت برخوردار شده بودم .... ان شب را به ياد مي اورم  ان شب كه ابرهاي سياه دراسمان بودند  سكوتي مرگ اور را در اسمان مي ديدي . ساعت دو بامداد بود. ان ويراني دل و ان شب سكوت ..  شب برزخي بود.... اسمان ابرهايي سياه بودند كه گويي نه براي باران كه براي هزاران رنج دل ها بودند . و.سعت هايي بودند. ان شب زير درخت نارون نشستم .... مي خواستم ساعتها اين صحنه را تماشا كنم .... ساعت هايي بودند كه در وسعتي تازه تر از هميشه اين وسعت هار  داشته ب.وئنمئ دران شب ... من از جچايي امده بودم . ويران يدل وسعتي داشت .. دلم سرشار از اندمهي بزوك ب.ده است كه در اين وادي ويارن شده اي كه من دران جهمن سر سير زقرار اشنم اين جچايي بود ... من از جايي كه امده بودم ان جا  در ليت سرزمين  سبز... دلم بي تابي بود  يك راه تازه در اين راهي كه خدا خدا مي كردم بارا ن جاري شوددلم سرشار از اندوهي بود . ان نيلوفرانه تب زده در بركه غم  و داغ هجراني را رقم زده بودند. جايي كه من اينك بودم ادمهايش سرد بودند و نگاه هايشان كشنده وبد. 

چنين شبي را  نديده بودم  شبي در وسعتي تازه شبي بود ه بايد دراين راه تايهزي بايس رد يامن راهي بود كه دراين راهي كه دراين ميانه كار و چشمي از جحسادت ها .. ان شب كمن در اسمان چيز يهايي ديدك ..و سكوتي بود .  سرشار از ابها ب.ئ.. ابرها درجي .ود كيج زده شئدهب ود... دلم در هواي چيزي بود كه دران مي بزرگي را ديده بود.

ان شوق ها ديگر نخواهد بود. انتظار بيهوده اي است  اگر اين را خواسته باشم . وسعت هياي از بيكرانه .. اين ادم را ارام مي كند. بايد به سمتي بروم .. ان سمتي كه بايد در همه چيز در راهي تازه در جريان باشد . ان خلوتي كه مي شد در وسعت هاي بيمرنه هاي بي مان درا دشاع باشد يك راخي بود . هر كاري مي تواند كند پس بايد رامش كرد. صبوري كرد. تا دور شد ز او

دي ماه بود ان مزرعه بهار را در وسعت نخلهايش عطري تازه داده بود. همه چيز بوي مهرباني را از ان شبي كه من مدهوش بودم شبي را كه عطري داشت در .وسعت يك حضور . من در خانه اي بودم كه سرشار از مهرباني هاي بود. رويايي باور نگردني كه در مرز خيال جريان داشت اينگك در ايم وسعت هاي تازه مي شد براي همه ما . يك وسعت تازه بود . حالا زماني است كه بايد دوباره به ان شب زيبايي هاي عشق فكر كنم  راهي نبود .. ان روز كه به باچون رفتم و ان عصر . ان مزرعه جايي كه كمسي به دنيا ذامده بود بسيار با ارزش داشت در اين راهي كه ممن بايد دران روزهايي كه كسي بود بري من بسيار بارزش بود... ام اگر چه قدري در اين ارزش گذاري ها ندشت . استفاده ابزاري از مهرباني هاي ش اين بزرگترين عبيب ش بود  حتي براي خودش هم كه شده بايد اين كار را مي كرد..........اما  به مرور زمان درك كردم كه اين ادم در مسيري از يك حس خاص هست ...  تنها در روزهاي اول در اين زمينه سرمايه گذاري مي كند وبعد مي رود در مسير بي تفقاوتي ها و اين كاري بسير بد هست . ايم كاري هست كه بسيار اثر بد روي روان وجسن من كذاشته بودو.  در اين ميانه كار اين كسي بود كه دراين وادي دل بايد من از ان وسعت با.چ.م به او گاه مي كردم راهي بود بسيار دشوار .... بسيار بد قلق بود.  من هرگز فكر ني كردم روزي با اين شهصيت او در دست به كريبان شوم . او وسعت هاي تزه اي بود...

حتي در اين وسعت كه فضايي از مهرباني ها ايجاد مي كني براي او ظاهرا فرقي نمي كند//  داستانهايي هست كه مي تواند نشانه هايي را در بر داشته باشد.

 يك ساعت و نيم گذشته است اما خبري نيست . حتي تكي هم زده نمي شود. مرموز و  پراز ابهام ....... اين همان چيزي هست .كه دارد كوتاهي مي كند .اما شايد مشكلي درزاين ميانه باشد كه دراين وسعت هاي تازه ..... بايد همه چيز با درايت شروع شود . اندكي صبر . راهي جز اين نيست ... اين همان چيزي است كه بايد در اين ميانه كار درك شود..

 همه چيز بايد سنجيده شود. همه چيز بر اساس يك مبناي تازه ديده شود. در اين روزگاري كه اين همه نامردي هست بايد اينر ا درك كرد كه بايد ساخنت  زيرا اين تو هستسي كه ويران تر مي شوي .

خوب نگاه كن هيچ خبر تازه اي نيست . خواهري داشت تنها اميدش در شهر غريب . مي رود حانه اش را مي بيند كه بسيار مرتب شد است و بعد مي رود مي بيند ي واي اين پولها نيست و .و چيز هاي ديگر ........

با اين ادم چه كار مي توان كرد.   دنيايي كه ادمها ديگر عطر مستي عشق را در فضاي كار ها  انتشار نمي دادند/