مانند ان كشتي شكسته اي هستم كه از طوفان بلا گذشتم و به ساحل اميد رسيده ام . دريا سرشار از امواجي بس خروشان است من كه خوب نگاه مي كنم به كلبه ماهيگيري تنها تكيه داده ام ... پاييز است و من در وسعت يك حس تازه بازگشته از اين همه امواج به ساحل ارامش و دلم در بيكرانه ارامشي تازه قرار گرفته است / صدايي از متن جنگل مي ايد كسي مرا به رفتن در معبدي فرا مي خواند. باران ريزي مي بارد .غروب در  راه است . ماهيگير با دسته اي از هيزم باز مي گردد از ان سوي جنگل ... لبخند سلامي مرا هديه مي كند. پيرهنم پاره پاره شده است . از سرما مي لرزم . اتشي روشن مي كند گرم مي شوم به قنوت مي روم ابرهاي سياه هر دم مي ايند به وسعت اسمان . باران تندتر مي شود. من به سجده مي روم . از هراسي كه بر خود در اين انواج سهمگين دريا ديدم ........... مرگ را ديدم و باز امدم به شكر/ ان سو تر نسيم سردي مي ايد /. من در مستي قنوتم . من باز امده از ندامت راهي كه رفته بودم . دير زماني در اين كشتي اسير بودم طوفان بلا امد و من به هزار ...... به ساحل رسيدم .. از خود بي هوش شده بودم . ساعت ها به خواب رفته بودم نمي دانم چه كسي مرا به ساحل اورد. من دوباره متولد شده بودم ............ درياي عشق نبود. هاله اي دروغين ديده بودم دل به دريا زدم . اما انجا سراب بود . اسير طوفان شدم خدا دستم را گرفت . صدايي مرا به خود خواند ... ان ماهيگير بود كه مرا به كلبه گرم خود دعوت كردو مهرباني را ديدم او مثل يك لبخند صادقانه بود.