همراه با صداي اذان باراني مي امد . سحرگاهان بود. سكوتي سرشار از عطر تمناي وصل . من در بيكرانه هاي سفر بايد مي كردم . همه چيز در غربت يك شوق وسعت يافته بود. خدا در اين نزديكي ها بود. قدسيان اسماني امده بود.

 باران ريزي كه دراين سحر مي باريد – درخت اقاقي گويي اكنده از طرب شده است . باران با زيبايي عارفانه اي مي باريد. پشت پنجره ارامش دل را به باران سپردم

شعري در ترنم دلم جاري شده بود

   باران عشق اي وسعت مهرباني ها

اي همه شوق من در بيكرانه سحر

به ميهماني سجاده ام بيا.

 همچو جيحون شده است كه دلم

امده از عطر نياز.  همه تن سوي تو

ايم به سحرگاه وجود

 ماه من . مستي من

عطر نماز سحرم  نام تو جاريست/

بوسه بر سجده زدم

چونكه سجاده من عطر تو دارد گل من .

گل ياس شب تنهايي من /.

گل مهتاب نگاهت .

 ان سوي بيكرانه اسمان در هر سحر مژده اي از زيبايي هاي عشق است  . در سحر مي تواني در ارامشي عاشقانه با خدا خلوت كني . در اين ميانه اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي مي تواني به ان سوي اسمان ها برود دلت .

در سكوتي فرو مي روي .. هر لحظه مي تواني درك تاره اي در دلت ايجاد كني ...

اگر به ارامش مي خواهي برسي اگر مي خواهي سرشار شوي از عطر خدا بايد به ميعاد سحرگاهان برسي .

من براي رهايي از هر مكري به اين سحر پناه بردم ... تا به وسعتي تازه برسم . مرزي تازه در انديشه ات كه همه چيز اوست . ان كسي كه سرشر از صداقت و مهرباني مي ايد جز او نيست. ادمها ديگر چيزي از انها باقي نمانده است . در اين وسعت تازه بود كه بايد درك كني هيچ خبر تازه اي نيست .

دل تنگ خدا شو و بيا ببين تا كجا سرشارت مي كند/// چقدر اماده است تا به هر ندايي تو سرشار شوي .......

 و اين ادمها.......... نمي دانم شايد باشند و بي ترديد چنين است ...

 باد سردي مي وزيد .  يادم امد از ان كلبه هاي جنگل .. ان عطر چاي در وسعتي تازه جاري بود.

باران در گرداب باد هاي وزان به رقص سماعي پاي بند شده بود

مرد هيزم كش از راه مي رسد. گونه هايش خسيگ شده بود. اين وسعت تازه اي بود كه دراين ميانه كار به اميدي امده بود . كمردي كهتسا لوده . شايدئ بيش تاز خشتاد سال عكر كرده بود .. اما سرشار بود از اميد يبود. ان زمانه اي كه دل امدهب ود در اين ميانه هاي تازه بيد كاري مي كرد . كاري در ان سوي دل /// گتارذيب ئرذ ذدي سوي انده است بادي  به ايدي نبوده سات كه دراين راه امده بود . دنيايي از ان سيو اسمان در دلم جاري بودخ

  تنها اين مانده بود . اين اقيانوس موج زيباترين احساس  غريبانه مانده بود. در اين وسعنت دراين دل سودازده راهي نبود به وسعت دل.......  ان سوي ساحل هيچ كس نيامده بود. تا از درد دل ما با خبر شود.

ان كسي كه به صد سخن دليل مهرباني بود بي خبر از عشق بود.

مستي عشق نداشت . دل عاشق نداشت . هيچ ره توشه اي نداشت . من در امواج            باران اسير نگاهم بودم ... دل از اين پيرمرد نمي كند. دل از اين باران كه بر گونه هاي چروك خورده سايه ساري بود تا اگر اشكي جاري شود معناي دل را بداند. اينجا همه سر در گريبان خود بودند. همه

باران اولين چشم انداز را در وسعت گرماي عشق تجربه مي كرد. ان سوي بيكرانه اسمان گويي مه الود بوده است ...

 هميشه خلوتي را داشتم . اين بيكرانه اسمان جايي بود كه با باران .

باد سردي مي وزيد . از هر سويي در اين دشت  . دست هاي گرمي امده بود. امده بود تا عطري  در اين دل ما جاري كند/.

 شوق باران مرا به ان سوي خاطره ها برد. ان سوي خاطره هايي كه در شاليزارها سرخوش از مستي كودكانه مي شديم . شكار پرنده ها... گرسنه مان مي شد. هر چيز گيرمان مي امد مي خورديم . انار وحشي ترش....انجيز . ازگيل //// سبزيجات .

واي خداي من ./. اين بلبل هايي كه باران خورده بودند مي شد با دست  اينها را بگيري همه چيز در اين ميانه عطر خاطره هايي را دارد/.

اينحا در اين شهر من بايد سرشار از اميدي تازه هستم كه به كلبه ام مي روم . گرم و سرشار از مهرباني ها.

كاري كرده ام كه اين كلبه عطر يك همدم خوب را داشته باشد./ چقدر زيباست در اين باران شب . عطر ايات قران در  دل و جانت جاري شود. چقدر اين عظمت دارد خلوت شب باراني ....شبي با باران... طلوع انديشه هاي تازه .

غريبانه بودن در شب تنهايي و باران همدل و همزبان تو ميشود.

ان غروب را به ياد مي اورم . زير درخت توسكا  زير باران روي بلوكي نشسته بودم . شاليزارهاي مه الود. دل شكسته  باران در متن گونه هايت محو مي شدواشك گرم  جايي داشت . به ان سوي شاليزارها نگاه مي كردم گاوها با قدمهاي ارام به طويله هاي باز مي گشتند. تنهاي تنها بودم .. همراه با باران به ان  دشت شاليزار ها  دل ويران شده بود.  چشم انتظار كسي بود.  انها كجا اسيرند...  من اينجا بودم . در اين خانه سرد... دلم مي خواست روي تيل مار كلبه اي با كاه برنج درست كنم .  همه لحظه ها را به اسمانابري نگاه كنم ... تنهاي تنها ... انها كجا بودند. دو سال پيش را به ياد اوردم . اين كوفيان نمك نشناس ..........و شايد صد رحمت به كوفيان كه اينها دستشان را از پشت بسته بودند. وقتي به سوريه رفتم  ياد روزهاي اسيري فرزمدان حسين افتادم اما من در زادگاه خود اسيري در مانده بودم. دران غروب باراني وقتي در اهني ان قلعه را زدم ... هجوم بي امان  كساني را ديدم كه انگار خونخوارند... انها كي بودند

اما بي ترديد صبر در وسعت همه درد ها جاري شده بود. چقدر خدا مهرباني داشت كه   هميشه بود. ياد او كه در دلت جاري مي شود مي ايد . مي ايد تا سرشارت كند. عشق خدا بي نظير است .

 حساب و كتاب ديگران را ببين... اگر زنگي بهت مي زنند براي رفع تكليف است / اينكه بيايند در عالم وجودت باشند و با دلت همراه شوند اين خبر ها نيست .. اخلاصي در كار نيست