از درد و رنجي بي پايان سخن مي گفت و در اسمانها به دنبال كسي بود كه محرم رازهاي دلش باشد. وقتي حرف كه مي زد زيبايي يك درد از ان تراوش مي كرد و سرشار از مهرباني هاي تازه بود. هيچ كس ترديد نمي كرد كه غمخوار تر از اين ادم پيدا نمي شود.... حالا من در اين خلوت شب به اين همه ترفند او فكر مي كنم .. چه گونه مي شود كسي تا اين حد براي فريب ديگران از چنين نقابي استفاده كند. در حيرت فرو مي روم ... دير زماني اين شعارش بود كه تو مرا بي نياز كردي/ از چشمان ابي من تا زيباترين احساس در هر جنبه اي از من به او مي رسيد. اما براي اولين بار كه وسعت كار ما به جايي از يك .....  رسيد.  چيزي كه براي من جايي براي يك درك تازه از رفتار ااو مي شد به حساب اورد اين بود كه ديدم انگار هيچ خبر تازه اي نيست . رفتار او مانند ادم هايي بود كه پولي مي گيرند و خدمتي مي كنند و ديگر هيچ ..... كار به جايي رسيد كه حرف خودش را زد /// مگه قرار چه محشري ايچادشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين يك چشم انداز تازه بود... ماهيت اصلي خودش را بروز داده بود . اين همان چيزي بود كه مي توانست براي من يك برداشت را داشته باشد كه بابا اين ادم اين كاره هست و اداي عاشقان را در مي اورد . در كار خودش بسيار حرفه اي بود يك هفته پيش از امدن چنان رفتار مي كرد كه مي گفتي اين ادم عوض شده است . تماس ها و حرفهايي از جنس يك دلسوزي عاشقانه ...  روش خر كردن را خوب بلد بود كه يك ريال خرج نكند و //// در اين ميان در  ان زمان كه دركنار تو بود كه ... اما پنهانكاري هايش ادامه داشت ....  تا گوشي را برداشتم  ديدم چنان دست پاچه شد كه نگو..... همان اس م اس هاي اوليه نشان مي داد كه داستان او در وسعت تازه اي از خيانت ها قرار دارد . كارش را خوب بلد بود  ادمي مانند كرخه را مي تراشيد و  هر كاري با ديگر ادمهايش داشت ان را به حساب اين اسم ..... عجيب بود. اعتماد به نفسي از خود نشان مي داد كه تو /// اما  همه چيز اشكار بود كه او دراين روند دارد كار خودش را مي كند . اين روند را دراين وسعت بايد صورت مي داد// فردا صبح باكس را كاملا پاك كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدها از او سئوال كردم  ببين چه جوري حواب ها را مي بافد/// اره فكر كردم  گوشي تو هست . و گوشي من ............ اين ادمي كه دم از شفافيت مي زد اين بود ماهيت رفتارش ان هم پس از ماهها  دور از تو اينك امده بود در كنار تو  دوسه روزي باشد و ... وقتي هم به اوميدان مي دادي حتي زمان كه داشتي مي خوردي هلو را او داشت اس ام اس بازي مي كرد با ادمهايش ... اين ادم هيچي ندارد . اما براي اينكه ترا داشته باشد دست به تلاشي گسترده مي زد كه بماني با او .. اما اين كار تنها در زماني بود كه بايد راضيت مي كرد..... بعد از ان دوباره..... گاهي مي شد در پي يك بحران بزرگ وقتي تماس او تمام مي شد  مي ديدي اشغال است . با كي بودي ... اه اه با مريم بودم....... اين ادم كارش همين بود كه ادمهاي خود را تشنه نگه مي داشت .....  كاري مي كرد انهايي كه عاشقانه دوستش داشتند به تدريج  از او فاصله مي گرفتند او نمي خواست كسي عاشق او شود..... به دردسرش نمي ارزيد اما فقط به عياشي كوتاه مدت با ادمهايش فكر مي كرد يا در شهر خودش يا در شهر هاي  دور دست ... ازادي زيادي هم داشت . حتي در زماني كه عيد نوروز بود مي رفت در نزد  ادمهايش ... منت هم مي گذاشت كه  ببين تا كجا دوست دارم  حسابي كه از هر جهت سر كيسه ات مي كرد.... مي رفت پي كارش .... اهل همه چيز هم بود.. اين را از روانشناسي پليدانه اش  تجربه كرده بود... مثلا كسي اهل دود و دم بود اين ادم هم در اين وادي بود... اگر مشروب بود اين ادم هم در اين ... كار ....  اين ريك روزند بود كه درايم وسعت در اين ميانه كار خودش را براي نفوذ در دل اين ادمها و بهره كشي بيشتر ....  من همه اين رفتارها را زير نظر داشتم .. يك پروژه مهم براي من بود تا ته كار اين ادم را بدست بياورم ... وقتي در ان روز كسي كه همراه اش بود ديدم لباسش اتو نداشت . اين يك علامت تازه بود كه او براي زندگي اش............   يك پايگاه .... براي .... ادمهايش با پوشش هاي .. دم در خانه اش مي امدند.....  كركس يك ابزار بود. اقاي محمدي .. مادرم مريض است و ..  چند روز اين اردو ///////   باشه .... همه اين ها وسعتي تازه بود از روندي تازه كه ماهيت زندگي اش را ... كركس را به هر قيمتي برده اش كرده بود.... او بيشترين نگراني اش اين بود كه دراين وسعت كسي را كه تعصب زيادي بر رويش داشت رام كند ..  او كسي بود كه حرف هايش را باور كرده بود. او با دلي صاف امده بود كه ان شب باراني سمرقند را و شعري را كه از ان دختري كه نان مي فروخت تجلي ببخشد... اگران ترك شيرازي بدست ارد دل مارا!!!!!!!!!!!!!!  

من اينك پس از چهار سال در برابراين واقعيت قرار گرفته بود  همان شعري را  كه شنيده بودم حالا در برابر من قرار داشت .... اين جا بود كه ان ادم در همان ديدار نخستين مي بيند اين ادم فراتر از ان شعر است . همه رفتارهاي او را با دقتي بسيار موشكافانه تحت نظر  گرفت و ايمان اورد كه اين ادم وسعتي .... دارد.  شوقي كودكانه از اين موفقيت در دل ما جاي گرفت كه اين ارزوي سالهاي متمادي اينك رنگ حقيقت به خود گرفت ..... حاي ترديدي نبود كه انچه من ديده بودم همه دلم را به او بدهم .... او ادمي متفاوت از همه ادمها بود....  همه چيز با ديگران فرق داشت . يك انسان خاص بود.... رام بودن او در روند........ بي نظير بود...  چنان دراغوش تو مانند موم بود كه سرشار از حيرت مي شدي .... حركات چشم و صورتش و دهنش ... لب گزيدن هايش /.. انگار در خانه خودش هست  صبح زود ز از خواب برخاست و همه جا را مانند دسته گل ///  بي توقع به ماديات .. روحيه اي عارفانه از يك عاشق اسماني .... و حرف هاي او تكان دهنده بود ... كسي كه همه اندام خود را در سخاوتي .... عرصه و هيچ از تو نخواهد و هر لحظه اين وسعت را بيشتر كند و ايثارگرانه .........   واژه هايي از جنس عشق را با احساس خاصي بيان مي كرد. راه كه مي رفت انگار زيباترين حرف ها را مي زند..... همه اينها درهمان عصر روي داد  دران شب... 

  اما اينك سه سال گذشته است و دراين مدت پرده ها يكي پس از ديگري كنار رفته است ..... بيا و ببين  كه ان ادم سرشار از زيبايي هاي يك متانت و اسماني بودن دل كي بود.... بازي هاي بيشرمانه اش .............جاي ترديدي نبود كه ساليان متمادي چنين رفتارهايي را مي كرد كه به راحتي همه چيز را به هم مي بافت و انقدر خونسردانه كار خود را .... اينك در وسعتي تازه به راه دل بازگشتن طريقي است كه مي تواند در سايه سار ذكر .... در شبي كه گذشت  شب اسماني من بود . در سايه سار سكوت شب همه ذرات اين شب با ياد سوگندي كه خدا .گاهي بغض هراسي مي امد . غم سينه سوزي مي امد. هواي غريبي مي امد . لحظه هاي بي كسي .. انسوي پنجره را به اسمان خيره مي شدم . شب دل شكسته ها امده بود . شب احساس ديگري داشت . شب  بي سحرمن چقدر زيبايي داشت . همه چيز در سكوتي مرموز مي گذاشت . شبي از غريبي تا اين حد؟ ياد ان اوارگي هاي من در كوير در برابر چشم من . ان شب گورستان .... يك زخمه درد با من زندگي مي كرد. ان شب هاي بي نيلوفر... شب هايي كه در وسعت اين سكوت وهم اور . گريه هاي بي صداي ان شب ها و امشب من ...  گريه هاي دردناك مردي كه دلش را چنان شكسته بودند كه از هراس اين كابوس ها به دامن كسي پناه برده بود......  خود را به حاي من قرار دهيد . اين دل شكسته تنها ...در گذر از اين وادي بي سرو سامان ... در گريز از نگاه هاي سرد...... از ان زادگاهش كه به سگي پناه برد.... از شب شاليزارها و اسمان پر ستاره و بوي خاك در وسعت سجده هاي نيمه شب // ان بركه ها ان نيزارهايي كه فريادي از همه وجودم بودند از اين همه فراق... اين غريب تنها در ايت غريبستان مي ايد به هزار اميد شكوفا مي شود و حرف هاي تازه اي مي شنود از جنس اميد . ايا اين مهربان خواهد بود با دل من ايا اين سرشار از صداقت هاي تازه خواهد بود. اين دروغ نحواهد گفت . نه نه .. او از سرزميني است كه ديار عارفان ... ان ها مهربان هستند . سرشار از معرفتند. صبورند....  انها كشته و مرده شكسته دلانند.  نه نه .. من مزد اوارگي خود را خواهم گرفت . من ازاد  . و رها از عطر صداقت و مهرباني كسي بهره مند .... اسمش را شهربانو گذاشتم .. اسم مادرم را ....  و گاهي به شوق عشق اسماني .. گل بهار .  و بهتر ازان گل عزيز..... هر واژه اي زيبايي را كه مي يافتم براي او///   گل بانو .... همه چيز عطر گل را بايد مي داشت ....  نه من بااسمان شب حرف ها زده بودم . من اين گل را از باغ اسمان عشق چيده بودم . او خودش گفت كه من در همه وسعت نيازم  از تو تكيه گاهي خواهم ساخت . من از تو دنياي زيبا خواهم ساخت.

ايا من براي هميشه به ابديت اسماني خواهم رسيد؟  بي شم خواهم رسيد. من سينه اي پر از درد داشتم ... و مهرباني را دوست داشتم..... چه شب زيبايي بود شب 28 شهريور. شبي از بيكرانه خلوت اسماني ... شبي كه خود را باز يافتم . من درهجرتي هاجروار قرار داشتم ... الان ساعت هفده  است كه اين را مي نويسم و دلم به اندازه همه زيبايي هاي يك حضور براي اين شب كه در  راه است تنگ شده است .......گويي زيباترين هديه اي كه ادمي را سرشار مي كند به من خواهند داد. شبي كه مانند ميهماني عزيز در راه است. اسمان شب در اين بيكرانه .... سماور مي جوشد.. چاي محمود.......   صداي پارس كردن سگ ها... و گاه گاه صداي پايي كه در كوچه مي روند.... و انگاه سكوتي وهم اور و اينجا نور مهتاب بازتاب مي دهد/ چشمي به ايات قران .... انگاه باز دوباره به اسمان مي نگرم.... مهتاب را مي بوسم .... ذكر در اين وسعت احساس جاري مي شود. دعاي شب..    كه از متن كتاب دلم مي ايد .حرف هاي تازه ... خدايا به عصمت عظيمت شرمنده ام مي كني با اين همه احساس..... اينها را بايد در سجده ام بگويم ...  اينها را در شب غريبي ام مي گويم انگاه ارام ارام اشكي جاري مي شود..............................اشکی از چشمان دل . ارام ارام به غروب نزدیک می شوم و ارامشی در وسعت یک شوق که این شب ما و خلوت ما انقدر زیباست یاد شعری از لسان الغیب که سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو/// و این شب به مدد او زیباتر از خلوت شب گذشته .و خدایا هر شب مرا در وسعتی از مهربانی ات بیشتر از همیشه در متن این همه رحمتت... ارام و خاموش به اسمان غروب می نگرم ستاره های یکی پس از دیگری از راه می رسند و مژده بخش بهاری در این شب اسمانی . باری از دوش من برداشته شده است . بار سنگینی بود بار این همه  نیرنگ ها و فتنه ها و در این میانه من وامانده در حسرتی که کاش..... می بینم کسی را که درلجنزار گمراهی خود غرق است .. کاش این فرصت عظیم  که برای او ایجاد شد می امد و خود را از این مرداب عفن نجات می داد... اما چنین به نطر می رسد که دل اینها کور شده است . یک اسمان مهربانی و محبت و دوست داشتن به سوی او جاری شد اما او ترجیح داد در این گرداب بماند و من اینک ازاد و رها... چقدر احمقانه است که او فکر می کرد می تواند مرا اسیر کند و دیدی که این زنجیر را پاره کردم .؟ دیدی خود را به ساحل امید او رساندم .. دیدی که من سرانجام با اراده ای اهنین به سوی معراج تنهایی رفتم . یادت هست که به تو هشدار می دادم این وسعت های هشدار پایان همه چیز هست و تو در دنیای مه الود فریب و مکرت ماندی و من چون قویی پرواز کردم به سوی سرچشمه مهربانی .. . تو بمان دران گرداب عفن .... که دل من عطر عشق داشت . دیدی که من دراوج بی کسی بریدم از تو . و تو به دو  سیخ کباب درجه یک !!!!! بالیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و گل رز؟  جمله زیادی ان طرف گفت . وقتی گل را به او دادم مانند خرکیف کرد و با این . کار نشان داد که تشنه محبت است و  یک دل زیبا را به مسلخ طمعکاری های خود بردی  تا سیه روز تر شوی .... شب ارام تنهایان و خدا می اید به خانه دل ما و من می دانم که دعای گوشه نیشنان بلا بگرداند