دراین میان کاری که کردم این بود که به خلوت نیمه شب رفتم ... عالمی در دل ..... باید راه دیگری را در دستور کار خود قرار می دادم ...  وقتی در ان تیر ماه سیاه بدیهی ترین واقعیت را انکار کرد و به جایی رسید که گفت حاضرر است دست روی قران بگذارد این اغاز یک ` پايان بود.. خيلي عحيب بود كه كسي كه تو همه چيز او را و نشانه هاي رفتاري و  مشخصات را بداني و كسي امار او را به تو بدهد و مثلا بگويد فلاني را در مشهد ديدم و تو اين را به اين ادم بگويي و  اين ادم با هزار دوز و كلك منكر شود و حرفش اين باشد كه اين ادم دروغ مي گويد..... س ق تمام ماهيت او را گفته بود..... اين ادم .... در  بستر بيماري بود و دران حال گو اينكه دوستانش با او در تماس و احوال پرسي كه در اين ميان س عزيز هم . و مي گويد اي بابا چه حرف هايي مي زدي در كلوب.... و اين وامانده دراين  سئوال كه من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه مي فهمد كه اين پسر هوس باز انقدر شوت بوده است كه همه چيز را روي داريه ريخت و غافل از اين كه ساراي عزيز نبود و كسي ديگر .  در ان زمان كه تماس مي گيرد و از سااراجونش ..... اينجا مي فهمد و مي ايد .... و حالا اين ادم ما با چه شرمي هكمه چيز را در  دل خود مي ريخت و برايش دردناك بود كسي را كه عاشقانه دوستش داشت يك روسپي ببيند كه تازه شستش با خبر شود كه اي دل ... اين ادم كه دران زمان شب و روز دست از اين سايت دوست يابي نمي كشيد داستان عميق تر از چت بوده است .. و اين معمايي كه برايش بي سئوال مانده بود كه اين زن در كلوب دنبال چي هست و گرچه حس ششم او مي گفت كه اين زن دارد شكار مي كند و قرار ها براي ديدن .. سياه بازي هاي كه اين ادم دارد انچتم مي دهد..... در ان روز كه با حالتي كمه نشان از صداقت هاي تازه بود كه زنك زد گفت واي عزيزم باز به من شك كن من الان در شهرم و مي رم براي تدريس دو مقاله از نت .. اين ادم ما در ان واحد به شكر خدا رفت كه شاهد صداقت تازه اي بود از سوي اين زن وو اما باز شيطان را لعنت كرد كه دارد او را به ترديدي تازه ..... داشت قران مي خواند و مانند هميشه تنهايي هاي خود را با اين كتاب .... كه  ناكهانت از