خود را عابری پنداشتم که به ان سوی این جاده سرد نگاه کردم... احساس خستگی کردم ... چه راه درازی بود روزگاری بود که شعری می گفتم در این راهی که می رفتم خوشا راهی که پایانش تو باشی .. اما باورم نشد . دشوار بود تا این جاده را به پایان بردن. شب قدر بود . ان سوی اسمان غرق ستاره ها بود. شب اسرایی قدر بود. خلوتی بود و ارامشی در این سکوت اسرایی که من داشتم با خدای خود خلوت می کردم ... لحظه ها سرشار بود از عطری تازه .. من با دلی شکسته به سوی خدا رفته بودم ..... باورم نمی شد که من حالا ارامشی دارم ... و دل کندم ....  دل بسته کسی شده بودم که بازیگر فریب و نیرنگ بود.  دشوار بود و سخت که از او دل بکنم . من در وسعت بی نهایت تازه رفته بودم ... رستاخیری بود در نگاه من به هستی . میخواستم حرف تازه ای در مهربانی ها و عشق زده باشم. می خواستم با تکیه بر دل این ادم به بیکرانه ها برسم . اما زمان هر چی گذشت باورم نشد که من پروانه ای هستم که اسیر تاره های عنکبوتی این دام فریب هستم ..  دلی سرشار از اجساس مهربانی ها اسیر نیرنگ هایی شده بود که در باورم نمی گنجد. من دنیایی داشتم از نهایت ها و دلم خوش بود به ارامش شب  و بریده از همه جهان ... این امده بود که مرا بازی دهد. باورم نمی شود که تا چه حد خدا در حق من مهربانی کرده است . من اسیر فتنه ای عظیم شده بودم .. ان روز که امده بود در این اندیشه بودم که می توانم به بیکرانه های عشق و مهربانی قدم نهم .اما افسوس که او دنبال چیز دیگری بود. با تکیه بر ذکر و خلوت شبانه ارام ارام دل خود را  از او جدا کردم .  دست به هرکاری زدم تا بداند که مهربانی واقعی چیست اما وقتی در روزهای تخست امسال دیدم دست به هر کاری می زند تا مرموز تر از همیشه باشد  حس ششم من درست بود . این ادم یکی از برنامه های خود را علنی کرده بود.... سناریویی که بازی کرد بسیار حساب شده بود اما اشکار بود که دارد نقش بازی می کند.  چند روزی در مرداد ماه کنارش بودم دیدم این ادم درحضور تو چنان با پوشش کرخه کار می کند که تو می مانی . بهای سنگینی برای شفافیت او پرداخته بودم می خواستم او همه امیدم باشد اما اما  انهایی که در کارنامه خود با ادمهای ... بودند .. .وای خدای من وحشت می کنم ... این یک شیطان بود.  اما ادمهای فریب کار همیشه دستشان رو می شود. و من در شب قدر به خود امدم و او مرا از خدا دور کرده بود. او یک ....  بود که ..... اما در این وسعت باید ..... داستان هولناکی بود .... اما من در وسعت تنهایی خود از او بریدم  تا نشان دهم اگر از تنهایی بمیرم او را از خود جدا می کنم .شب قدر فرصتی بود تا عطر هجرتی تازه را حس کنم .. من با این دل شکسته و مهربان با کسی بودم که همه کارش فریب بود . دروغ را چنان می بافت که افلاطون می ماند و در حیرتی عظیم.... و این چنین شد که من با دلی شکشته از این همه نامردی اش به راه خود ادامه دادم تا تنهای تنها به راه خود ... . قران همه لحظات مرا .... . ذکر معجزه کرده بود و خلوتی را خدا به من داده بود که مرا بی نیاز می کرد از همه کس وهمه چیز و سجده ها و از خداخواستم همه شب من شب قدر شود.....