چكونه انساني هست ؟

ئ

اما در اين ميان همه چيز به سوي ارامش اسرايي مي رود. اين كاري بود كه بايد صورت مي گرفت . مانندمرغي بال و پرشكسته در باران .. كه سرانجام پرواز كرد.... سرانجام به ان سوي بيكرانهها رفت . . به سوي ي رفت تا در ن ميانه كار به راهي برود و از اين زنجير اسارتي مكارانه خود را برهاند...

 چنان شده است كه گويي هرگز نبوده است .... هرگز نيامده بود اين وسعت پوشالي كه همه انها از اول تا اخر به راهي رفته بودند كه سرشار فرصت طلبي بودند..... و اين سردار شان بود.... مانند يك باند بودند ... همه انها سروته يك كرباس ....

مي داني چراأ چون يم طرفه بود. اين ادم كارش كار ديگه اي بود ..... اما يك طرف بيكرانه اي بود كه هر روز  حس تازه اي بهتر از بهار . و در اين ميان تو هر روز فتنه و فريبهاي تازه اي از او ببيني و تو به جاي ان با گذشت و مهرباني دراين ميانه راه به وسعتي تازه از اميد هاي كه عبث بود اميدوار باشي شايد كه او به راه دل برگردد/ چقدر سخت است كه تو در اوج نااميدها هنوز اميد وار باشي . چقدر زيباست در اين زمانه كسي با همه صداقت كسي را دوست داشته باشد  ان طرف نيز با همه توان هر روز در وسعت يك خيانت و فريب تازه باشد.كي خواستي زندگي تو باشد. مي خواست همه كست او باشد . دلت مي حواست او دار و ندار و سرمايه و ثروت تو باشد اما هر چه بيشتر زمان گذشت او به عمق فتنه هاي تازه اي از پي ببري. هر چه گفتم كه تو مي تواني بهترين باشي قدر خودت را بدان . رو راست باش و. سرشار از صداقت اما هر بار تيرت به سنگ بخورد. ناگهان خبر دار مي شوي .كه اين ادم با كساني سرو كار دارد كه از خوك هم كثيف تر است . زيباترين احترام براي او درنظر مي گيري. در اوچ مشكلاتش مي ايي و در كنار مردانه مي ايستي اما اين ادم پنهاني دارد كار خودش را مي كند. باورم نمي شود با شغلي كه دارد و زماني دلم خوش بود كه اين كار او كمك مي كند تا او بهتر درك كند. همه ان لحظه ها در وسعت زمان زنده مي شوند. اين ادم براي خودش پوشش هايي درست مي كند كه درخواب هم نمي اتواني ....  مدرسه امده است كه سند ها .. در  طول روز ايا وقت نبود؟ ساعت شش ... معلوم است كه مي خواهد برود براي ....  خانه برادر كركس است براي فريب مكان ... اما از لحنش اشكار است كه مي خواهد سر قرار برود.... جريانهايي كه در اين روزها در ان جدال هاي پيامي با س /.. ايجاب مي كند كه برود براي ...... از ان طرف يك ميليون تومان نيز به او داده است . و خدا مي داند جه جيز هايي .....  اين مهم نيست مهم ان ماهيتش است كه اين چنين ترفند ها ..  اين كه اشكالي نداشت .. تو كه قرار بود همه چيز  بر مدار شفافيت باشد  اما چرا تلاش براي پنهانكاري... براي چه چيزي؟

يك جنگ رواني تمام عيار ..  به عكس ها وفيلمهاي او نگاه كن .................... انكار روي مين مي خواهد برود.... بهاي اين همه ماجرا چي خواهد شد.............  اما روسياهي ماند و زمستان رفت . ديكر نه نيازي هست نه التهابي ..... نه ان زمان كه مست و شوريده بود ان دل شكسته كه دامن شب را به وسعت نياز فراق مي گرفت تا از او بگويد . ان روز كه دربرابر مسلمترين خيانت خود راه حاشا را پيش گرفت و به جاي تمكين حقيبت و اعتراف به ان به عنوان راهي كه مرا به خود اعتمادي تازه دهد وقتي با ان شكمه پاره رفت با ان كس ريخت روي هم ... ان روز مرك همه احساس م به او بود.. همه چيز مانند روز روشن بود اما او براي ادامه ان سيماي خود كه به كسي پا نداده است .اما كار از كار گذشته بود.... انكار كرد .. در زماني كه من هشدار دادم كه دران .... كلوب ... چرا مي روي مدعي بود كه هدفش اين است كه ديگران را مشاوره دهد در زمينه رهايي از بحران روحي ..... چنان سيماي پاك و سرشار از اعتماد به نفس از خود ارايه داده بود كه من گفتم اره بابا اين ادم چقدر داراي روح بلند است و تا كجا دلش براي مردم مي سوزد انقدر زرنك بود كه يك ادم بدبخت را هم پيدا مي كرد تا بتوانداز اين راه ان خيانت هاي خود را مخفي كند ان بدبخت كه در زندگي شكست خورده بود  اين ادم را خواهر خود مي دانست اما كار اين ادم چيز ديگري بود. مانند بقالي كه همه جنس هاي او بايد حور باشد................ ان ادم هم چي مي دانست كهاين گرگ در لباس بره چه دارد مي كند...  و من كه با اين همه وسعت تجربه و كار خود كه مو را از ماست مي كشد يك سال زمان بردم تا بفهمم كه داستان اين ادم بهره كشي از ديگران و خودفروشي خودش هست ... با هر كسي مانند خودش .... اگر عاشق شجريان بودي در گوشي همراه خود تصنيفي  از اين .... داشت و برايت... تا ... بهتر فريبت دهد. براي هر كسي مايه خودش را فراهم مي كرد...انقدر هم در داشتن ادمها سگ جون بود كه حدي نداشت . هر بار كه مي خواستي ببري و بروي .. چنان به سوي تو مي امد و از زمين و زمان تماس و .... اما وقتي تا خدودي مطمئن مي شد كه طرف.. تا حدودي ... همراه او شده است ديگر پيدايش نمي شد و اين روشي بود كه با همه ... با هر كسي هم كه بود اين ماجراها را داشت چون ادمي بود كه همه را بازي مي داد و ساديسم ان را داشت كه همه را بازي دهد ولج همه را دربياورد........اين روش خبيثنانه او بود... ناصريا؟ اين چه واژه اي بود ... بعد ها ر متن موزي گري هايش كه رفتم الگ.و برداريش را ديدم ك اي تانا ها و ديگران را .

اما زمان به سود من است . در سومين روز ديكر دلم در يك غروب نمي گيرد.... اين مهم است . بايد كاري كنم كه خط بطلاني بر همه افكار پليدش.....  اما او بازنده شد. ديد كه كسي هست كه در اوج تنهايي و بيكسي بود و بريد و تنهايي را دوباره برگزيد. دوباره برگشت به خلوت خود. تا بداند اين دل شكسته تنها در وسعتي بي پايان از يك احساس اسماني است ... او ماند با تبه كاري هاي خود.... بازي تمام شد و من برگشتم . در اين روزها به او هشدار دادم كه همه چيز دارد رنگ مي بازد. همه راه در مقابل گذاشتم... خدايا شكرت كه مرا دوباره از فتنه اي عظيم نجات دادي . دوباره مددم كردي .. به يمن دولت عشق . قران و ذكر و سجده هايم.... حالا به كلبه ام كه باز مي گردد درهر شب اولين كارم اين است كه به سجده مي روم.... شكر او و او را مي خوانم كه مرا ببخشد.... مرا عفو كند ... من بايد دو سال و نيم پيش وقتي به عمق خيانت هاي او پي بردم بايد مي رفتم .

اما اين ادم .. اره به او فرصت دادم تا خود رااصلاح كند. اما اين را به من مي گفت و خودش مانند سگ التماس  به س مي كرد .و باچ مي داد و نهايت حقارت را ..  احمق !! وقتي تو مي ايي سفره دلت را براي ادمي هوس باز .... وقتي رازهاي زندگي ات را براي ادمي ماندد او مي گويي.....  بايد باچ بدهي .. بايد .... وقتي كقفتي مي روم چنان شوق داشتي كه زورش مي امد دو كلمه حرف بزند...... اما چي شد.؟ و چي كردي ؟

بيست و پنجم  شهريور است ... هيچ خبري نيست . اما دلم گرفته است از اينكه به چه كسي دل خود را داده بودم .هدف راهبردي اين است كه او درك كند بازي تمام شده است بايد تنهاي تنها به اين راه خود ادانه دهم و بازگشت به زندگي و دل. چشم انتظار ان ديار؟ وقتي ان صدا را شنيدم .. براي من مسلم شد كه اين ادم  مرموز تزين ادم است كه من ديدم و دارد با نهاتي سنگدلي بازيم مي دهد.  تنها براي چاپيدن محترمانه من دارد بازي مي كند و .

بي چشم و رو ترين ادم ........ اين بهترين صفت .... وقتي دران مرحله ياري كردن به خانه اش و ان قرار ساعت سه .... و همان حرفي كه ين بي سرئپا زد و ان ملاك شد... ان ادم صادق تر بود تا اين .... اما اين برايم بسيار گيچ كنندهاست كه چه طور در اين مرخباهاو نبا اينكه دراوج صميمت و شفافيت بودم و بهار يان ان را نيز داده بودم اين چنين لايي مي كشيد .و پوشش او براي مدرك مالي مدرسه هم نمايش بود كه برود طرف را ..........................................

با همه سختي ها  بايد او را كنار بگدارم اين بسيار هم است كه اين ادراه خد را نشان دهم اين در مسيري اسز عشق است . اي در اين ميك من بيد به سوي مي رفتم كه در اين كارهاي دل خود لباشم ..

چي  كشيدم در ان دوره اي كه ين داست مي رفت دران وست س ... چي بر سرم امد و ان زما كه ديدمش وخشت كردم اين از ظاهر مو نمي زد با يك ... ر.س // يم كي بود . كم  اين كاره اش ابن  اين بود ه دراين ميانه كارها در ات بوده است كه بايد دراين وسعت ها كارش اين بود بدهد و خ.ش باشد . گگر خم پ.ل

كار به جايي رسيد كه براي كركس هم پول چاي مي خواست اين مهم بود.

ديسشب اوج تتقر از او بودك ايم يك روسپي بود كه مرا بازي مي داد و م تمامشد ........ خمه حرذگاتش حساب شدخ ب.ئ

اما اين شماره ثابت است كه در اينجا هست و از او هيچ خبري نيست . خدايا يك زن تا اين خد نيرنگ باز و سرشار از فريب و نامردي و خقه يازي ..  دست هايم را حخراش بده تا كركس  كه من سرم زدم . تمارض يك اصل در رفتارش هست .. ا. در اينوسعت يك خودفروش است

حالت تهوع در دروغ هاي او...من بايد چيزي كه عقلم  اين فتنه بي پايان را بايد چي مي كردم در اين وسعت .

در اين ميانه اين همه را باهم مي خواست . اين يعني بدترين رقم در ماندن يك اجساس . اين نامرد به سرعت خلوتي ايچاد مي كند و اعتماد طرف را جلب مي كند . هيچ كس اور نمي كند كه كس ديگري در كار باشد . اما به محض حتارج شدناز انچا لبا كس ديگر همين كار را مي كند...........

همه چيز در وسعت يك حس تازه بود اما  اين ادم برايش اينها مهم تبود.. يازي بود .  داشت سركار مي گذاشت . شفاف بودن براي كسي كه يك عمر محخفي كاري كاري بود اصلا مهم منوبد.  او انقدر بي ريشه بود كه يك ادم بي سرو پا تا كجا در دو ماه بيچاه اش كرد.....

ودم را جاي او مي كدرام در اين نگكاه او كه چخ .ور شهارمت وحرات را داشت كه تن به اين كار بدهد/   راضيس شدن بهاين كار بسيارسخت است اما براي اين ادم سه سوت است . در

در كمتر از يك هفته  . به ايت سرعت راضي مي شود و مي رود . و همه كار مي كند....  اين كي بود . من خودم را جاي او ي گدارن اين را بياد ردين وسعت ديد اين را ازني شروع كار بايد ديد د

ژكار نمي كرد .... اين ادم كي بود تا كجا نيرنگ // حام از ا. بهم خورد.................  عجيب بود اين ادم كي بود ....

 اين نامرد در زيياترين نگاهم دوباره چنان كرد كه نشان داد به هيچ مهرباني و احساس من پاي بند نيست . او دريك گمراهي فزاينده است .نه از دردم پرسيد و حتي در برابر نيولو.فر يك جس استفاده ابزاري داشت . هر وقت من را براي كار اداري خود بههر گش مي كرد پيامي مي داد و ووووووووووووو بايد ايت لجن از من دور مي شد و مانند كهنه ... در ان زماني كه ادمي مانند س كه لاشي ترين بود در كنارش بود من بايد بروم و رفتم و او را وووووووووووووووووووووو/

اين در وسعت گمراهي بود . او همين ادمها را مي خواست نه كس ي كه دل به او بدهد امنا خدايا به مدد اين شب اسمنامي الاشه ياد او را ازددلم بيرون كنم اين دل خانه خداست  جايي براي او نيست

دست به هركاري زدم نگرفت . چه فكر ابلهانه اي بود كه من فكر مي كردم با اين شفافيت اين ادنم مي ايد مانند خودم مي شود اما او نشان داد كه بايد مخفي كاري كند اين راهي هست كه او انتخاب كرده است . اين

به غروب نزديك مي شوم  بغضي در دلم عست و نفرتي بي پابان از اين عفريته ... خسته ان از حتي خاطره هاي او . چه درد زيبايي در دلم هست كه من با چه صداقتي به سويش رفتم . حال بدم مي ياد از او ... مارجراي سان را مي خواندن اين ادم چه خيانت هايي كرد دران زمان كه مي تواسنت مرا همه جور در رودروابيستي تماس ها و همه اش به حخطار اين بود كه او برود با اين ادمها........ چع فيبمي سر ان بازي كرد.................. اما هر بار سوتي داد و لو رفت اين روسپس خرفه اي كه در اين زمانه كار ها بوده است اين وسعت هاي تازه  بود كه دزاين ميانه كار اين . از ائ بدم مي ياد اين همهع جو رخيانت كرد و دست بردار نست اي جرثومه فساد و  يانت ها و خدايا كمك كن تا او را فراموش كنم همين كه مانند يك ليوان اب خوردن مي رود. به سوي برنامه اي ... اين يعني تمام ...... هيچ مرزي نيست  . او را درحد و اندازه خودش بايد مي ديدم و اين درخالي است كه دراين ميان كار بايد در وسعتي تازه تر از هنيشه . او بايد بهع حجشاسه اي رانده مي شد حا

حاشيه اي كه به دور بايد رانده شود. كي بود ژ؟ ايتم چيري نئتش بيك دغل كار و بايد به ان دور دست هاي حاشيه ها مي رفت و جاي ان جيد.. عطر نيلوفرانه ها مي امد . ذكر و در اين قدم نهادن در كوچه باغ خاطره ها. ان باغ به . ان عطر چشمان فائزه ....ان چشم سرشار ازعشق . اتشم زد اما فريبي در كارش نبود. اتشي زد و رفت و شعري را به من يادگاري داد كه عروب در دل  تنگم دوباره خانه گرفت ....

براي او دور زدن هر كسي در برنامه بود. مهمتر ازهمه اين مهم بود كه او داراي كركس بود اين وحشتي بود كه ازار دهنده بود و در ان وسعت ادمي معامله گر و داراي يك نگاه خاص كه هر كسي به درد مي خورد اين براي من .

من در جه وادي سير مي كردم ؟  مردي به سوي اسمان  در وسعت  ان افق ها كسي را مي خواستم كه مخاطب من باشد و بيش از هر چيز در اين ميانه راهي را برود   به مرور زمان دريافتم حتي او ارزش بحران را ندارد جون در اين ميان من بيشاريت ضربه را مي خوردم ... او كارش اين بود با دروع و وووووووووو مكر .................  يك نجس واقعي بود و  همه جيز براي من از سوي او يك بحران بود. روز مرگي .... ان رزمام كهامد و رفلت براي من اين مهم بود مه چي خوهد بود اين كهته كار عشق داشت م عم  چيز راا مي ديد اما اين را خوبددرك كرد كه او بايددر اين وادي يك رهگذر است .

همه چيز او در 23 اردبيهشت  دروغ بود..... او رفته بود تا در قراري بي شرمانه با ادم بي سرو پايي شام . ازادي هم دارد . كركس برده اش بود. اما پيام روشني داشت كه من به او از چشم يك خيانت كار بي چشم و رو نگاه مي كنم...... دو تا شارلاتان در كنار هم بودند... اينها به درد هم مي خوردند. ان شب برمودا چه زيبا درك كردم كه اين عزاي دوباره پول و در كناران فشار ............. يكي ازاين دوتا هميشه اماده بود. وقتي به سرعت به ديدارش رفت همه چيز دستم امد كه اين دريده بي شرف حرمت؟

  در ان شب بود كه غزيبانه به ايات قران نگاه مي كردم. شب سكوت  شب  تدبري تازه در انچه كه بايد باشد . وسعت تازه اي از غربت من بود. همه شب امده بود تا در اين وسعت  با من باشد با من بماند بامن مدارا كند با من درد دل كند . شب در سكوتي حيرت اور فرو رفته بود. شبي بود كه ردان همه لحشه هاي كمن و من در تانديشه ان سوي دياري بود م كه كسي بايد در همه وجودم امده بود  يك فتنه گر يك خيانت گار و يك نامرد كه در ان همه مهرباتني هاي من رنگ باخنخه بود و يك سياه باز حرفت يا كه بايد دركتن نگته دلم . من بيا به سوي خدا مي رفتم . بت مه حودك به سوي خدا بايد مي رفتم و سرشار مي شدم از يك خس تازه . همه چيز خدا بود .   من در بيكرانه اي بودم كه دران  به جستجوي خدا بود م .و  كسي بود كه امده بود به رنگ نامردي ها . يك خراب . يك                                                        گرفتار  شيطان .... همه چيز در اين وادي فكرم  بود كه اين ادم حيله گر چه كسي هست . كه هيچ مهري را نمي تابد از دل پاك ...  تنها به يك چيز انديشه مي كند و ان اين است كه بايد سر همه را كلاه بگذارد. همه جا احساس تنهايي مي كنم . زماني بود كه هر صبح سرشار از اميدي تازه بودم امروز با چه جان كندني به سركار امدم ....  شب بود دلم گرفته بود اما كسي نبود كه من با او حرف بزنم ......اين چيزي بود كه من بايد به ان فكر مي كردم . اوج تنهايي و  انقدر بود كه حالا در نوشتن اين يادداشت دلم به شدت مي گيرد . اين احساس در اوج تنهايي من بود..... او يك شبح است يك سايه مبهم ...................... اما  به ابعاد خيانت هاي او و فريب هاي او فكر مي كنم . در اين مينه بايد غزيبانه به سوي خدا بروم ..... ساعت حدود نه صبح است از اين ادم كه ديگر هيچ ارزشي براي من ندارد  فكر مي كنم ...

اما اين خوب است . بگذار غريبانه دلت بگيرد.  بگذار دلت بسوزد . بگذار نيلوفرانه اشك بريزد .. بگذار بسورم از اين همه مهرباني هايم ... تا بدانم دلم را بايد به يك روسپي نمي دادم .... يك پنهانكار حرفه اي .... كه براي رسيدن به هدف خود دست به هر كاري مي زند . . اين ادم در يك كلام الوده است و دنياي او جز اين نيست ..... اما راز  ميلاد در ان نگاه نخستين خود وحشت كردم ....دران شب ... رازي در دل داشت ...... كه مرا به سوي يك تدبري تازه مي خواند.................اما اين  جه رازي هست كه دلم تا اين حد مي گيرد . در انجا چه ماحرايي هست .و بي ترديد ماجرايي از خيانت . ان روز كه سوار ان پيكان شدم و ديدم اين ادم اصلا واهمه اي ندارد  حرفي در دلم شد كه اين ادم ابزاري دارد براي فريب . اين ادم به راحتي  از پس ادمهايي مانند اس بر مي ايد ......................هيچ  حرفي هم نيست  .تنها كارش ايناست كه بازي دهد ديگران ... وقت خودش را بگذارند.....اين كي بود.؟ يك فريبكار.... كه سرمردم كلاه مي گذارد با احساسات پاك ا بازي مي كند....... . در يك كلام يك .............. حرفه اي كه از پس همه بر كمي ايد و در اين كيمه كار  همه را بازي مي دهد.

اما حالا ارام شده ام ... انگار  كسي به نام او نيست . ان دلهره تمام شده است .  ان شب بي پايان هراس ...اما اينك در ساحل ارامش دلم هستم . ديشب داشتم به ستاره سهيل فكر مي كردم كه نيمه راه ماند و رفت .....با نور مهتاب زندگي مي كردم در روياي او بودم . كاش مي امدي به سادگي يك عاشق . تو كه ارزو داشتي در وسعت خلوتم باشي چرا رنگ عوض كردي . داشت به من نگاه مي كرد.. در وسعت نور مهتاب بود/ در روياي خود خلوتي داشتم ...با ا.و گذم گفت و گو /// ارامشي بود من با روياي خود زندگي مي كرد. صف خاطره ها يكي پس از ديگري امده بود... چه رازي بود در اين روياها. اين كه قرار بود تكيه گاهم شود كار را به جايي رساند كه بايد به كساني تكيه مي كردم كه زماني خاطره انها براي من كشنده بود. اين ادم را كالبد شكافي كردم ... همين غروب  همه چيز نشان مي داد كه او هيچ تغييري نكرده است و اين براي من مهم بود. حالا او يك موش ازمايشگاهي بود..... فقط دوست داشتم روند كار او را داشته باشم . انهمه شوق از بين رفته بود. او سر جريان اس نشان داد كه هيچ شرف وحيايي ندارد....وقتي در جريان ماهيت رفتار او قرار گرفتم  شكي نكردم كه او يك نامرد است . اين همان كاره بود كه من از اسمش تنفر داشتم ... عميقا به سوي خدا رفتم سوره كهف را خواندم .... اما دلم خوب مي دانست كه اين ادم دارد الان چي مي كند......................... اما خوب شد . اين ادم فكر مي كند كه مرا به هم مي ريزد اما نه .... بايد او را درهراس ..................................و ترس قرار دهم ..... در ايات خدا رفتم .... همه وچودم  سرشار از عطر خدا شده بود. بسيار زيبا بوده است . همه وجودم خدا بود و ملامتي بود در اين راه كه من سرو كارم با كي افتاده است . نه ملامت كه تدبري تازه ... و اين مهم بود و نشانه اي بود كه به من اميد مي داد كه مي توانم به راه خود باز گردم .... اين مهم بود كه اين ..... پوشالي رتگ باخته بود.... اين ادمي كه درهر فرصتي دست به پنهانكاري مي زد.... اين ادم در اين شب اسرايي يك شبح كور بود.. مهتاب ميهمان من شده بود. در وادي دلم همه چيز عطر خدا داشت و چه خوب بود كه اين مكار حقه باز كاري كرده بود كه من به خدا نزديكتر شوم در اين ميان راه بود مه بايد در اين راه تازه به سوي خدا مي رفتم خدا بود كه بايد........... اين ادم دو ماه پيش سر همينادم بي سرو پا نفريني مي كرد كه...................

من باور كرده بودم كه همه چيز  تمام شده است اما ديدم اينها نهايت با هم بودن هستند اما انجا كه نياز به مخفي كاري بود سر سوزني حرفي نمي زد.. پس از سه روز ... با من تماس گرفت . از طرف چي خبر .. در نهايت خونسردي .................... نه ولش كن .......... يك ربع بعد .......... بيا و بييم چه خبر است  چه ناز و ادايي وعشوه اي در كار است و اين اها چي كرده اند با هم  پولي و قراري وارايش وي            من در مسير يك فتنه تازه بودم . از هر بعدي كه نگاه مي كردم اين ادم داشت فريب كاري مي كرد. مانند هميشه مخفي كاري . اما خوب شد كه بي ارزش تراز هميشه شد. هيچ حساسيتي ديگر نيست . دست شان در يك پياله هست . من اين را مي خواستم . و بدانم كه ارزيابي من درست بوده است و به دروغ هاي اين و.........  وقعي ننهادم ..... كسي كه درنت مي رود و وب مي دهد از او بايد ترسيد. 

در اين ماه هاي اخير  ترفند تازه اي را ياد گرفته است .  هرچي مي گويي نه در كار نست و تاييد مي كند اما در عمل ؟ يك بار نگفت كه در اين مدت اينجا امده است و چي شده است .  در عمل .

دروازه گوش و بي خيال و ته دل ريشحند كار كه اين داستان چي هست .و من ................

و من به سوي  خدا .. معجزه ذكر كار خودش را كرده است . او در سايه سار مبهم يك خاطره ملال اور شده است . عجب داستاني بود... اين همه شور بود و در اين ميان كار خود را .....حالا او پشيزي نمي ارزد..  او  فكر مي كند كه ني تواند كار خد را... همه منشانه هاي او در غروب ديروز نشان مي داد .كه قرار دارد ..... با س .........چه چيزي براي من دارد  همان شب پر از هراسي كه مانند كودكي يتيم نيمه شب از خواب بيدار مي شوم  به هر سو مي نگرم . كسي نيست و اين هم كه جز كابوس و  خيانت چيزي  نداد به من . اين با كاري كه كرد نشان داد كه ارزشي ندارد . دلم مي گيرد. چرا اين ادم را به خلوت دلي راه دادم كه همه وسعت ان سرشار از مهرباني بود يه دل شكسته بود  يك دلي كه از پشت خنجر زده بودند و زندگي اش را به تاراج برده بودند ادر اين ميانه كار همه جي در وسعتي تازه تر از يك احساس پام بود كه مرا به ان سوي دل مي برد .و ننت در اين راه تازه كه مي توانست در ارامش خلوت خود برود و اين كسي كه هيچ كس نداشت . اين تنهاي غريب و مهربان بود كه تو اي نامرد اي بي شرف امدي به حيله خود را كسي دانستي كه سرشار از درد است از رتج اسن و در اين ميانه تنها با هدف بهره كشي امدي با هزار نيرنگ .  چنان دم از ابليس ها مي زدي كه كن گوي منجي تو هستم .و غيرتم اثر كرد . اما بازياپشت سر بازي و. در اين ميان من هرچي به سوي تو امدم تو مرا فريب دادي ..  دلم را شكستي و  در اينوسعت از بي منهايت مخربانيهاي من بود كه تو  با قدرت تمام  به خيانت .... د ران روز هشدار دادم به راه قران برو اما دريا ميان كار بود كه دست هاي من رفت به سوي اسمان و با خدا چي گفتم ... در اين راهي كه بي نهايت ها بود. در ان لحظه هاي تنهايي ان بودم .... از خدا كمك كه.واستم اماتو در اين 

اما ممن از تو صدذاقت وستم هرجود دلت هواست باش هر خيانتي مي كني بكن اما به به ايت روش .. همه كار كردم در اين راه اما او  نشتمن دتدي محفي كاري را دسوت دار ي/. دئستداري . دست بردارد هم نيسنس  دراين راه دل .....بود مه امد.   دربي مهايت هاي تازه اي بودك درغربتي  به وسعت هنمه دلهاي شكسته بود كه من رفتم به سوي خئا    روي گيمي نشستم و با نوي كمن رنكگ فانوس دل .... در ان لحه ها تو در عياش بودي در در ايت وسعت هتي تازه درهمه لجظخ همه چيز بود در اين شب تنهايي ام ... من بودم و دلم و خدا ... تو در نمايش مسحره خيات هاي تاهز بدي ... ديدي كه من بريديم .

به خودم گقفتم اين ادم به چه در د من مي حودرد درچه شبي امده است به سوي مننن من ي كتري بت ت. ئترئك ب

اما درسي كه من گرفتم ين بود كه بايد راهي بروم كه تنهاي تنها باشم . و اين فرصت عظيم تنهايي و بي كسي من .

بايد چنان غريبانه باشم كه خدا دلش بسوزد . به  اين همه وسعت بي كسي من

 خدا كاري كندو

 اين تنها راهي هست بايد نشان دهم كه خودم هشستم ... بازي خوردن از يم روسپي  بسه و دهن بع دهن شدن با كسي مانند .. من چرا خودم را تا اين د حد پايين اوردم كه نيار به يم روسبي دشاته باشن  چه

 چرا يك بار خودم را در حد يك قدرت تصمصم گير نشان نمي دهم .  چرا دل به كسي  كه هيچ عاطقع اي ندارد چرا در اين بي كسي كه او نيست ومن وووو

قرار بود اين نعهايت شفافيت باشد اين شد واي به حال ديگر كارهاي او ... اين مع زذد مزدذ گرفت و اين چتيت كرد .... ا اين كه بار گناهي عطسمرا بر دوش من .............كداشته اظت اين كه من تفرا ذدشت داشت از اين طرف ادمها اينها كه دذرايبم وسعت من تي كر بودم گ در اين ميانه كار .... در اين وسعت هاي تزه

براي يك بار اي  تنهاي غريب ... برو به عالم خلوت واقعي ات  براي يك بار هم كه شده است نشان بده كه او در اين وسعت نيست و نشان بده كه مي تواني با اراده اي  تازه ..

 كسي نيست و نيلوفرت نيست ووو  تو عشق را از كي مي خواهي انكس كه اين همه به او در ان سالها عشسق و زندي و او رفت و ديگكراز اين ادمها و در اين ميان كسي مانند او كه هزار چهره دارد؟

پول چي ؟؟؟؟؟  نه نه ..... اما خدايا شكرت كه اين ادم را رسوا كرد....اين ادمي كه در برابر مسلم ترين وقت ترين دارد حاشا مي كند تو چي مي خواهي از ا