به سوی او
ارامش دنیای در دل که همانند کودکی پر از رویاها. این کاری بود که اینک همه لحظه های مرا به خود برده است . دنیای باران های نیمه شب که بر بام پنجره خانه پدرم نوازش گر دلم بود باران با شتاب بر پشت شیشه پنجره که می خورد گویی رقص قدسیان اسمانی بر بام عرش است . صدای زوزه بادها. صدای ناله برگ درختان که اخرین رمق را در خزان پاییز در تن خود بر شاخسارها داشتند. صدای امواج دریا . این همه رویای من بود . شب های زیبای پاییز و من در وسعتی از ارامش دنیای کودکی ام بودم ... باران دران زمان که بر بام خانه شیروانی بهترین ساز دلم می شد. ان زمان را اینک زنده کرده ام . من دلی داشتم و دارم مانند دل یک کبوتر ان را به سیاه دلی داده بودم که فکر می کردم هدهدی از ملک سلیمان دل است . زمان گذشت و دیدم در ان وسعت بی نهایت های دلم او نیست و گرم خیانت های بی شمار است . دل کندم و ان دنیای قشنگ خلوت کودکانه من و او را به کناری .... که شیطان بود من مکر او را شکستم . تابوی او را ... به مدد خدا رمی جمرات کردم تا زائری باشم در بیت الله الحرام دل ... و دل شد هاله من . خسروی خوبان من و من سرشار شدم از دل ... از مهربانی ها و از دنیای زیبایی که باران بر پرچین پرتمشک عطری را در شمیم دل نوازش می کرد . و من به خود باز امدم و خود شدم نیلوفری در وسعت دل .. ان سیاه دل رنگ باخت و رفت تا با روسیاهی های خود بماند ومزد خیانت های خود را . من چون قهرمانی به سرزمین پاک دل بازگشتم و اینک هر شب با خدا راز و نیازی تازه دارم از جنس تمنای وصل که او عاشقانه می پسندد. حالا با خدا اشتي كردم .. و لبخند خدا در همه وجودم عطر افشاني مي كند .و روزي را به ياد مي اورم كه خاك زادگاه اين سياه دل را.... اما حالا اين خاك با خاك باغچه اي عجين شده است و دلم نمي خواهد ان را نگاه كنم و روزي بر سينه خود اين خاك را ... و اين چنين شد كه من به خانه دلم با دسته گل لبخند خدا برگشتم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 20:44 توسط ناصر كاظمي
|