زنجيرهاي اسارتي كه پاره شدند
فكر نكرد كه يك ابزار است در دست هوس بازان .... .......يك بازي . حالا در روزهايي كه بايد گرمايي باشد و ايماني تازه . همه چيز فريب بود. جمله اي كه به او نسبت دادم يك واقعيت بود .كه كارتو بهره كشي تمام عيار است و همين هم بود. براي هر كاري برنامه اي داشت . نشان داد كه يك فرصت طلب حرفه اي است . شب ها وقتي به كلبه خود مي روم احساس ارامشي مي كنم كه بسيار زبياست . در اين كلبه تنهايي همه چيز دارم و چرا من در انتظار كسي باشم كه معني انتظار را نمي فهميد . اما ان روز باور نمي كرد كه من چون مرغي وحشي مي مانم كه از بامي كه پريدم مشكل بتوان ديد دوباره برگردم . انان كه به راه دل بودند هميشه مي روند منزل به منزل... او بازي كرد و بر اين باور پوچ بود كه مرا به خود وابسته كرده است اما شايد براي او درس عبرتي باشد كه حيله هاي در من اثري نداشت . من بريدم . ان گونه كه بارها هشدار دادم .و تنها در فكر بازي هاي تازه بود. او دلش به راه ديگري بود و با همين روش ها چند سالي مرا با خود همراه كرد واما من هر بار كه به سوي او رفتم دستم خالي تر شد و در ان زمان كه به سوي خلوت خود رفتم سرشار شدم از مهراو . دلي داشتم كه همه چيز در ان بود. يك درياي بيكران رحمت بود و من به مدد اين دل بود كه بر هر رنج و دردي غلبه كردم . من در بيكرانه هاي اسماني سير مي كردم . اما شايد براي او چند صباحي بگذرد و تازه بداند كه چه كسي را از دست داده است . من فكر مي كردم اگر بداند من از يك زندگي بسيار خوب گذشتم شايد به خود بيايد اما و صدا افسوس كه اين را هم خبر دار شد و خود را به تعافل زد... من يك پديده بودم از مهرباني تا در همه چيز . اما اين ادم كسي نبود كه خريدار اينها باشد . در همان چند روز اول كه دم از اسماني بودن مي زد يك كپي كاري از كار ديگران بود و خود چيزي نداشت . او از دلش چيزي نداشت .ان روز كه گفت مرده شور اين دلم را ببرند كه برايش ..... مي سوزد . همه چيز دستم امد و دل او مانند يك كوچه خاكي و پر از گل و لاي بود كه هيچ چيز نداشت . اين داستاني بود كه مي توانست به من درس هاي تازه اي بدهد. همه چيز بر مبناي يك زرنگ بازي احمقانه بود. كه او در دستور كار خودقرار داده بود. نه امروز كه دير زماني است من به راه خود باز امدم .... او ادمي بود كه همه چيزش همان دوساعتي بود كه در نزد تو بود و بعد از ان هيچ . وقتي در ان روز بازگشت و حتي زحمت يك تماس را به خودش نداد مهم نبود اما وقتي ساعت شش به مدرسه رفت و كلاس تقويت درس براي.... گفتم اين ادم حتي يك روز حرمت اين حضور را نگه نداشت .....ديداري تازه . و فردايش داستاني تازه تر ........ جالب بود كه تو سرشار ترين احساس مي شدي و بعد كه مي رفت رفتارش صد و هشتاد درجه تغيير و انگار تورا نمي شناخت . در همان غروبي كه او به ديدار كسي رفت باخود كفتم نكند راس راستي اين .........كاره است ؟ اين ادم فكر مي كرد با چهار تا عشوه در زبان مي تواند هر كاري كند اما نه
چه چيزي در پشت پرده بوده است . كه اينجا تنها به نياز نيمه شبي هست كه بر همه چيز او خطي بطلان مي كشم . او فكر شيطاني داشت كه ادمها را به خود وابسته و بازي مي داد اما من از اين زنجير بريدم به خود امدم . درختي كه از درون پوسيده بود نيازي به اين ........ نداشت .... در اين لحظه هايي كه تو دم از بحران مي زني با كركس بايد نشان مي دادي كه .................. اما نه نه تو .. اما اين جاي خون دل خوردن است كه د راين سالها هر انچه كه به پاي او ريختي بي اثر بود و همه چجيز را بي ارزش كرد چون تو هدف داشتي و او بي هدف بود. هركاري مي كردي برايش فرقي نمي كرد ....... مغز من كار نمي كند.......... تو هر روز يك تلاش تازه . او هر روز فتنه تازه ....... نقشه اي تازه و در اين راه اين مهم بود كه من به خانه دلم باز امدم . دوباره يك نفس با دلم نشستم و سرشار شديم و من در شگفتم كه اين دل را داشتم و به دنبال كساني بودم كه مكر داشتند فراوان و اما من با تكيه بر نيازهاي نيم شبم . زيبا بود در دل شب به سوي خدا بروي و لبخند او را و و شكر او كه اين همه نعمت به من داد . قدرت بريدن از هر زنجير اسارت ووو اما اين زنچير اخري رمي جمراتي مي خواست و من چه ارامشي دارم . چه بار سنگيني از دوشم برداشته شد و پيروزمندانه به سرزمين با بركت دلم و هاله اي از نور را درافق اين دلم تماش مي كنم ... اي هد هد صبا به سبا مي فرستمت ....
.....