در جدال با اخرین حربه های خناسان
خطرناك فاصله مي گرفتم . اما اينها كارشان را خوب بلدند . انها دلي دارند كه هيچ مرزي در صداقت و اخلاص نمي شناسند و برايت چنان فيلم بازي مي كنند كه تو مي ماني و اما او خبر نداشت كه در اينجا در بيكرانه نياز نيم شبي نام او در ليست سياهي قرار گرفته است و شايد بي ترديد همه چيز در اين ميانه كار به اهي منجر شود. در تماس اخر جرفي زد: مي خواهي انتقام بگيري؟ انتقام از چي : ماهيت فكر اين ادم را ببين . اين كه با خون خود پيماني را امضا كرده بود و در همه اين نگاه ائ بع موجودي بي ارزش تيدبل شده است . او با جوسازي هايي كه كركس مرا تحت فشار قرار داده است به خيال شوم خود مرا فريب داده است تا دراين پوشش برود كارهاي ديگري را صورت دهد . يك سال پيش در همين زمان بود كه مانند سگ التماس مي كرد واين جمله را يادم نمي رود كه يك تكه فرش كهنه كافي است و برايت همه كار مي كنم وقتي دو روز بعد انجا ديدم و وقتي همسايه ما دسته كليد را در راه پله ها يافت براي من شكي نماند كه اين ادم در اوج پستي و رذالت است . اما اينها پوست سگ را دارند و از رو نمي روند . ولي يادشان مي رود كه ان حرمت ها نيست و كاش صداقتي بود در وسعت اين همه مهرباني هايي كه به پاي او ريخته شد و او به گمراهي بيشتر. شكي نماند كه او در كار ..... هست . ان كسي كه به اين راحتي مي رود با ادمهاي بي سروپايي دست به هر كاري مي زند و بعد اين كار را توجبه مي كند كه به دستور .... چنين كردم اين نشان مي دهد اين ادم خطرناكتر از عقرب سياه است . راستي تا كي به راه فريب رفتن و تو ايا در ان بالا خدا را نمي بيني أ از انتقان او نمي ترسي ؟ همه چيز در وسعتي از يك خيانت شكل مي گيرد/. اين يك واقعيت است كسي كه از خط قرمز زندگي گذشت از او همه كار مي ايد . او زماني با مگر و فريب امد كه من پناهي ندارم و مي خوام از دام گرگ ها در امان باشم و ديدم كه خود كفتار بي رحمي است كه كارش شكستن دلهاست و هنر اين نيست كه خود را بها اين مفتي بر ادمهاي هوس ران عرضه كني . اما نه ..تو كاري مي كني كه انها برايت خرج كنندو بدان كه حرف اقا سروش حساب و كتاب دارد كه گفت تا اخر عمر بيمه هستي و اين حرف او گرچه اين را بدان كه از تو بهتر زيادند و لي او مي داند براي ادم طمع كاري مانند تو اين جمله يعني خر شدن مطلق تو كه بروي به هزار ادا و اطوار حتي خرجش را بكشي تا همه جور نمكگيرش شوي و يه روزي تو ايينه به خودت نگاه مي كني و مي فهمي كه كلاغ سياه دشت هاي افغانستان از تو زيباترند و كسي امده بود تا در كنار او راه تازه اي از عشق و مهرباني و پاكي را بياموزد و تو مست ي دو سيخ كباب و يك بطري دلستر انار بودي .... كاش مي دانستم كه قيمت تو تا اين حد پايين است مانند كالاهاي بنجل چيني در دست فروشي هاي شهر مرزي بانه..... اما خوب شد و اين تجربه اخير نشان داد كه ماهيت هاي تو در اين وسعت در چه روندي قرار دارد . ان خلوت نيشنان راه خود را مي روند و روهي سياهي تنها به زغال نمي ماند . ... كار هر كس در گروه رفتار اوست ...
شعري از ابتهاج و شفيعي كدكني كه واي از اين قوم ريايي :
ان قدر باورت كرده بودم كه فكر مي كردم خانواده تو. خون از چشمشان جاري مي شود به خاطر من اما زمان كه گذشت اين دروغ تو در ليست ساير دروغ هايت جاي دادم ...... دروغ هايي كه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ / در ان صبح زيبا همه چيز سياه شد وقتي ان دو پيام را ديدم و به راز شب هاي تو پي بردم كه چگونه براي ... خواب را بر خود حرام و بر من چگونه برده اي رچون كركس را ايجاد كردي تا با ترس واهي ديگران را سر جاي خود بنشاني و دراين ميانه راه براي يك هدف شيطاني همه را فريب دادي و خنديدي به ريش ديگران و در اين ميان باز هم در داغ بركه هايي كه نيلوفران تب زده به انتظار افتاب صداقت هستند ومهرباني هست در اين وسعت وعشق در اين ميانه راه هميشه جاودانه هست و روسياهان چون شب تاریک . دلشان روسیاه تر باد. او امده بود که تنها یک ادم به لیست بلند ادمهایش اضافه کند و دل شکسته ای را بازی داد تا در فریب تجربه تازه ای بدست اورد و برگ سیاه دیگری .. او یک نقش اهریمنانه ای داشت که با ان زندگی می کرد و خناسان حرفه ای باید از او درس بگیرند. او باخت چون دلی نداشت . دل او همان بود که از اخرین روزهای اردییهشت بر ملا شد و چه شوقی می کرد وقتی به جایی می رفت که دخمه سیاه شهوت بود و اگر او ؟ یاد دوست خوبم افتادم که می گفت در شب زفاف زنم خجالت می کشید روسری اش را بردارد...اما این ادم در ان لحظه که داشت مانند موز..... می خورد برایش یک چیز مهم بود که با این کار یک ادم بی سروپای خام را در دام خود اسیر کرده است تا برای روز های مبادا ... بالاخره این جمله تا اخر تامینی هم حرف کمی نیست و این ادم می تواند از خر مرده کییمیایی بسازد . با این عشوه ها و این ادم کاش به ۵ سال اینده خود فکر می کرد . من همیشه به گفته ای از حضرت سلیمان فکر می کنم که زن هایی که ..... مانند مرغ پرکنده ی می شوند ... سه سال پیش دیدمش که عطری داشت تا حدودی ... در ان نیمه شب که امد نماز خواندیم .... تا بلکه بداند راه نور و عشق این است و زمانی نور پسندیده اش خوانده بودم اما این ادم دوست داشت در پست خانه ها به یک ساعت .... بسنده کند.....