بزرگم بود كلبه اي ساختم در ان روزگار كودكي تا اين لحظه – تنها يك احساس داشتم و اين بود كه بايد راه تنهايي را برگزينم ....بهترين زندگي را نيز تشكيل دادم و حتي به سبك يك ارمانگرايي عاشقانه  كه بسياري در خواب نمي ديدند . ان كس كه دخمه ما را ديد  ندانست كه گوشه نشين خرابات چون بودايي بود كه بريده بود. و از متن زيباترين زندگي رفته بود تا در عمق جنگل سكوت و ارامش به خود برسد  به نداشتن و نخواست . ان كس كه امده بود به راستي در چشم من پاكي ديد و من بودم كه به حرمت ان حضور  چنان كردم كه هيچ  عاشقي نكرد. ان روز كه فريا د زدم ديداري هست . در دل و جان ما .و ان روز كه شعر عطار را خواندم تو بايد به مرز تازه اي از باور خود مي رسيدي . تو چيزي بهتر از ديگران نداشتي اين من بودم كه عطري تازه به تو دادم اين من بودم كه عشق را خلق كردم و در چشم . اندام تو روحي تازه مي خواستم بدمم . اين من بودم كه مي خواستم تا دوباره تولد تازه اي را اغاز كني . اگر ان روز فرياد زدم كه در ميان اين همه گرگ ها از اين دنياي كثيف و بي هويت مجازي بيرون بيا  بدان كه در انتظار ان روزهاي سياه تير ماه بودم در 87 كه پرده ها كنار رود . ان روز پيامي دادم كه مرگ عشق فرا رسيده است اگر تو دست برنداري از اين بازيهاي بي شرمانه . ان روز هشدار دادم من را نبين كه خدايي هست . من با او عهد كردم  و به سوي تو امدم  و تو همه اينها را به تمسخر گرفتي  اما حالا نيز همان است . اين درختي كه از درون  داشت پوسيده مي شد .. حالا من به راه خود ادامه مي دهم  و وسعت هاي تازه اي از خلوت خويش مرا بي نياز مي كند. خنده ام مي گيرد كه من تا كجا فريب او را خورده بودم كه يك صداي او و پيام او به من حس تازه مي داد و اين ادم كه مدعي بود كه به خاطرمن همه كار مي كند . هرگز نشد كه مرا به پيامي شاد كند و ديدم ان را كه مي دهد به همه مي دهد . دلش هم در اين جا انقدر مهربان است كه حد ندارد/ با چه احساسي مي گفت  مرده شور اين دل را ببرند كه به حال او مي سوزد – او كي بود گرگي در لباس يك خوك هوس باز... شايد ان روز كه داشت با او از سر مهرباني حرف مي زد و حالش را مي پرسيد خبر نداشت كه بايد حرف تازه اي بشنود. طرف هم در باغ نبود . داستان شش تا قرص امريكايي بود كه ...........  سرش درد مي كرد و اين مهربان هم نگران حال او  و خوش بشي و ناگهان اه اه راستي سردردت خوب شد؟

و اين جمله كه : نه بابا شش تا قرصي كه باجناقم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  چي ؟ باجناق ؟ مگه تو ازدواج كردي؟

واي چه سوتي دادم به اين ادم ......  مني كه مي خواستم ..... براي دو روز ديگه بيارمش دراينجا و بگم از همه دست مي كشم و حتي دكي فرز.... را  اما حالا دنياي ديگري ... 

اما صدايي كه حرف مي زد گويي صداي او نبود... صدايي گر  گرفته  اي كه نه دو رگه كه ده رگه شده بود..

لحظه اي دراين وانفسا به فكر فرو مي رود . اي دل ....   عجب ... اين ادمي كه انحصار طلب بود در داشتن ادمها اما اينجا داستان داشت در مسير تازه اي ....

  اين بود نتيجه هوس بازي مرموزانه ....

 وقتي تيپش را ديد گفت مي شود او را داشت براي روزهاي مبادا و  ازنيروي جواني اش و من كه درياي ادا و اطوارم وووووووووو   از اين بهتر نمي شود....  به سرعت باد مي رفت و انقدر در اين دنياي كثيف .. كه تا نيم ساعت ديگه ايجاد مي شد غرق بود كه به سي ثانيه نگذشت كه يه جوري دو دره كرد و رفت ... بي تاب بود گويي يك معشوق بزرگ در انتظار است . واژه عشاق را از او ياد گرفته بود ...  .. اين ادمي كه مي گفت من بدون اجازه تو نفس نمي كشم حالا اين ادم دوست نداشت چهار كلمه ....   نه نه مي روم  يه جاي مطمئن در كافي شاپي .. جايي كه .... اما انها قرار و مدار خود را گذاشته بودند .... وقتي ان  پيام را ديدم كه گفت من با هاش قرار دارم باورم نشد و اما درك كردم انها با همند در ديرزماني وو و اين ادم دارد نقش بازي مي كند .  همه چيز به سادگي ابراز شد .

كسي مزاحم من است و من از او خواستم با احتياط   تنها از طريق تماس تلفني بفهمد  ان ادم چرا و چگونه به شماره همراه او و چه كسي اين شيطنت را كرده است و از اين حرفها وووو اما  من كجاي كار بودم .....  داستاني بود  او دران شهر  و قتي دران اخرين ديدارم از شهر وقتي او را فرودگاه ديدم خشكم زد.. تازه شستم خبر دار شد كه مردم حس ششم دارند و به انها الهام مي شود كه من كي مي ايم وووو

اره... حسي به من گفت تو اومدي و به خاطر تو .... اما رنگ و رويش خبرهاي ديگري را حكايت مي كرد و ما به روي خودمان هم اورديم و نياورديم ....اما او فهميد چه رسوايي بزرگي را.... شانسي كه اورد كسي كه او به دنبالش امده بود نيامد و يا امد و رفت و هر چي بود داستان ديگري براي خودش داشت  و جز اين چي بايد مي گفت /. مانند همبشه مرا پيراهن عثمان كردن///  اما دلم در هواي ديگري بود. دلم در وسعتي از نگاه تازه اي بود كه در ان سوي اسمانها سير مي كرد . مي خواستم به شهرش بروم و تنها تماسي بگيرم . تا بدانند من در اوج بي نيازي ام ووووو... 

داستان غم انگيزي است . ان روز وقتي خيالش راحت شد كه پول ها گرفته است  اين را گفت : نه نه .. جوابش را نمي دهم اما من كه نبود و كلاغ سياه خبر اورد كه اين ادم با چه التماسي زنگ زد به س كه ترو خدا بيا دنبالم خيلي دلم مي خواد كه از...... ببرم... طرف هم بايد هزار جور برنامه بريزد  تامكان را براي او اماده كند و مي گويد بهترين ساعت .... سه بعد از ظهر است و زماني است كه من با پوشش ورزشگاه مي ايم و تو بيا دنبالم ....

 ساعت حدود سه است و گوشي من زنگ مي خورد و با صدايي گرفته كه نشان دهد ناراحت است و حالش گرفته است به طور مبهم گفت .  نمي دونم چي كار كنم ... س مي ايد اينجا كه با هم صحبت كنيم .... من وقتي گفتم تو كه  پيش از ظهر چيز ديگري مي گفتي و قرار بود باهاش تلفني حرف بزني  تا ....

گفت « اره درسته اما زياد زنگ زده بود كلافه ام كرده بود و من مجبور شدم جوابش را بدهم  به خدا به جان كي و كي قرار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه به خدا ... اما مي رود و  كار به همانحرف و كلام در ماشين .... خدايا اين ادم چه جگري دارد اگر يك درصد احتمال ريسك باشد اين نمي ترسد ابرويفضاحت بارش برود و كسي جلويش را بگيرد كه تو با اين سن و سال با اين پسره كم سن وسال در اين ساعت خلوت تو خيابانها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما انها يك هدف دارند كه بروند   ... چون هر دو تو كفند.. اين ادم كه عجيب تو خماري و.ووو مي روند و مي ايد دو سه ساعت بعد و دروغ هم كه دسته بندي كرده دارد/

اره  نه  . شارژ نداشتم كه ؟  فقط چند دقيقه بوديم ووو مذاكره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! كرديم ....

خوب چي شد؟  اين جا را بخون.....

 نه به نتيجه اي نرسيديم ....  قرار شد چند روز ديگر دوباره مذاكره كنيم...... جالب است  اين مذاكره ....

 او خبر نداشت كه خدا مي داند از دل او واين هم نامردي او و ان شد كه فردايش وقتي كلمه با جناق را شنيد ..... از صدايش مي توانستي بداني كه چي شده است . او عادت داشت برايش خرج كنند اما اين ادم حتي پول شارژ هم مصرف نمي كرد و اين ادم بايد زنگ مي زد و صداي دو رگه او....

 سر سفره نشسته بود .. قربان داشت به او نگاه مي كرد در چهره اش چيزي راخواند ....  او فهميد .....  حس غريبي به او خبر مي داد.... دو بچه اش .... و لحظه اي از خودش بدش امده بود.. سالها بود كه اين ادم كارش اين بود.....

دوستم مي گفت وقتي اولين بار ديدمش  بيش از هر چيز يك سئوال در ذهنم ايجاد شد كه اين ادم كه  مدعي بود پيش از اين باكسي نبود اين همه اين همه ادا و اطوار و دلبري را  از كجا ياد گرفته است و پرونده او ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما همين ادم چنان نقش يك زن دردمند را بازي كرد كه بيش از پن سال خسته دلي را كه همه وجودش عشق وايمان و مهرباني و خدمت بود به ستوه اورد وووو..... اين سوداگران مرگ .... و اين خفاشان شب ..... كه حيله هاي شيطاني او ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتي داشت  از شر ابليس ها صحبت مي كرد تو باور مي كردي كه او از دست هوس بازان گريخته است و صادقانه امده است تا در سايه سار يكدل پاك  ارامشي را در دلش تجربه كند و عشق را .. اسماني تر كند

ان روزها يادش به خير كه مي گفت . من در زمين زياد نمي توانم باشم من اسماني ام وووو... دوست من مي گفت : اگر شيطان جاي من بود هم فريب مي خورد . او ز شهر عشق و عرفان بود و  چنان با ارامش و سرشار از مستي عشق اسماني حرف مي زد كه تو فكر مي كردي اين ادم مفسرديوان .... حافظ است و  اما زمان گذشت و به خود امدي و از اين گرداب خود را رهايي دادي و اينهم ازمهرباني خدا بود... شايد اشكهاي گرم در دل شب و ان همه غريبي او بود در سجده هايش كه خدا دلش رحم امد و او را نجات داد ..  اما همين دلي كه مدعي بود تماميت مهرباني هست  ديده شد كه دلي سياه دارد و مرام او اين است كه تا اولين نشانه هاي ... را ديد نه اي در كار نيست.. اسم اين كار را عشق مي گذارد تا توجيه كند...  اما معجزه ذكر.... اين كابوس ها را ازدل مي برد ديرزماني بود كه او هر كاري مي كرد و من دراوج نياز به او دورباره به دست و پايش مي افتادم و اين موجب شده بود او هر روز در انديشه بازي بي شرمانه تازه اي باشد و ناگهان در دل شب .... نگاهي را ديدم كه به سويش خيره شده بود.... مردي ..... داشت به دوستش  اشاره مي كرد ... انها گويي يك بوته را ديده بودند .... كه چيزي جز يك برجستگي ... چيز ديگري از اندامش....

ان دو مرد  به ارامي حرفهايي مي زدند  كه شرمم باد از            انچه شنيدم كه بنويسم اما همراه با سوزي از يك باد سرد من به اسمان نگاه كردم و به خود امدم وووووو يكي دو ساعت پيش از ان چنان اخم كرده بود كه .....لبهايش مانند  لب هاي جوجه تيغي به جلو امده بود...اين چهره واقعي او بود....

من بازامدم به خمخانه دل ...باز امدم به ملك سليمان دلم ...اينجا من اارامشي را احساس كردم ديگر هيچ احساس از عشق به او نداشتم .... و اين مرگ او بود .و او هرگز فكر نمي كرد زماني بيايد كه مرا از دست بدهد . من در همان سال اول او را .... اما داشتم اين روند را به عنوان واكافي رفتار يك زن .............  مو به مو مي ديدم ... دنياي مرموز اين زنها  وحشتناك است . دلسوزي انها . وو همه رفتارشان معناي خاصي دارد و من ايمن گشتم از مكر اين ادم به يمن دولت كريمه اي از بيكرانه ذكرو سجده و اشك هايم  و او هر روز دلم را شكست و من به سوي خدا رفتم ووو هر بار به عمد دلم را شكست و من به خود باز امدم . خوب خبر داشتم كه  خدا جانشين همه نداشتن هاست . خدا به دل شكسته ها لطفي دارد و من دراين وسعت از اين دام اهريمني رها يافتم ووو روزي به شوق صدايش  اما حالا مي ترسم كه صدايش مرا از ان ارامش اسرايي دور كند .. اتفاقي كه در روز جمعه شذ كه صداي او ارامش خلوت مرا..............................