اين جدال پوچ
ظاهرا همه چيز نشا نه يك ابهام تازه بود. هيچ خبر تازه اي نبود. اين مهم بود من در بيكرانه اي كه مرا بي نياز مي كرد بيشتر از هميشه به سوي ان اسمان عشق قدم بردارم در دور دستها مي ديدم كه او نيست و مهم هم نيست كه در چه كاري هست . من اين است كه بدانم او در وسعتي ديكر قرار دارد و اين بازي هاي او تنها يك هدف دارد و ان اين است كه بداند لايق نيست . در زمره حضور نيست . اما عجيب است كه دراين دنياي او كه پر از ابهام است دارد خودش را فريب مي دهد . اين همه سياه بازي يك معني دارد و بس . اين همه ادعا براي محدوديت هاي خود براي تماس با من به چه قيمتي و با چه كساني . او يادش رفته است كه سايه مبهم او هر روز بيشتر مي شود و من بسان ان شعر كه دل نيست كبوتر كه چو برخاست نيشند از گوشه بامي كه پريديم پريديم /// امروز اشك من جاري شد به ياد نيلوفري ديگر . . به ان دور دست ها نگاه كردم .. جغدي گويا بر شاخه خشكي نشسته بود كه از سياه خانه اي امده بود . هر كس را براي كاري ساخته اند . اما اين هم مي گذرد و من به وسعت خلوتم به هزاران اميد تازه بهاري تر مي شوم . دوباره شب مي ايد و من در دل شب به بيكرانه سجده ام و اه نيمه شبي و اين مكر ها و فريبها.
حيف است كه خود را اين چينني بي اعتبار كردي ... كاش اين همه سياه بازي براي لحظه اي هوس نمي كردي .تو چكاوكي را از دست دادي و. با كركس ها و كفتارها همخانه شدي مي داني چرا به خاطر اين كه فكر كردي انها به تو طراوات مي بخشند و تو نمي داني كه براي انها همان يك ساعت هوس و شهوتشان ارزش داري انها گرفتار دل نشدند كه گرفتار ............. همان چيزي شدند كه روزي سرت را برباد مي دهد .و داده است . تو اين بودي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:3 توسط ناصر كاظمي
|