مي خواند خلوتي بود مي دانستم اين رحمت عظيم خدا بود كه مرا به سوي اين نيمه هاي شب دعوت كرده بود... چه رمز و رازي در اين خلوت نيمه شب نهفته بود.  چه كسي مي توانست همراه من باشد. در ين دل شب  و هم صدا بامن باشد . ان شب هايي كه به بيكرانه هاي تازه اي قدم مي نهادم .... اين همه هستي من بود. ان زمان كه هنوز كمتر از ده سال نداشتم مانند بودا به جنگل رفتم ...... كلبه اي ساختم و زندگي من با پر چين هاي پر از شاخه هاي تمشك . .و بوي باران .... پرندگان در كنار من ارامش داشتند هنوز خاطره ان بلبل را كه در فاصله كمتر دو متري كلبه اشيانه ساخته بود. من يك ماه  او را در كنار خود داشتم تا فرزندان خود را به دنيا بياورد و پس از ان هميشه مي امد به كنارما بر روي شاخه درخت توتي مي نشست اواز مي خواند وفرياد مي زند از رازي بزرك ... من چنين زيسته بودم .. همه عمر به خلوت رفت ... همه لحطه هايم به بيكرانه اي مبدل شد كه دران افقي بود كه من بايد به ان مي رسيدم حقيقت بندگي . . و درك اين معنا كه اينجا هيچ خبري نيست هيچ افساري را به گردن خود نينداختم ..... جهان به كام من شد ... سرشار شدم از عطر عشق و خدا دل سودا زده اي به من داد تا او را هرگز فراموش نكنم .اگر شامي در اوج غريبي خود مي خورم و. يك چشم من به ايات اسماني است و اگر در ميانه ان ذكر مي گويم . و چه زيباست كه به سجده مي روم تا شكر اين نعمت عظيم ووو  شام من نيز وسعت خلوتي را دارد . يك سفره حصيري  يك فانوس . و سبزي ريحان .... . بشقابي برنج .....  همه چيز به زيبايي شكر خدا... منتهي مي شود ... اما در اين خلوت  من به شرف بندگي مشتاق بودم ... من بي نهايت به مهرباني خدا خو گرفته بودم .. من  عشق را برگزيده بودم و صاحبدلي را خواسته بودم ..... ياري كه امده بود زماني شعري از فروغيي بسطامي را همشه بر زبان جاري مي كردم كه ... گر عارف حق     بيني چشم از همه برهم زن ... چون دل به يكي دادي اتش به دو عالم زن ... زيبا بود و هست كه به مرحله اي از خوداگاهي و عزت نفس برسي كه جز او نبيتي و در زمين كسي باشد كه تنها يك نشانه باشد............  نشانه اي كه راه گم نشود گرچه او در اين راه نشان دادكه  توان همراهي ندارد اما من به راه خود رفتم .. چشم دل از اسمان نكندم ... و ذكر در وسعتي از يك حس تازه همراه دلم شد... من بي نياز شدم از هر محبتي و من در متن يك خوداگاهي صوفيانه به راه خود رفتم ... عطري از ان سوي صحرا مي امد به شيمم دل ما عطري داده بود و در اين مياه راه بود كه در اين وسعت تازه ايدمه دادشه است كه دريامند اما دريان ميانه راه بود كه اينسان رتا به وسعتي ناره به سوي او امده بودم  ان س.وي دل گه مرا به سوي خود مي هواند اين راهي ب  بود كه هميشه مرا بينياز مي كرد و. در اين راه بي پايان بود كه خداوندرا مي ديدم كه بر عرش خود تكيه زده و به من اميد تازه مي دهد اسمان در دل شب به ارامشي امده بود به ان سوي اسمان كه نگاه كردم قدسيان اسماني رت ديدم كه مي اييند به طواف دل . ان سوي اسمان خبرهايي بود و ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با من راه نشين باده مستانه زدتذ. سرشار شدم از باده عشق . اكنده از طربي و صوفييان رقص كنان با من راه نشين باده مستانه زد و من سرشار تر از بهاري شدم كه در بامداد ان باراني مه الود جاري شد و در اين وسعت بي انتهاي مهرباني خدا من دوباره زنده شدم ...  در اين ميانه بود كه ديدم همه  تلاش من در وسعتي تازه تر از بهاري امده بود كه در متن ان عشق جاري شده بود .. .در اين راه دل .. بود من به نماز ايستادم نيمه هاي شب بود به سجده رفتم  و عطري را حس كردم خدا به ميهماني دل ما امده بود و با دستاني پر از مهرباني به من لبخند مي زد و دستهاي مهربانش را بر سرم كشيد و ان سوتر قدسيان اسماني امده بودند تا در اين بزم عرفانه همراه خدا باشند .و شب مي امد به ميهماني دل ما و من وامانده در حسرتي بي انتها كه من غافلم از اين همه رحمت او و از او خواستم تا به حقيفت بندگي برسم شب ميهمان دلم بود و من ارام وخاموش به ان سوي بيكرانه صحرامي نگريستم ومه رويي امده بود با هاله اي از نور. سبدي پر از گل نيلوفر داشت ... به من سلام كرد . كنار جويباري نشتيم به درخته ناروني تكيه دادم ... ابي از جويبار مي رفت وبوي پونه ها مشام مارا نوازش مي داد... دل شب بود و او مرا دراغوش گرفت .. عطر بوسه هاي او نيز زيباتر از عطر ياس هاي وحشي بود سرش را روي شانه هاي من گذاشت و من حس كردم عطر اشك او نيز در سدره المنهتي اين صحرا چون حيچون جاريست ... به وضويي كه از اب جويباران مي امد نماز خوانديم . به امامت او  قامت او چون نارون سرشار از صلابت بود . مرغ شب از دور د ستهاي اواز مي خواند و من با عطر صداي اين مرغ به ان سوي صحرا رفتم تا او را دعوت كنم اين مرغ  سرشار از رمز و راز شب به لبخند امد و با ما به بزمي عارفانه چنان كرد كه قدسيان اسماني كه مي رفتنند تا اداني را جاري كنند همراه ما شدند و ما همه در يك صف به خداوندي خدا لبيك گفتيبم .واين راهي بود . من توكل به عشق رفتم .. اما كاش ان كس كه يار ما بود از اين بيكرانه اي كه هر سجر به روي من گشوده شد خوشه اي مي چيد . كاش همراه ما مي شد و خود را اسير اين زميننيان پر از نيرنگ و ريا نمي كرد ... كاش بهتر از من بود تا من درس هاي تازه اي از او .. كاش او به مرزي از خود

اگاهي وعرفان مي رسيد كه به خود ببالم كه در هر صداي او عطري تازه است كه من با انها به ان سوي عشق نظري مي كردم اما افسوس وحسرت ماند . اين يار ما مي توانست فرشته اي باشد در زمين . و به نگاهي نلرزد  ...زميني نشود اما شد و من تنها ماندم اما با اميدي تازه رفتم چقدر زیبا بود ان امید من که در این پندار بودم من در  بیکرانه یک حس تازه قرار می گیرد و اکنده می شوم اما دست هایش خالی بود. سراب بود و زیبا شد که من با طراوتی تازه تر از باران بهاری به راه دل رفتم ... بی نیاز شدم . از بودا اموختم که نخواستن و نداشتم بیکرانه ای در وسعت زیباترین اخلاص در معراج تنهایی  برکه دارم با گل نیلوفر و این زندگی من است نماز من و ایمان من و عشق از این برکه بر دلم جاری می شود. من جیجون دلم را داشتم و در ان سوی ساحل به دنبال سرابی بودم که با حرف های توخالی فکر می کردم شاید او کسی باشدکه از دل او خبری باشد و خالی تر بود و کویر لوت .......