ادم همان كسي بود كه من فكر مي كردم مي تواند همراه دل من شود.. او يك ادم عادي بود كه چيزي نداشت ... اما اگر زماني صداي همايون شجريان را براي من مكي گذاشت در متن فكر او نقشه يك فريب بود..  و اما از همه اينها بگذريم و داستاني بود كه  در متن ان همه چيز رنگ باخت . زماني همه كوشش خود را براي بي تاب ساختن من به صدايش ... . پيامش او بارها هشدار دادم كه اين كار او مرا به خود مي اورد . من اينك شمدر چشم ايات قران و ذكر و  رازهاي سر به مهر نيم شبم به افقي تازه رسيدم ... وقتي به من گفت كه تو حسود س هستي بيش ازهر چيز به حماقت يك زن بي سرو پا پي بردم كه مانند هميشه داشت براي فريب من نقشه مي كشيد و من به او گفتم هرچه باشم اين قدر بي سروپا  نيستم كه مست يك بطري دلستر انار باشم و براي من مهم  نباشد كه ان قدر خودباخته باشم كه چوب حراج به اندام خود بزنم .... اگر چه براي اين زن ادمهايي بي سروپا مهمند چون مانند خودش هست ..  از هر جنبه اي كه نگاه كنيم اين مهم است كه يال و كوپال اين ادم فرو ريخت .و او وقتي ديدم درمدت ده دقيقه حرف زدن صد جور تناقض وجود دارد. ديدم اين ادمي كه مست حضور در دخمه اي سياه است تا  خود را ........... اين ادم به درد دل ما نمي خورد... زماني بود كه بايد خود را مي يافتم ... اما براي او از اين بدتر نمي شود كه مرا از دست بدهد . اين خبر بسيار بدي هست . او مي خواست به هر قيمتي مرا نيز داشته باشد . شفاف سازي هاي او از هر ابهامي بدتر بود... در مورد يك موضوع مانندس صد جور حرف مي زد. در اين زمانه تا زني عشوه نريزيد هيچ گرگي جرئت نمي كند به او نگاه كند. اين ادم چقدر ابله بود كه مي خواست مرا فريب دهد و وباكسي كه ماه ها بود طوري رفتار مي كرد كه اره همين ديروز مزاحم من شده است . در حالي كه ماجرا چيز ديگري بود و دو روز بعد مي رود در مكاني و حرفش اين است واي عجب حوان با مرامي هست ... خوب كه فكر كردم ديدم اين سه چهار سالي كه يه جوري با ما بود كارش همين بود كه ادمهاي هوس ران را به سوي خودش . با كمترين هزينه در حد يك ساندويچ و اب ميوه اي برود همه  جور .......... و ايا اينها شرم از............ نمي كنند ان زماني كه خود را اماده مي كنند كه در ان خلوت .... به بچه هاي خود........ و به .....  اين ادمها از عقرب سياه مراكش خطرناك ترند... مهرات انها دروغ بافي  و ايجاد پوشش هاي كاذب است تا با ديگراني باشند و بگويند اه اه من خانه عمويم بودم .....زماني بود كه در كنار من بود و كسي از اين ادمها به او زنگ زد چنان نقش بازي كرد كه من ماندم كه يك ادم چگونه مي تواند تا اين حد  نقش خود را بازي كند ...... وقتي به او نگاه مي كردم داشتم شاخ در مي اوردم كه شيطاني اين صحنه را مي ديد چه برداشتي مي كرد .زمان به ارامي مي گذشت و من در متن سوره والعاديات بودم .... و به كسي فكر مي كردم كه راه روشن ايمان و مهرباني را در كنار خود ديد و اما دلش چون سياه بود به سوي هوس راناني رفت كه او را//... اخريين جمله اي كه به او گفتم و اتش گرفتاين بود كه گفتم تو انقدر بي ارزش هستي كه هنوز نمي داني انها ترا براي دوساعت مي خواهند و با يك دلستر انار  مي ايند  به هدف خود و تو همين هستي و .......................... گوشي را قطع كرد تا در انديشه خيانتي تازه تر باشد . زماني بود كه به ياد او........ به سجده شكر مي رفتم .... به او  مي باليدم وو اما ديدم اي بابا اين ادم يك.......... كوچه بازاري هست كه ما الكي دل خود را به .... او ميخواست من مانند همان ادمها شوم اما همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود كه ز بند غم ايام نجاتم دادند................................ تم