همه چیز در وسعتی تازه از یک نگاه اسمانی می توانست ارامش اسرایی در همان خلوت باشد . به خوبی دریافتم صادقانه به سوی او رفتن و دست کشیدن از تمنای زمینی می تواند افقی تازه در پیش رویت باز کند. دیگر بی تاب صدایی نباید شد .  همه چیز در وجود من بود . یک سرزمین سرشار از برکت . خدا می اید در خانه تو / اینچا کعبه هست . بیت الله الحرام دل هست و مقام ابراهیم و سرزمین عرفات .  بهشتی در سایه سار سدره المنتهی . دیر زمانی نیست که رو به سوی کسی کرده بودم اما بر احساسم نیفزود... کاری نکرد. من در این اندیشه بودم این کس می اید و طراوتی به دل ما می بخشد. عشق این بود که در لحظه های فراق بیندیشی و ره توشه ای بیابی و انگاه که به صدای او مشرف شدی عرضه کنی . نیمه شب بود در باغ خوشنام .... ضیافتی بود . اسمان در زیبایی هلال ما و صدای جیرجیرکها . گاه سکوتی در این باغ . که با هجوم گله سگ های ولگرد اشوبی به پا می شد . اتشی بود و رقص سماع ان .. یاران امده بودند با سینه ای پر از احساس تازه ... من گل رزی چیدم . سه برگ ریحان که رمزی بود.  انها را به یاد یار ما چیده بودم ....  هرگاه     که پس از ساعت ها صدایش را می شنیدم حرف تازه ای از او می زدم که دور از او در سیری به دنیای دلم برای او هدیه هایی داشتم . از شیشه دودی یک وانت خاطره داشتم . او چه کسی بود.... که در این عصر تب الود تیر ماه داشت در کنار جوانی می رفت .. چرا شیشه این وانت که بستنی توزیع می کرد دودی بود... ایا در داخل ان کاری صورت می گرفت . یک وانت . این داستان ... من در باغ به این کار فکر می کردم ... اما از ان سو چیزی به ما داده نمی شد... حتی دوست داشتم  و ارزو به  دل ماندم که  یک بار به ان مزار شیخ ما برود . به حرمت ان روز   كه سوگندي بود... براي يك بار اما بارها گفتم و وقعيي ننهاد... قصه هاي روز مره كه كمرم درد مي كند و  .... اما كاش ادمها صداقتي داشتند كه انگاه ادعاي اسماني مي كردند در عمل نيز در اين راه بودند. به خود بازگشتم و اين همه زيبايي ها احساس را كه در ان نيمه شب بدست اوردم به دلم هديه دادم  ديدم اين دل بيكرانه ايست در همراهي با همه احساس تو .... به گوشه اي در باغ رفتم ... به اسمان نگاه كردم  .... درختان زردالو و بوته هاي گوجه فرنگي در سايه نور مهتاب زيبايي خاصي را ... زماني بود كه مي توانستي باخود خلوت كني ... ارامشي در دلت و بينديشي وو من به نيلوفرم فكر مي  كردم. او گمشده همه انديشه هايم بود. همراهي كه رفته بود و او را از من گرفته بودند .//// حالا دراين وسعت  همه چيز عادي شده است  ادمها در اين زمانه كار خود را خوب بلدند و زمانه اي شده است كه بسياري از ادمها مي ايند خود را به نقش تو در مي اورند ... اما مدت كوتاهي كه گذشت مي بيني اي دل غافل همه چيز از داستان ديگري خبر مي دهد .و هدف اين است كه كساني را داشته باشد براي روزهاي مبادا كه به دردش بخورند..... همه اش نيازهاي زميني است . در ان عصر زمستاني كه كسي امده بود من او را يك روستايي محض مي دانستم ...مادرم حرف بسيار حكيمانه اي مي زد كه هر ديدار يعني حرمتي تازه ...  اما ان ادمهايي كه  من مي خواستم همه كسم باشند هر چه زمان گذشت بيشتر نشان دادند كه رابطه را فقط در اين مي خواهند كه نيازي دارند بيايند شب يا شب هايي در خانه ات بمانند . پيش از امدن مانند خبرگزاري هاي جرفه اي لحظه به لحظه در تماس مي شوند .. مي ايند  و  مي مانند و پايت هم كه به شدت درد مي كند و يك بار هم دلشان نمي سوزد كه از بساطشان برخيزند  يك استكان چاي براي خود بياورند.  وقتي دو نفر در يك خانه باشند به هم كمك مي كنند اما من در بدترين وضعيت جسماني بودم . پايم به شدت درد مي كرد در و ديوار را مي گرفتم و راه مي رفتم و  او

اين مرد ۵۶ ساله /؟ اي واي خيلي سخته ها . چرا خواهرات نمي ايند...و من كه حس مي كنم اين ادم داره .... مي كنه ...و اينها چه ادمهايي هستند كه لم مي دهند و ادمي مانند من كه دل گرگ به حالش مي سوزد و جلو چشم شان هستي  زحمتي به جسد خود نمي دهند كه بيايند براي خودشان..... پشت پنجره سوز سرماي زمهرير تا بن استخوان مي رفت و اين مرد داشت ....  به فكر فرو رفتم به ياد پدرم افتادم  كه در مقايسه چقدر درك مي كرد كه كاري صورت دهد. اما اينها ؟ مثل خان بودند..وقتي خوب ناشه شد براي من قصه مي گفت ... كه : اره .. مردي به پسرش نصيحت مي كرد كه درهر شهر خانه اي بسازد... . اين ادم رفت با هزار بدبختي درچند شهر خانه ساخت و پدرش به او گفت احمق.....  تو منظورم را نگرفتي .... خانه نساز ... دوستان خوب پيدا كن ...... عجب ؟ چه جالب ... اره  خيلي خوبه .  اين داستان را با اب و تاب و تحليل هم مي داد...و من اين جوري هستم در هر شهري ؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت پيدا مي كني ؟   اره   اما نه .. در خانواده او كسي بود كه  فوق تخصصي شناسايي و شكار ادمها را داشت ...ادمها را از طريق سايت هاي دوست يابي شناسايي و  بعد طرح دوستي و به نوعي انها را خانواده عزيزش وصل مي كرد ... اره ... اين اقا ... خواهرش با من همكار است . اين امير ؟ اين كيه ... اها اين ؟ مادرش همكار منه !!!!!!!!!!  كرمانشاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اره بهش درس مي دادم ......  تو سايت چي كار ميكني .... مال مادرشه... اين هم مي ره .. انجا نه خواهرش با من دوست بود و اين برادر ش هست و  هزار جور ... برنامه كه مغزت مي تركه كه اين ادم چه مهارتي دارد .... حالا اين مرد داشت چاي مي نوشيد و بساطي داشت ....  ميوه انار را از محل كارم .... اورده بودم به شوقي ...... كه اين حس ابلهانه  بود ..... از كيفم دراوردم و به اوگفتم دلم نيامد تنها بخورم .. كه اينجا با هم ... صحنه اي كه از شيوه و رفتار او در انار ديدم يك داستان فكاهي مي شود درست كرد كه اين ادم چه جوري داشت با.... خاصي ............ اگر چشمم را مي بستم مي توانستم تصور كنم يك سنجاب در حال خوردن دانه هاي نرسيده انگور است كهاين حور نوچ نوچ مي كند.... حرص و ولع او.... از تعجب .... مانده بودم ... چرا اين ادم مانند ادمهاي حريص ..........  در حالي كه چمپاته زده بود.. سرش را پايي ن اورد و جوري كه  من متوجه نشوم و همع اش را خودش بخورد...... شاخ درمي اوردم اين پدر كسي هست كه قرار بود همه كس من شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتي رفت پشت سرش را نگاه نكرد .... از ادم اصلي اش ه   پرسيدم اين ادم تكي هم نزد... كفت ...  بلد نيست شماره بگيره  ... اه ... نه بابا   اره ... خوبي عزيزم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اما اينجا كه بود مانند يك روزنامه نگار با تلفن مفت ما به هر كسي ....   منظورش را فهميدم كه خانه درهر شهر يعني چه .................  همه چيز به روشني اشكار بود.... ادمها را به خاطر موقعيت خودشان خواستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟  همين ... اين ادم زماني سينه چاك بود كهاين خانواده من دارن از قصه درد تو مي ميرند... من باور مي كردم زماني اما بعد به خودم گفتم ...  چرا يك بار تكي نمي زنند ؟؟؟؟؟؟؟؟ نكنه اين ادم براي ........ گرمي داره حتي دراين مورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  ديدم همه اينها.....  زماني كه پولي به يكي از انها دادم فردا زنگ زد  و گفت ... سلام پسرم خوبي ... بهتر شدي ؟  چرا شرمنده كردي ما را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  همان يك تماس بود و وووو اينها كي بودند.. تازه دو زاري من افتاد كه پدر و مادرم . چه ارزشي دارند و ارام ارام به خودم و دلم و خانواده حودم ... دويست هزار تومان پول دادم و گوسفند خريدند وبه سلامتي ......  خوردند و به ريش ما خنده كردن................. ريا و تظاهر براي ايجاد يك حس كاذب  عمر كوتاهي دارد .... حالا به ان دوران فكر مي كنم و راز ... با س كه اين ادم ... زماني كه ... رفت  در ان مكان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم را جاي اين ادم ... . به اين زن ها.... به خوبي درك كردم كه اين ادم برنامه ريخت و رفت اين پسره ۲۴ ساله را كه بيش از ۱۵ سال بيشتر از او سن دارد....... واي خداي من ................... پنناه مي برم به تو از شررررررررررررررررررررررررررررر     اين روزها به هر بهانه اي از و .... سياهبازي او دراينباره محشر است . قرار بود اوج صداقت شود و ديدم ... ايا اينها از عاقبت اين كار نمي ترسند... كه چوبشان را بخورند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يك بار هشداري خطرناك گرفت و عبرتي دركار نبود...  ادمهايي كه نقش بازي مي كنند تا كساني برايشان خرج كند اينها بدبختند..............................

 د