گاهی می توان جدال پروانه ای را دید که در دام تنیده عنکبوتی گرفتار امده است . شکوفه های سفید رنگ کونوس و برگهای ان که بهار را هنوز در طراوات خود داشت . گوشه ای از تنه این درخت جدالی بود... این پروانه بسیار جوان بود و تجربه دامها را نداشت و به شوقی گل به سوی این دام رفته بود نمی دانست فکر می کند جایی برای تماشای گل است تا در متن لذت گل بیشتر باشد اما نه این یک دام بود. ان سوتر عنکبوتی کمین کرده بود و داشت با هزار ترفند دام خود را با زهر هایی که میریخت برای پروانه .....  شاید این یک سرنوشت مشترک بود. وقتی دورتر ایستادم و نگاه کردم دیدم این عنکبوت های انسان نما این ها چه زهری دارند....ارام ارام به اندیشه تازه ای می رسم . هر روز و هر شب در بیکرانه تازه ای باید سیر کنم . دل من چیزی را می خواهد. روزی بود که می پنداشت ارامش جان خواهد بود. .وقتی در ان شب از او خواستم از گل ما نیز خبری بگیرد. این فاجعه بود. دیر زمانی بود که در این اندیشه بودم که وقتی نیلوفری بیاد او سرشار می شود. تولد تازه ای خواهد این اخرین برگ برنده ای بود که باید رو می شد به این امید که او درک کند در وسعت تازه ای مرا درک خواهد کرد اما بی انکه بدانم راز این کار من درچه هست احساس خوبی نداشتم و دو سال بود که همه نشانه ها را گفته بودم اما او هرگز گوشش بدهکار نبود. در یک مرحله از یک ازمون قرارش دادم دیدم او چه شوقی دارد. دیدم او در چه فضایی خود را حراج می کند اما حسن کار من این بود که خود را هرگز رها نکردم. به خود امدم .... خود را یافتم . کافی بود شبی در عمق یک نگاه تازه قرار گیرم این کارمن یعنی بریدن ... این کا را بارها کرده بودم . حالا کسی امده بود که کتابی برای یک تدبر تازه بود. پنجره ای به سوی درکی تازه.  اما دیار عشق چه معنایی داشت ؟ این دیار عشق کجا بود شیراز؟ سمرقند . میمند؟ یا بلخ /  نه نه ... اینها نبودند . دیار عشق ان سوی اسمانهاست که از دل اغاز می شود همین و بس ..  دیار عشق اینها ساخته و پرداخته کسانی هست که............ وقتی سرزمین دل داری هرچه هست همین جاست . اگر مولانا روزی گفت . دلا نزد کسی بنشین که از دل خبر دارد اینهمه حرف من بود.  حالا کار به جایی رسیده بود که کسی کارش این بود که هر بار نقشه ای برای فریب و  نیرنگ . تا در حیاط خلوت خود ارامشی داشته باشد و با ارامش به کارهای خود برسد و برای اینکار باید به  نیرنگ .و دروغ متوسل می شود....  این جور ادمها کسانی هستند که باید همه را داشته باشند وبرای این کار باید دروغ بگویند و دور بزنند. به هزار قسم باید کار خود را توجیه کنند .  نقاط ضعف ترا خوب می شناسند و در یک کلام خناس . خناس. این ها همان هستند که خدا هشدار می دهد از اینها بترسید. اینها به راحتی قسم می خورند وبه هر نام مقدسی .. تا تو .... اما همه اینها برای این است که همه را داشته باشندو اما اصولا چه نیازی هست .           بی کرانه های شفافیت را ایجاد کرده بودم که در باور نمی گنجد.....  اما باز قصه تکراری مرموز بودن او ..  تا امد اینجا .و دید که کسی سرشار از حس ناب است و زیباتر از کودکی است که شوق دارد رفت و دست به کار شد. در پشت این سیمای او که در نظر اول سرشار ازارامش و متانت است دنیایی از پلیدی و خیانت موج می زند. انجا که لازم باشد و کارش گیر باشد چنان بر خورد می کند که تو می مانی و  من  دیدم بهتر از این نمی شد این پنجره تازه تدبر و تامل در خویش .... این فریبکار در خیال خام خود به سودایی دل ما داشت می خندید که اسیر او شده است اما نه این اسیر او نشده بود او د اشت درس های تاریخی می گرفت . همه فتنه ها و مکر هایی شیطانی را داشت نظاره گری می کرد و این بیکرانه مهربانی خدا بود. من کاری به او نداشتم بود و نبود او برایم هیچ اثری نداشت / او مهره سوخته ای بود .... او خودش هم این را می دانست می دانست که عمر فریب کوتاه است انهم من با این دل شکسته . با این دلی که جهانی را دیده بود این کجا اسیر می شود. این دردمندی که سرشار از اموخته های تازه بود. اما هیچ درسی بهتر از این درس نبود. گاه به صدایی سرشار ازخماری عشق .چنان حرکت زبانی از خود نشان می داد که تو احساس می کردی در برابر یک الهه مقدس و پاک ووو گاه..... وقتی فرصت های تازه برای او با دیگران .... برده ای به نام کرکس....... دو تا تک وو  دو تاپیام و اینادم ای ای وای وای  طرف ... سوتی و و بعد .. ماحراهایی  که  تماس و نه اس ام اس نه... همه اش هم فیلم است که این ادم در اورده است که برود کارهای دیگرش را صورت دهد.. ته کار این است . کرکس که برده زر خرید است و این ادم از هفت دولت ازاد است و می ماند ووووووووووووووو  ... اما دلم ادم می گیرد .... ظاهرا داستان این است که او در زمانی که .... این اندیشه را برای س بکار برد.............من همه چیز را در وسعت...این نگاه پلید او درک می کردم . که این ادم از همین روش برای همه بهره گیری می کرد اما چه سود که دراین وسعت که ما جز این دل ویران شده که هیچ نمی خواهد جز شوق او ///// او جز اسمان امیدی ندارد و صاحب اسمانها....... دراین میانه کار .... زمین جایی نبود///// این کسی که از زندگی بریده بود. تا به  مرتبه عشق و فنا در خویش برسد. این چیزی نداشت .... این سوخته دل .... و در این میانه من همیشه در ان سوی اسمان به سوی چیری بودم ....................  اما او این ادم مدتهای مدیدی بود... که وقتی با شکم پاره پاره رفت تا خبر از ادمهایش بگیرد و ناگهان کسی به او می گوید.... و این می فهمد که چهره های ننگینش در پس این ظاهر نفاق رو شده است  راهی جز این نداشت که بگوید غسل می کند و قران و این ادم چنان نشانه های این را داده بود که گویی سالها درکنار هم بودند و بیا ببین این ادم چه می کرد که القا کند من نبودم اما خداوند........................... از این بنده های نامردش چه در کتاب خود خواهد نوشت و این ادمها که خود را به نام دروغین عشق اسمانی جا می زنند اینها از ان روز میعاد ایا وحشت ندارند؟ نامه سنگین اعمالشان؟ او از خط قرمز زندگی اش به راحتی یک لیوان اب نوشیدن گذشته بود پس او ...........   خناسان واقعی چه مکر بی نهایتی دارند؟ و من پرستوی خیالم می رود تا ان سوی یک جنگل ارام و به بوته های تمشک می نگرد که بر پرچین هایی .......................... و صدایی می اید ................... مطربی دوره گرد می نواخت و صدایش در متن جنگل پیچیده بود  و پیامی داشت .. گاه می اندیشم نکند اینها باند تبه کاری بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ که ......................... مهره ای بسیار سوخته در  همه چیز که خوبی باشد/.