خاك نشينان عشق
هر شب زمان كه به سحر دير زماني نيست گويي بيدارم مي كنند هميشه در حوالي ساعت دو و نيم شب. نمي دانم چه رازي در اين بيداري ما نهفته است چيزي شبيه دعوت شدن به ضيافتي است . اين لحظه ها در قران نيز از ارزش خاصي برخوردار است . خاك نشينان عشق از پشت پنجره شاخه سرو به ارامي مي رقصند . مهتاب در وسعت يك درخشش زيبا در متن اسمان است . به سجده مي روم سكوتي اسرار اميز عميق تر از هر زمان ديگري ... احساس ارامش تازه اي مي كنم گويي بار سنگيني از دوشم برداشته شده است . اين سكوت اسرار اميز در اين زمان شب عطر ديگري دارد دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود و هر كلامت عطر يك رايحه اسماني را دارد. همه چيز من از اين لحظه هاي نيمه شب شروع مي شود. اينجا وسعت تازه از يك نگاه اسماني است . اينجا مهبط وحي تازه دلم هست كه بيندشم و ناب ترين لحظه اي كه مرا در اين بيكرانه دردهاي بزرگ مي سازد. اينجا عطري هست . اينجا شروع تازه اي هست . مي انديشم به اين زيبايي ها يك كلام كه خاك نشينان عشق بايد جز او به هيچ نينديشند. سراب ها هم بي رنگ مي شوند. اميدهاي عبث و انهايي كه بودنشان هيچ سودي براي دلت نداشتند. اگر كسي بر روي گلي نام عشق را نوشته بود اين دل سرشار از نگاهي تازه بود. نااهلان رنگ مي بازند پوچ مي شوند و مي بيني كه جز حسرت هيچ نمي ماند. كه چرا بيهوده لحظه هايت را براي ادمهايي كه با فريب مي خواستنند به ............. شوند. انها كساني بودند كه خوار و ذليل تن به هر خفتي مي دادند تا خوش باشند . انها مرزي براي حرمت امانت هاي خود نداشتند. انها در گذر زمان انقدر گناه كرده بودند كه دلشان كور شده بود. انها به كار من نيامده بودند. تو را به متن نيمه شب اوردند تا بداني راه تازه اي هست كه از اين نيمه شبها شروع مي شود اينجا وسعت تازه ايست كه بيكرانه هاي اسمان مي رسد. خنده ام مي گيرد. من به كجا چنين شتابان مي رفتم؟ به پاي چه كسي من سرشار از زيباترين احساس مي شدم ............. همه چيز در اين راه شب به دركي تازه مي رسد. بازي هاي بي شرمانه و دروغين پايان يافته بود.... و من در سكوتي سرشار از رمز و رازي كه مبهم بود به نيروي تازه اي تكيه داده بودم ..... در ان سوي اسمان دل من به جستجويي بود .... دل شكسته و عاشق جز اسمانها هيچ نبايد به اين زمين نگاه كند. در زيباترين نگاه دل به كسي دل بسته بودم او كسي بود كه در دخمه سياه اموخته بود كه همه را فريب دهد براي او يك عاشق صادق با ادم بي سرو پا يكي بود. براي او لجنرار لحظه ها در پستوي يك زير زمين بهتر از هر چيزي بود انها كه مي خواستند جوان بمانند به هر قيمتي و خود را حراج كرده بودند و چنان نقش بازي مي كردند كه تو بايد به هر دري مي زدي تا بداني اين ادمها نماينده ابليسند .... انها وقتي شعارشان اين بود كه به عشق نمي توان فرمان داد و در لخظه هاي ان كار.... فرشته به زمين مي ايند و ..... اينها فريب كاري هاي ابلهانه او بود و زمانه اين ها را روسياه كرد تا درسي باشند براي ديگران و تو به دل شب دعوت مي شوي تا بداني كه خدا به ذكر تو و نيايش و سجده هايت عطري داده است و ترا از بيراه هاي خطرناك نجات داده است و صداي مرغ شب از دوردست به حلاوت خلوت ما وسعت تازه اي داده بود . اسمان غرق نيلوفرانه ها بود و نيلوفرانم در وسعتي از هاله نور به نماز ايستاده بود و دست هاي خوبش مي درخشيد درقتوت و اشك شوق از جشم من جاري شده بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 14:57 توسط ناصر كاظمي
|