اين اظهار نظر او بود كه عشق ما ابديست . و همچنان ادامه دارد . ايا اين حرف او از صداقتي برخوردار است؟ اما همه چيز در حال فروپاشيست ...... چرا كرخه امد  ... نه ... من رفتم  به سوي او //./  چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟  و در اينجا ماند چه جوابي بدهد.

مرنجان دلم را كه اين مرغ وجشي  زبامي كه برخاست مشكل نيشيند.

ارام و خاموش در سايه ذكر  گويي مانند كبوتري گريزان از چنگال باز وحشي  در يك وشب باراني بهار  در متن  يك حس تازه مي روم تا  در نديري تازه به ارامش دل خود عطري تازه بدهم . من ارام تر از اين كبوتر كه در ميانه شاخه هاي پهن چنار  هنوز  وحشت دارد از  هجوم بي امان پرنده اي چون قو ... درخت اقاقي در پيش روي چشم من است و  دلم مي رود به بيكرانه تاملي تازه  كه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟   درمتن نگاهي از دلم مي نگرم كه در  دور دست هاي صحرا كسي  مي ايد و من چشم به راهم . كوله بارم هر شب سرشار از ذكر مي شود.. خدا را حس كردن بسيار ساده است .. من نمي دانستم كه به قدرت ذكر مي توان خلوتي ساخت .و  اشياني كه پاك باشد و عطر ايمان دران موج زد و من وقتي هر شب پاي به اين كلبه مي گذارم جز صدايي تپش قلبم هيچ صدايي را خواستار نيستم وارامشي دارم و دوست دارم در متن خلوت خود اين ارامش در بيكرانه دلم جاري شود. دير زماني بود كه مي ترسيدم اگر او نباشد و اينك ديدم اگر او نباشد من چه ارامشي دارم و  مانده ام در رمز وراز اين دل كه به هيچ كس عادت نكرد و اگر به اوج رسيد ناگهان بريد و چون صداقت نديد. شايد دوست داشت همراهي داشته باشد تا در اين راه او سرشار تر شود و اما غافل بودم كه او او امده بود تا من ايمان خود را محك بزنم او يك دام بود و فريب و  اين بود همه چيز . گاهي مي رفت و هيچ خبري از اونبود اما در اين ميانه به هزار نيرنگ مدعي مي شد در چنگال بي رحمانه كركسي اسير است و بعد ها خبر مي رسيد كه در  دخمه هاي سياهي بود . او  هرگز درس عبرت نگرفت كه با خدا نمي توان شوخي كرد و او هميشه طرف حسابش ادمها بودند كه به خوبي فريبشان مي داد يك بار خدا محترمانه هشداري داد به او تا به  نا... ... ننازد . هر بار وسعتي از بيكرانه هاي مهرباني من به چالش فريب او .... در روز پنجشنبه چنان صداي بغض الودي ارايه دا كه .......... اما با ادعاي گم شدن كيف پول  مي توانست دلي را به رحم و جربان اين رفتارهاي مبهمش را  به اين فضا سازي ببرد و بعد از دو روز به خود امدم كه اي دل .... اين بازي بود تا تو از ..... اما چرا ما هشدارهاي خدا را جدي ؟؟؟؟؟؟؟  من هيچ جيز از او نمي خواستم و. حتي كارهايي را كه مرموزانه مي كرد به انها نيز ارزش دادم .. فقط به او گفتم هر كاري بكن اما به صداقت ... شفاف باش . در همان برنامه اخري در ان روز كه پول را گرفت خودش را جر داد نه نه .. صداي منو بشنوه مه ....  بدون اجازه تو اب نمي خورم .. ساعت سه همان روز قرار داشتند.  ساعت سه به من زنگ زد.... واي .... س زنگ زد  مي ايد به ديدن من و  من نه نمي خوام مي خوامن حرف اخر را بزنم و.. دوساعت پيش اينها قرار مدارها را گذاشته بودند و

  سلام عزيز  خوبي ؟ باشه ... اره خوبه ووو  حتما بيايي ها و ساعت سه باشگاهم تموم مي شه وو بيا دنبالم با هم مي رييم خونه  عزيزم حتما همان ساعت سه بيايي ها و سركار نزاري ها... دكي أ دكش كن  يك ساعت . خوبه وو اره من هم          عجيب بي تابم ...

   نه .. بدم مي ياد من   نه ... بره گم شه ..... 

 يك ساعت بعد در ميان سيل نگاه عابرين در ساعت چهار عصر در يك ايستگاه اتوبوس زني را باقيافه تابلو مي بيينند كه بي مهابا منتظر است ..

ذلت به همين مي گويند كه دراين هواي اتيشين  خانه و كاشانه را رها كني و براي هوس به دخمانه سياهي بروي وو  هزار قسم كه به جان بچه ام مذاكره كرديم .... و   تمام كه شد اين خناس در ان ديدار وعده تامين مالي گرفت . براي ... اما نمي دانست كه در صفي كه ايجاد شده است او نفر اخر است اما اين ادم انقدر احمق است كه هر تعريفي را جدي مي گيرد و نمي داند كه طرف براي همان يك ساعت داره فيلم بازي مي كند و اين ادم با خودش مي گويد بد نيست و ما كه به همه داديم به اين هم و اين بچه مايه دار  كه برام مي ميره . بد نتيست پول وپله  اي دارد . من مي توانم خرج ..... را بدهم ..  و به خودش مي بالد يه تكه گوشت چ مشتاقاني دارند....................

مي ايد و مانند هميشه  براي فريب ديگران نفشه ها بازي مي كند و  مانند هميشه در وسعتي از يك مكر ...  اين ادم خودش را مي كشت كه اسماني هست