همدردي ها را ابراز داشتم اما همين ادم رفت تا يك شب و روز هيچ خبري از او نشد . به خودم گفتم اگر اين درد مند و من همدرد او هستم اگر در زندان بود مي توانست يك تماس خشك  و خالي ... اما  چه كسي مي داند داستان از چه قرار است . اگر او انچه را كه ادعا مي كرد كه از كركس ديده است و اين همه مي سوخت چه طور دراين مدت 48 ساعت سر سوزني او  خبري نبود. اين يك ابهام تازه بود. كسي كه در زماني كه مي خواست مرا همراه موج خود كند براي س ... جنان دم از ما شدن مي زد اما  همه چيز يك فرصت طلبي بود . اما امروز براي او درسي تازه بود كه من از هر بندي مي توانم رهايي يابم . بارها هشدار دادم كه من از زندگي ام گذشتم تا به عشق اسماني دست يابم  او ظاهر با نهايت مكر و سياه دلي فكر مي كرد اين ادم بي كس و تنها بدون من ؟  پس اسيرش كنم ....  اما حالا  او به فكر فرو مي رود و زانوي غم كه نشد اين رميده از هر دامي اينك از دام ما نيز ... او چيزي به ما اضافه نكرد.  اما خدايا شكر كه خلوتي دادي به من تا از هر بندي و زنجيري بگسلم ... تا دلم صاحب من شود . تا اين ادمها بدانند  كه وسعتي تازه در برابر من است كه مرا بي نياز مي كند .  اما افسوس  كه جاي مرا ادمهايي گرفته اند كه وقتي حرف مي زنند چيزي شبيه صداي گوساله گرسنه را مي مانند چه كسي مي داند  كه هر كسي لايق .... كبوتر با كبوتر باز با باز........ شايد او دلش به كرشمه هاي اس خوش باشد و در كنار ا.و خوش باشد. برايش مهم نيست او چند تا زيد دارد . او سهم خودش را مي خواهد كه هفته دوسه باز انهم هر بار دو سه ساعتي يك حالي و بعد همه چيز به خوبي و خوشي ..

ان روز هر گز يادم نمي رود كه گفت . اون اس خيلي خوبه .. .بعداز برنامه دخمه سياه كاري به من ندارد. نه پيامي و نه تماسي. با ماشين مي ايد دنبالم  در خانه ....

اره  اره  بهتر شده است . نه تو اين ميدونها در اين هواي گرم هزار نفر بهت متلك ووو  خيلي خوبه ... شيشه دودي وانتش ..... مي تواندهمه كار را دران مانند ... سيار  . مهربان است و دست و دل باز .. مي گه از همه دست كشيدم .و اين ادم ديگر ما را تحويل نگرفت ... كه تازه واردي امده بود و  او ووو با يك دلستر اناري  رام مي شد.و  اين ادمي بود كه من فكر مي كردم يك الهه اسماني در زمين است .و چنان نقش خود را ماهرانه بازي كرده بود كه من تا مدت هاي زيادي گويي در سرزمين حيران سير مي كنم . اين بود كه صادقانه از خدا كمك خواستم . صادقانه به سجده رفتم هميشه مي گفتم خدايا تو مي داني من براي چه چيزي به سوي اين ادم رفتم كه همراه شود با من دراين وسعت اسماني ولي او چي كرد با من و  ديگراني را كه داشت . او يك ابزار مهمي كه داشت اين بود كه با زبان بازي بحران ما را بر طرف مي كرد و به قول خ.ودش اينجا را مهار مي كرد اما يادش رفته بود كه من روز اول گفتم كه ماهي سفيد تازه از دريا صيد شده بسيار لغزنده است و من در اوج مي برم و مي روم . كاري كن كه من در وسعت صداقت واخلاص تو به بيكرانه اي تازه برسم به دور از فريب و مكر .و شانس ما كه او ايزو نه هزار مكر بود............................. براي رسيدن به مقاصد  خاص چه نقشه هايي را براي من . اما خداوند انگشت حيرت بر دهان و ما را مي ديد من در اينجا  در وسعت زيباترين نيايش عشق و او در پشت شيشه دودي يك وانت برق چشمانش مي رفت وقتي دستي گرم به سوي .................. و اهي  بلند مي شد و خم مي شد روي زانوان طرف و  مانند يك افريقايي گرسنه از دارفور كه موزي به او داده باشند سرگرم .................   و اين جا بود كه من به قدرت ايه .. و قد خاب من دسيها  و قد افلح من زكيها............................ سوره شگفت انگيز شمس.....