شاید زمانی فرا رسید که من راز ان دلهره عظیم را در اولین لحظه های صدایمان در ان شب سیاه را درک کردم .  مانده بودم این راز چرا در دلم مانده است /  اخلاص به چاک پیرهن نیست  اینجا دل پاره می پسندند.  من هنوز در اندیشه این جمله هستم که به عشق نمی توان فرمان داد. اما حالا...خسته ام .....   نيازي به اشك نبود و ضجه اي نيز كه مي شد به عطر صداقتي تازه تر .... به افقي از نور عشق رسيد. ... ان زمان را به ياد نمي اوري كه زيباترين ارامش عشق را به پايت ريختم ؟به هر زباني كه مي شد –

تو  دران زمان كه در به در در خيابانهاي شهر به دنبال كافي نت مي گشتي / ان زمان كه  فرياد زدم به صدق باش . ان زمان يادت مي ايد وقتي داشتي  با ادمهايت قرار و مدار و پيامهاي انها را پاسخ مي دادي در يك كافي نت يادت مي ايد وقتي با تو تماس گرفتم به دروغ گفتي  كه در اداره اموزش ...   هستم ؟ يادت مي ايد كه در ان پارك ازادي و در خيابان همجوار ان داشتي چت  مي كرد و افت اين كار  همه زندكي ات را گرفته بود  يادت  نمي ايد /.  ان زمان كه به دروغ سينه چاكي مي كردي كه تو مرا بي نياز كردي و اما دران زمان كه در پس اين حرفهاي فريبنده  بي مهابا با ادمهايت .... در سايت .... اينها دران زمان اين فكر مسموم را داشتي كه اي بابا ؟ اينكه نيست و  من كه  استاد دور زدن هستم و قدرت ان را دارم كه درمقابل ادمي مانند كركس  وب بدهم ووو ان  روز كه در گوگل مدعي بودي كه به دنبال يافتن مقاله اي در زميه اجتماعي هستي .... و  با چه حيله اي از من اطمينان يافتي كه در خانه هستم و دسترس به نت ندارم و  با چه بي شرمي ر فريبم دادي كه ببين تا كجا در بيكرانه صداقت هستم و من به سجده شكر  رفتم . و ان هراس عظيم من از چي بود ؟ كه داستان اين ادم فراتر از اين مسايل است و همان شد ....  يادت مي ايد به التماس از تو خواستم كه برايت هر كاري مي كنم و صادقانه ازت مي خوام دور اين سايت ها .. كه انجا جز فريب براي هوس و گناه نيست يادت رفت ؟ اولين باري كه ضجه زدي يادت مي ياد وقتي گفتي برو مزاحم نشو؟؟؟؟؟؟؟كه مي خوام به دوست پسرم وب بدم؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نشد گفتم نه ... شب تاسوعا هست و وقتي يك ساعت بعد به دوستم زنگ زدم كه اي دي اين ادم. . ديدم بد جور سرگرم كار هستي أأأأأأأأأأأأأأأ  همه اينها تنها بخشي از زير ابي رفتن تو بود/////// در مقابل چه كسي ؟ كسي كه با همه صداقتش امده بود تا دركنار تو باشد ...  هر بار امد تو او را راندي .... هر بار به هزار حيله و مكر.....

 شب و روزم را به هراسي عظيم  مبدل كردي ...  و تو در انجا دست به هر كاري زدي و مرا نيز داشتي .. ايا نمي دانستي اين درياي بيكران روزي به بركه خشك و بي رمق ؟ حالا چه حرفي براي گفتن داري ؟  هر بار امدم اما تو پس از يك روز بدتر از هميشه شدي .... مهمتزين حرف دلم را گفتم راز نيلوفرانه را  و  ديدي همان حرف خودم شد ه براي تو هيچ فرقي نكرد؟ يادت مي ايد گفتم اين حيات خلوت تو اخر كار دست تو مي دهد. ؟ ديگر رمقي نمانده است . يك دل عاشق چگونه مي تواند در اين وسعت در برابر اين همعه سياهكاري هايت همچنان با طراوت بماند... امدم همراه تو شدم درهر كاري كه خواستي  ... يادت هست گفتي هر كاري برايت مي كنم فقط در وسعت يك .... كرخه .... اما حتي يك تماس تلفني را دريغ كردي أ از ان شب اواراگي ام .... و تو سرمست شهوت و گناه بودي ....  فريب دادن هايت را ديدي ؟ دروغ هايت را چه طور؟  ساده سئ.وال كردم  ان را ؟؟  نه نه من خواب بودم كيميا امد توي خواب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واييييييييييييييي  خدايا  اين همه دروغ .... توچي كاره بودي كه امده بودي به  ويران كردن دلم ... من كه ويرانتر از هميشه بودم ....

تو دلت نسوخت به بي كسي من؟ حالا تو براي من يك ادمي هستي كمتر ازهر كسي و بي ترديد اگر يك صدم اين مهرباني مرا به پاي هر ادم بي چشم ورويي مي ريختم  چي مي كرد. ؟ اما تو خود را گم كرده بودي از اينكه دو نفر زبان به تمجيد تو

  حالا بايد واقعيي را بگويم به تو /// اخرين باري كه ديدمت در سيماي تو موج گناه و لجن بودن حرام را ديدم ...  مو به مو مانند ان زنهايي بودي .... كه ....  هيچ فرقي نداشت مانند يك عروسك خيمه شب بازي هوس بازان شده بودي .... درچشم تو هيچ چيز نبود.....  زماني بود كه گفتم مي توان درچهره ان عشق و ايمان را ديد. اما تو  هول شده بودي . ادمهاي عقده اي كه تا لبخندي را مي ديدي خودت را گم مي كردي . فكر كردي اينجا اروپاست ؟ تو به اس اين را گفته بودي اما خودت چي ؟ ياد شعري افتادم كه گفت ؟ چون نيك نظر كرد پر خويش در ان ديد........

 همه ارزويم اين بود كه به تو افتخار كنم اما ظاهرا تو دوست داشتي همه را داشته باشي . فاجعه بودن با س ... برگ سياهي در زندگي ات بود.... بالاتر از ان ... برخورداري از زندگي شرافتمندانه كار دشواري نيست .

اگر تو در رنج بودي ايا من كافي نبودم و اين درياي بيكران عشق ومهرباني كه يك سيب را با تو دوست داشت تقسيم كند؟ اين اواخر هر مهرباني مادي هم به تو كردم انگار نتيجه بدتر داشت . وقتي ديدم تحت هيچ شرايطي حتي دوست نداري بپرسي كه دراين خلوتت چي مي گذرد دريافتم كه تو در چه وادي سير مي كني ..

هر جا كه به سود تو بود من و مايي نبود. اما هرجا كه بايد در وسعت  يك تلاش تازه بود تا تو دست به مكري تازه بزني سه سوت مرا دور مي زدي . روزي گفتم  خدا را من هرشب به راز و نيازم در مورد تو مي خوانم كاري نكن كه خدا رنجيده شود. اولين هشدار خدا را جدي نگرفتي .... من به صد زبان هشدار دادم و تو مصمم تر از هميشه به   گمراهي هاي تازه رفتي ..... و تو اشتهاي بي پاياني داشتي .... اين را هم مورد تاكيد قرار دهم كه با همه زرنگ بازي هاي خود ابله تر و ساده لوح تر از تو نديدم و .....

روز هفتم تير ماه 89 وقتي شماره ات را ديدم  دستم به سوي گوشي نرفت ..... و  ببين چي كردي كه من به اينجا  رسيدم . ان بودم كه چشم به راه بودم تا صدايت  را و تو فكر كردي  هر بار مي تواني با عشوه اي دلم را ... نه نه ... اين د ل خوگرفته به ذكر ديگر فريب تو را نخواهد خورد  كه ... ان پريشاني شب هاي دراز و غم دل ... همه در سايه گيسوي نگار اخر شد............