پادشاهی دل..........
اسمان در تو هيچ بيتابي نديد كه دران سوي
مشرق اين بيكرانه تو نيامدي . من باز امده از ويراني لحظه ها
دوباره پنجره دل را گشودم تا هواي دم زدن از او را همراه با قدسيان
اسماني در مهبط وحي . دوباره پرستوي دلم مي رود تا هر شب
در كنار مسجدالحرام طوافي دوباره كند و در مقام ابراهيم عشق
نماز شكر بخواند
تو ايا دراين وسعت فراق انديشه كرده اي كه چي كسي بود كه صدايت
مي كرد؟ چه كسي بود كه عشق را به وسعت شرمي تازه برد از عشق بازي دلش؟
ايا هرگز بودن يك عاشق صادق را باور كردي كه در ان سحر
گلي چيد و به دستان تو داد تا درهر سحر با ياد او سرشار
از خرابات مستي شود و سبوي عشق را چون مستاده باده پرست.
ايا تو به مزار خواجه رفتي در اين فراق تا از او مددي طلب كني ؟
كبوتري از حرم عشق به سويت امده بود ايا اين را نيز مي دانستي ؟
بال و پرش را شكسته بودند ايا ان روز به ياد مي اوري با سنگ و چوب
دلششششششششششش را شكستي و او در وسعتي
زيباتر از هميشه رو به سوي تو داشت.
يادت مي ايد صدايت كرد تو بي پاسخ ش گذاشتي ؟
و ان شب را به ياد مي اوري وقتي قدم در خانه ات
گذاشت دلش به سجده قدمگاه تو رفت.
ديدي دلش را دران شب كه به معراج مي رفت؟
ديدي بيكرانه شرم دلش را كه دران سحر در زيباترين
شوق جايي را بوسيد كه نشان بت پرستي بود.
يادت مي ايد كه دل نيلوفرانه اش بيش از تو
زندگي ات را دوست داشت؟
ايا در وسعت زيبايي هاي عشق او انديشه كردي كه
تورا مقدم بر هر چيزي مي دانست ؟
اينك در اين غروب قدسياني اسماني را دركنار خود
دارم كه مشتاقند به نماز عشق اقتدايي تازه كنيم؟
كاش امام ما مي شدي مانند ان سحر!
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
افتاب فتح را هر دم طلوعي مي دهد از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
*** در بيكرانه يادي بودم از زيبايي هاي دل كه تا بي نهايت هاي خود هنوز وامدار ان شب باراني است كه بر پرچين پر تمشك مي باريد و عطر ان در مشام دلم مرا در چشم انداز نگاهي از سر عشق به اسمان رهسپار مي كرد. من و دل در وسعت شب باران ... و صداي مرغ شب را در شب باراني اگر شنيدي به حس زيبايي هاي شب عاشقانه ها عطر تازه اي مي گيري . من در خلسه اي بودم از پادشاهي دل كه از عزيزي خواستم تفالي بزند كه اين دو بيت امد كه كلمه پادشاهي و در بيت دوم خسروي امد. من وامانده در حيرتي عظيم بودم به پارسايي دلم وسعت ايماني تازه را حس كردم ... كه از ان دل نوشته من كه ناگهان عنوان پادشاهي را در دلم جاري كرد و نوشتم و نيم ساعت بعد حافظ به مدد خواهي عارفانه اش عطري داد كه به راه دل رفتن بيكرانه ايست كه مي شود با ان به ارامش اسرايي رسيد و ناموس دل را در حريم عشق زيباتر از دو چشمم پاسداري كنم كه اين دل است كه مرا به وسعتي تازه از بيكرانه هاي اسماني رساند . چقدر اين تدبير اسمانيان زيباست و اين قدسيان اسماني تا كجا سرشار از مرامند كه به هر قدم تو صد قدم به سويت برمي دارند تا تو سرشار از حريم خلوت گزيدگان راز شوي كه او هست و ناظر است . سوره نمل را امروز خواندم: رازي در اسمان ها و زمين نيست كه در كتاب مبين نيامده باشد. هرگاه به اينجا رسيدي كه خدا هست و ناظر وشاهد است انگاه مي تواني حس كني كه به شرف بندگي نائل امده اي . از متن سجده اي در نيمه شب . تا عذر خواهي سحرگاهان تا ان سوي بامدادان و فانوس و هاله اي از........... بي نهايت هاي مهرباني . خدا كند در اين دوره فراق .... او زيباتر از گل ياس به ميهماني دوباره دل ما شرفياب شود