پادشاهی دل..........

اسمان در تو هيچ بيتابي نديد كه دران سوي

مشرق اين بيكرانه تو نيامدي . من باز امده از ويراني لحظه ها 

دوباره پنجره دل را گشودم تا هواي دم زدن از او را همراه با قدسيان

اسماني در مهبط وحي . دوباره پرستوي دلم مي رود تا هر شب

در كنار مسجدالحرام طوافي دوباره كند و در مقام ابراهيم عشق

نماز شكر بخواند

تو ايا دراين وسعت فراق انديشه كرده اي كه چي كسي بود كه صدايت

مي كرد؟ چه كسي بود كه عشق را به وسعت شرمي تازه برد از عشق بازي دلش؟

ايا هرگز بودن يك عاشق صادق را باور كردي كه در ان سحر

گلي چيد و به دستان تو داد تا درهر سحر با ياد او سرشار

از خرابات مستي شود و سبوي عشق را چون مستاده باده پرست.

ايا تو به مزار خواجه رفتي در اين فراق تا از او مددي طلب كني ؟

كبوتري از حرم عشق به سويت امده بود ايا اين را نيز مي دانستي ؟

بال و پرش را شكسته بودند ايا ان روز به ياد مي اوري با سنگ و چوب

دلششششششششششش را شكستي و او در وسعتي

زيباتر از هميشه رو به سوي تو داشت.

يادت مي ايد صدايت كرد تو بي پاسخ ش گذاشتي ؟

و ان شب را به ياد مي اوري وقتي قدم در خانه ات

گذاشت دلش به سجده قدمگاه تو رفت.

ديدي دلش را دران شب كه به معراج مي رفت؟

ديدي بيكرانه شرم دلش را كه دران سحر در زيباترين

شوق جايي را بوسيد كه نشان بت پرستي بود.

يادت مي ايد كه دل نيلوفرانه اش بيش از تو

زندگي ات را دوست داشت؟

ايا در وسعت زيبايي هاي عشق او انديشه كردي كه

تورا مقدم بر هر چيزي مي دانست ؟

اينك در اين غروب قدسياني اسماني را دركنار خود

دارم كه مشتاقند به نماز عشق اقتدايي تازه كنيم؟

كاش امام ما مي شدي مانند ان سحر!

 

اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو                   زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو

افتاب فتح را هر دم طلوعي مي دهد                از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو

*** در بيكرانه يادي بودم از زيبايي هاي دل كه تا بي نهايت هاي خود هنوز وامدار ان شب باراني است كه بر پرچين پر تمشك مي باريد و عطر ان در مشام دلم مرا در چشم انداز نگاهي از سر عشق به اسمان رهسپار مي كرد. من و دل  در وسعت شب باران ... و صداي  مرغ شب را در شب باراني اگر شنيدي به حس زيبايي هاي شب عاشقانه ها عطر تازه اي مي گيري . من در خلسه اي بودم از پادشاهي دل كه از عزيزي خواستم تفالي بزند كه اين دو بيت امد كه كلمه پادشاهي و  در بيت دوم خسروي امد. من وامانده در حيرتي عظيم بودم به پارسايي دلم وسعت ايماني تازه را حس كردم ... كه از ان دل نوشته من كه ناگهان عنوان پادشاهي را در دلم جاري كرد و نوشتم و نيم ساعت بعد حافظ به مدد خواهي عارفانه اش عطري داد كه به راه دل رفتن بيكرانه ايست كه مي شود با ان به ارامش اسرايي رسيد و ناموس دل را در حريم عشق زيباتر از دو چشمم پاسداري كنم كه اين دل است كه مرا به وسعتي تازه از بيكرانه هاي اسماني رساند . چقدر اين تدبير اسمانيان زيباست و اين قدسيان اسماني تا كجا سرشار از مرامند كه به هر قدم تو صد قدم به سويت برمي دارند تا تو سرشار از حريم خلوت گزيدگان راز شوي كه او هست و ناظر است . سوره نمل را امروز خواندم: رازي در اسمان ها و زمين نيست كه در كتاب مبين نيامده باشد. هرگاه به اينجا رسيدي كه خدا هست و ناظر وشاهد است انگاه مي تواني حس كني كه به شرف بندگي نائل امده اي . از متن سجده اي در نيمه شب . تا عذر خواهي سحرگاهان تا ان سوي بامدادان و فانوس و هاله اي از........... بي نهايت هاي مهرباني . خدا كند در اين دوره فراق .... او زيباتر از گل ياس به ميهماني دوباره دل ما شرفياب شود

بيكرانه ارامش من

مانند ان كشتي شكسته اي هستم كه از طوفان بلا گذشتم و به ساحل اميد رسيده ام . دريا سرشار از امواجي بس خروشان است من كه خوب نگاه مي كنم به كلبه ماهيگيري تنها تكيه داده ام ... پاييز است و من در وسعت يك حس تازه بازگشته از اين همه امواج به ساحل ارامش و دلم در بيكرانه ارامشي تازه قرار گرفته است / صدايي از متن جنگل مي ايد كسي مرا به رفتن در معبدي فرا مي خواند. باران ريزي مي بارد .غروب در  راه است . ماهيگير با دسته اي از هيزم باز مي گردد از ان سوي جنگل ... لبخند سلامي مرا هديه مي كند. پيرهنم پاره پاره شده است . از سرما مي لرزم . اتشي روشن مي كند گرم مي شوم به قنوت مي روم ابرهاي سياه هر دم مي ايند به وسعت اسمان . باران تندتر مي شود. من به سجده مي روم . از هراسي كه بر خود در اين انواج سهمگين دريا ديدم ........... مرگ را ديدم و باز امدم به شكر/ ان سو تر نسيم سردي مي ايد /. من در مستي قنوتم . من باز امده از ندامت راهي كه رفته بودم . دير زماني در اين كشتي اسير بودم طوفان بلا امد و من به هزار ...... به ساحل رسيدم .. از خود بي هوش شده بودم . ساعت ها به خواب رفته بودم نمي دانم چه كسي مرا به ساحل اورد. من دوباره متولد شده بودم ............ درياي عشق نبود. هاله اي دروغين ديده بودم دل به دريا زدم . اما انجا سراب بود . اسير طوفان شدم خدا دستم را گرفت . صدايي مرا به خود خواند ... ان ماهيگير بود كه مرا به كلبه گرم خود دعوت كردو مهرباني را ديدم او مثل يك لبخند صادقانه بود.

چشمی به ارادت

 چشمي به ارادت بودم

دربيكرانه دلم

هنوز در وسعت خاطره من مي ايد. هنوز دلم مي سوزد. هنوز در وسعت يك حس تازه كه مي روم دلم مي خواهد او دراين فرصت جدايي خود را باز يابد . خوب شود. ان ارزويي كه من داشتم . اما ترديدي در دلم هست كه او هرگز نمي تواند به راه دل بازگردد. بسيار دشوار است كه كسي با اين همه مهرباني عاشقانه به جستجوي موي او باشد در اين بيكرانه عشق

 چقدر زيبا بود كه در اين زيبايي هاي عشق تو بيايي انچه را كه از خلوت بدست اوردي با كسي تقسيم كني و او دراين راه خود را به تجاهل بزند. اما اين فراق درسي بود از زيبايي ها.

اگر دل عاشقي داشت بي ترديد با پاي پياده مي امد. اگر درك ان را داشت كه چه كسي دراين فراق  را از دست داده است؟

اگر او جدي مي گرفت و اگر او مي دانست كه چه گرگ هايي در كنار او هستند در اين وسعت .اما  افسوس كه او دل سوخته اي نداشت . در اين دوري نزديك يك صميمت شفاف به دل او عاشق شده بود. يك وسعت تازه بودم  و بيكرانه اي شده بودم. ترديدي نبود كه او سرشار مي شود وبه مستي عشق مي رسد. اگر او عاشق كسي بود كه در گذر زمان مدعي بود كه كسي را دوست دارد پس ديگراني چون مرا به جي كار ي مي خواست . اگر دل او عاشق بود و سرشار از صداقت هاي تازه به او و شكي نمي ماند كه  او به هيچ كس حتي نگاه نمي كرد. اگر او انقدر تعهد داشت به كسي  كه او مي گفت پس اين همه با ديگران ... بودن براي چي بود. ده جور برداشت مي توان كرد. كه اين ادم با ان ماهيتي كه دارد .... من براي اولين بار در تمام زواياي اشكار و پنهان او رفتم ... دلم مي سوخت  كه او قدر خود را ندانست.  كسي امده بود كه او را در وسعتي از يك نگاه تازه به دل . او را بي نياز كند. او زمينه خوبي داشت كه سرشار از عطري اسماني شود. چهره او در ترنم صدايش عطري داشت . اما قدر خود ندانست . كاش اين چنين نبود. دلم مي خواست او كسي باشد كه قدر خود را چنان بداند كه همه انگشت به دهان شوند. من دوست داشتم كه او كسي باشد كه زمين زير پايش بلرزد اما نمي دانم چرا چنين نشد. او خود را دستكم گرفت و گرفتار گرگ هايي شد كه از او بهره كشي خاص مي خواستند. شايد او كسي بود كه من بيش از حد او را بزرگ جلوه داده بود. اما هركسي جاي او بود دراين وسعت مهربانيهاي من سرشار از حسي مي شد كه او را درهمه جنبه ها به افق تازه اي مي رساند. غروب كه از راه رسيد بغض من همراه با صداي اذان تركيد. اشك گرم من جاري شد. به خودم گفتم چرا او چنين كرد و تنهايم گذاشت . چرا بازي داد. چرا اين همه ناله كردم كه من به تو پناه اورده ام تا شايد خود را باز يابد . من به او نياز داشتم  مهرباني او . و مهمتر از همه او از دياري بود كه مي شد جوانه هاي اميد به عشق ومهرباني را ديد. كه رويش ان گل ارغواني مي شود. گريه اي بود و به او فكر كردم ايا لحظه اي فكر خواهد كه  چرا من تا اين حد با دلي شكسته وزار رفته ام؟

واي خداي من اين دل شكسته اواره بودو به من پناه اورده بودم اما من چه ستم ها درحق او كردم

باران اشكم در سياهي كوچه بن بست جاري شده بود. اشكي غريبانه .. گفتم خدايا كاري كن او هم تنهاي تنها بشه تا بدونه من چي مي كشم . او داغ نيلوفر مرا مي دانست . همه اميدم اين بود كه در وسعتي تازه سرشار از دركي تازه شود.

مي دونه چيه ؟ دلم مي خواست و همه ارزويم اين بود كه كسي را در ان دور دست ها داشته باشم كه اگر هفته اي دوبار صدايش را مي شنوم خبرهاي تازه ي از دلش بدهد. صداقت او را در اين وسعت دوري لمس كنم... ياد من در وسعت دلش چنان جاري شود كه من ببالم  به او .. اما او هيچ چيز اين احساس مرا جدي نگرفت .

در ان شب باراني كه سالگرد ان دو روز پيش بود وقتي امد اينجا همه اميدم اين بود كه او سرشار از دركي تازه شود اما نشد و من راه را دراين ديدم كه به تنهايي به سفرم به سوي ابديت عشق ادامه دهم ... او اينك ايا به اين انديشه هست كه چي دل مهرباني را ازدست داده است؟ پاسخ من اين است كه نه ... نيلو امروز برايش پيامي از طرف من داد. ده ساعت بعد از او سئوال كردم ايا جوابش را  داده .. گفت نه !!!!

عجيب است . دو خط اس ام اس دادن ......... بدون شك او اينجا هم  خواهد گفت كه خراب است دستگاه ارسال!!!!!!!!!!!!! و مي دانم كه او اين روزهاي دور از من بايد به رتق و فتق امورششششششششششش  در اين 5 سال هرگز چنين فرصت طلايي براي او ايجاد نشده بود..........................

مهتاب دل

 انها سه نفر بودند. كلاس سوم ....يكي از انها رحيم پسر عموي من بود.

من بيش از انها در ميان بچه هاي روستا جايگاه داشتم . حركاتشان مرموز بود. مي خواستند به جنگل بروند. كه من همراهشان نباشم . رحيم  ادم  مرموزي بود. دو چهره .

 صحنه اي كه ديدم مرا به خود اورد كه براي هميشه خودم باشم و بي اتكا به هيچ كس ///

مانند اين مي ماند كه  كشورهاي مانند المان از سوي كشورهاي مانند مثلا كومور و گابن و يا نپال جدي گرفته نشود.  

  به سوي اين سه نفر رفتم . با حالتي از اقتدار گفتم  كه نيازي نيست كه شما ها  اين همه نقش بازي كنيد . اگر هم بخواهيد من با شما جايي نمي ايم ..

  اين رفتار براي من  نگاه تازه اي ايچاد كرد كه  خودم باشم   تا هيچ كس نخواهد كوچكترين رفتار موذيانه صورت دهد.

 در همان روز  به جنگل رفتم . بوته هاي تمشك و زيبايي هاي زندگي پرندگان درجنگل .. ان روز خاطره اي براي من بود تا بدانم  هيچ كسي ني تواند جاي دل ادم را بگيرد . اين وسعت تازه اي بود . متكي به خود شدن .  دور از هر وابسته گي ...

 ان سه نفر درس بزرگي به من دادند.

 شايد زماني بود كه من در  تلاش براي رسيدن به بيكرانه هاي تازه در عشق مصمم شدم همراهي را داشته باشم اما وقتي در متن ماهيت او قرار گرفتم  ديدم چيزي ندارد.  دوباره به دل بازگشتم .  غريبانه هم برگشتم . گرچه هرگر فكر نمي كردم كه در اين ميانه كار  چنين شود.

 برخورداري هاي تازه در حريم دل ... در اين ميانه كار  كه دوست داري زيباي هاي دلت را با كسي قسمت كني ..

 كسي محرم راز شود... محرم دل .. . حرم دل را به هركسي نمي توان داد. اين همان چيزي است كه مي شد در اين ميانه كار به جايي رسيد. اين مهم است گه دراين راه اگر سرشار از نگاهي اسماني شوي چقدر مي ت.واني اكنده از شوق شوي / حريم دل چقدر خوب است كه  صاحب دلي را داشته باشد.

 وقتي دل عاشقي داشته باشي بايد انرا در مسيري از زيبايي هاي يك  حس اسماني ببري.

 از ان دوردست هاي شهر عشق . شايد زماني  فرياد رسي بيايد به ميهماني دل ما . به ضيافت شب تار ما.

 شبي كه زنده مي كند درد فراق .

 شبي كه بيكرانه هاي هجراني را كه اتش مي زند به دل

 شب زنده شدن درد ها مي ايد . موجي از راه مي رسد و تو خيزه در قران مي شي . كران تا كران دلت سرشار از درد شريني مي شود.

 تنهايي ات را دوست نداري به كسي بدهي

 ان كس كه بود در كنار ما شايد به نظر بسياري از ادمها

بسيار خوب بود. اما دل من بيكرانه اي مي خواست كه زيباتر از اسمان عشق باشد . تا قدسيان ببالند.

 دراين راه  هميشه خدا به من دلي داد كه هر ان به وسعت تازه اي مي رسد. مرام ي و معرفتي تازه در اين حريم

اسمان  با درخشش مهتاب  وسعت تازه اي داشت . سوره قمر در اين بيكرانه اسمان معناييي تازه داشت .

اين راهي بود كه من به سوي كوثر عشق مي رفتم .

  يادم امد از غربت ان غروبي كه اوارگي ام  در ان كوير امده بود تا مرا در حريمي تازه بسنجد.

چه غريبانه بودم .

 در ان شب باراني ابوطالب يكي از بستگانم وقتي مرا ديد اهي كشيد و اين جمله را گفت  كه خدا اواره كند ان كسي كه ترا اواره كرد.

 سوز دلي داشت اين مرد بزرگ .

و اما در اين غروب كه من غريبانه رفتم  همين يك  ماه پيش را مي گويم دلم عجيب شكست . درست مانند يك كودك يتيم  كه از دست نامادري سنگدل از خانه اي كه دران جز رنج و حقارت نيست رانده شود.

 در ان شب روز هاي اخر شهريور من دلي شكسته تر از ان يتيم داشتم .

  دلم را ديدم كه غريبانه مرا و چشم هاي پر اشك مرا مي ديد.

به دل گفتم برخيز . بيا از اين خانه برويم .

كوله بار خود را برداشتيم .و اواره تر از ان دور ان كوير بود .  دلم را شكسته بود.

به كلبه ام كه رسيدم وضويي ساختم و نماز شكر خواندم

 خدايا شكرت كه مردانه در ين راه دارو ندارم را در سبدي از اخلاص و مهرباني گذاشتم . كاري كردم كه هيچ عاشقي نكرد... عشق يه عجز امده بود. عشق مانده بود در حيرتي

اما  دست من خالي نشد . من نباختم كه مردانه در بيكرانه همه مهرباني ها بودم كه ان كس جز خيانت و پنهانكاري  كار ديگري نكرد..

دلم همچنان مي شكند. و او فرصتي يافت تا در سايه سار دل سياه خود برود تا ديگران را فريب دهد.

مرزهاي تازه اي به روي من گشوده شد . مرزهاي خلوتي كه دران قدسيان اسمان  حرفي تازه دارند. حرفي از جنس اسماني .

انها هر شب مي ايند به شب زنده داري ما .

هر شب با شوقي تازه مي ايند.و

 گويي بار سنگيني از دوشم برداشته شد

نيمه هاي شب غريبانه از خواب برمي خيزم انقدر دلم مي گيرد كه  به سجده مي روم و شكر او كه اين زيبايي درد را به من داد.

دل من ارام ارام اشك مي ريخت و من در نماز شب خود به ياد اوردم كه در ان نيمه شب به او اقتدا كردم  و نماز شبي خواندم

اشك هاي من و او اگر صداقت داشت   هرگز او چنين نمي كرد.. اگر او درنيتي اسماني اشك مي ريخت !!!! اگر در اين وسعت ها اگر اخلاص بود!!!!

اما نه نه ... من به ان نماز شب ايمان داشتم  و صدها بار فرياد زدم كه امام نماز شب من شدي . بيا .و صداقت را جاري كند. من در بيكرانه بي نيازي ات هستم . به من خيانت نكن كه خدا دلش مي گيرد كه او به راز نهاني دلها اگاهي دارد.

نماز عشاي خود را بر روي چمن ها خواندم ......... اسمان با درخشش مهتاب عطري داشت و پرستوي خيالم بوسه اي بر مهتاب زد و من اين بوسه را درهاله از نور ديدم .............   گويي خسروان عشق به علمداري حريم ملكوت امده اند و  افسوس  كه اي كاش او سرشار از صداقت بود تا من به خدا بگويم كه ببين من چه بنده اي خوب از تو را دركنارم دارم اماااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

حریمی در وسعت خلوتیان راز.....

 

حريم خلوتيان راز

 وسعت ها در  اين حريم  عميق تر مي شود. بيكرانه هايي هست . پروازي تازه به سوي ابدبيت . خدا و دل

 همين و  تا ان سوي رازهاي يك نيايش نيم شب

 وسعتي هست  كه بنده او شوم . به حريم خلوتي در امدم   به ان سوي بيكرانه هاي نور . چشم از اسمان ديگر نمي كنم و سجده اي سرشار از عطر نياز

 به ارامي مي روم تا اين بيكرانه عشق را  معنايي تازه كنم

  يك افق تازه درپيش روي من دارد ايچاد مي شود.

درهراس از اين راهي كه نكند دوباره گريبان دلم را  در مكري تازه در دامي فريبنده تر /

حالا عزم خود را  در ين وسعت بيش از هر زمان ديگري كرده ام كه  بروم ..

يادم نرود در هميشه زمان كه من مسافرم

من درنگي را نخواهم داشت . منزل به منزل مي روم

 با دلي سرشار از عشق . تنها براي او

مي خواهم از اين پس در اين وسعت قدم بر دارم

قدم در حريم او . وقت بسيار تنگ است .

در سايه سار مهرباني او/

اما در اين ميانه كار بايد هر لحظه را در وسعتي تازه تر از لبخند عشق معنا كنم..پرواز كبوتر عشق دلم به ان سوي اسمانها

 من خوب مي دانم كه فرصتي تازه از يك اميد را  خدا در دلم ايجاد كرده است

ديگر اين را مي دانم كه عشق تنها براي اوست . هيچ مرزي نيست در اين زمين كه عشق را بفهمد. اين جا ويرانه ايست كه همه چيز دروغ و فريب است .

خاك نشين عشق اگر شدي به مرزي تازه رسيدي .  اين جا مرز تازه اي هست . مرز ي تازه .. مثل عرفات يا شب هاي مشعر الحرام  و  انگاه سرزمين مناي عشق .

  انچه كه در اين بيكرانه بدست اوردي ارزان نفروش . دلت به وسعت نور رسيده است. عشق را فهميده است انرا  به هر بي سروپايي نده . با اين دل به خلوت نيمه شب ها برو تا سرشار تر شوي .  تا با خدا معامله كني تجارتي بزرگ.

 در متن تاريخ برو . محمد را بيشتر بشناس . ان رسول بزرگ . ان خاتم انبيا.

اگر مي خواهي پاداشي بگيري كه دران بيكرانه ها به دردت بخورد به خلوت برو. از اين دنياي دون بگذر . ازاين لذت هاي زود گذر با ادمهايي كه تنها صورتشان ....  و سيرتي پليدتر از شي طان دارند.

اين مهم است كه بي تاب شدن براي هجرت .

در متن ايات قران  اين بيكرانه اسمان عشق

 خبر هاي ان روز را بيان كرده

 دراين وسعت ان جا كه حدا گفت : مي خنديد و نمي گيريد؟

اين ايه مرا به فكري عميق توام با هراس از ان روز

كه نكند كه در ان صحيفه كه به نام ما نوشته اند خبري نباشد.

 ان روز هيچكس كاري نمي تواند بكند پس اين لحظه ها را دريابيم .

بانگ جرس مي ايد .  كه محملها را بربنديم / 

ان روز حساب را به ياد اوريم در هر روز و هر شب .

تمرين كنيم كه ان روز بسيار سخت است

ان روز عظيم .. اينجا در اين غفلتگاه هميشه . بر سر اين دام ها

اينجا جايي است كه مي توان غافل شد از ان روز

 اينجا  جايي است كه خوب اگر بنگري پر از دام و دد است

اينجا زمانه اي شده است كه گرگ ها چنان در لباس ميش در مي ايند

كه سالهاي زيادي وقت مي خواهد تا بفهمي كه ماجرايي بوده است از سر فريب

 اينجا جايي است كه   لشكر شيطان بيش از هر زمان ديگري

عزم خود را ...

اينجا در اين وسعت زمان . اگر مي خواهي بداني كه به كجا مي روي  راهي جز اين نيست كه به خلوت بروي

جز اين راهي نيست . خلوت !!! تا با خود تنها شوي . اين جاست كه مي تواني به ان دور دست هاي زمان انديشه كني . مسافر بودنت را حس كني . باور كني /

و اين را خوب درك كرده ام كه بزرگترين مهرباني خدا اين است كه راهي به سوي خلوت در پيش رويت بگذارد

از ان خلوتي كه به خاصان خود مي دهد. از ان درجه يك ها

  دران خلوت قدسيان اسماني حضور دارند.

 عطر مه رويان و  شرابي از سبوي چشم گل اندامي

عطر سجده هايت . قنوت . قران

چگونه به  عشق نمی توان فرمان داد!!!

 

 در ان روز كه به جبل النور مشرف شدم .در ان سفر اسرايي به سرزمين وحي . در انجا در ان مهبط وحي  / انجا عطر رسول خدا را با همه وجودم حس كردم .. در امتداد لحظه هاي او قرار گرفتم كه جبريل امين بر او نازل شد.ان كوه در سينه خود خاطراتي دارد كه مي تواند در ان سوي انديشه خيال جاري شود بر دل ماتم زدگان عشق . انان كه  همه جا  در جستجوي نگاهي هستند كه سرشار از نور باشد . سرشاز از عشق .اسماني ... انجا و اين شب هاي من دران زمان كه در جذبه اسرار ميز قران قرار مي گيرم ان سو تر در جايي در اين كوه به چشم دل ديدم كه نوري به سوي ان عزيز خدا امد // اقرا ///  بخوان ...

 ان وسعت نگاه دلم بود. من در ان سوي اين دل دراين سرزمين سرشار از عطر اسماني عشق دران كوه امده بودم تا سرشار كنم دلم را . بدانسان كه در وسعت اولين نگاه به كعبه جز اين بر زبان من جاري نشد كه من شرمنده ام .... من به خجالت امده ام . من و كعبه .

من و  خانه دوست ؟ من با كوله بار گناه .... كه امده بودم به ميهماني دل .... من وشب هايي اسرايي كعبه ...

و بيكرانه هاي مهرباني خدا  تا  بي نهايت ها بود و من خسي در ميقات //

خدا همه هستي اش  محمد بود. و به او هديه اي داد . اخلاق . مدارا... او يك انسان بود كه به شرف نبوت نائل امده بود.  درسي براي همه انسان ها كه بكوشند به سوي بيكرانه هاي پارسايي شدن .دشوار نيست . همتي مي خواهد و مددي  در سايه سار تلاش. مي تواني بنده خوب او شوي .

مي تواني در جاده عشق او قدم بر داري / مي تواني به زيبايي هاي دلت بهاري را هديه كني . مهم اين است كه در اين راه صادقانه با خداي خود عهد كني ..

وقتي نيت كردي برو .. ازاو بخواه معجزه مي كند. از هر راه دشواري عبورت مي دهد

همه جا با توست . در دلت خانه دارد/

 هم نشين دل تو هست . خدا انقدر سرشار از فروتني است كه مي ايد به درخانه گناهكاري چون من و بي انكه به روي خودش بياورد  اكنده از بخشش و مهرباني مي شود.  چنان با تو در مياميزد كه انگار اين تو نبودي كه اين همه به گمراهي رفتي و اين همه به لجنزار گناه ... از ين همه سالهاي غفلت تو بي خبر نبود.

تو مي داني كه خدا از همه اسرار تو با خبر بوده است اما در بيكرانه بخشش او بيا و ببين كه تا كجا مهرباني دارد

 در امتداد تازه اي از يك وسعت ارامش انچه در اين شب روي داده است مي تواتم با جديت بيشتري به اين خلوت اميدوار باشم .. دينايي تازه از بازگشت به دل .. .و اينچجا وسعت مهرباني خداوند گستره تازه اي را پديدار مي كند.  زيبايي يك ارامش و عطر حضوري كه قدسيان اسماني مي ايند به محفل اين شب

 بر زبان حرف هاي تازه اي جاري مي شود. گل واژه ها/ نوري در دلم تابيدن گرفته است . دير زماني نيست كه در وسعتي  از يك حس تازه  با همه وجودم از خدا خواستم تا مرا به بيكرانه خود ببرد. از اين دنيا و از اين ادمها گريزانم كند.

  هرگز چنين جدي نبودم با خدا . هراسي داشتم در دل . مي ترسدم كه اين راه تازه را نيمه تمام رها كنم . توان ادامه اين راه را نداشته باشم . روز و شب من با كسي بود كه اينك بايد از او رخت جدايي مي بستم . ترسي عجيب در دل من بود. دست به دامان خدا شدم ..  خدايا من بي كس و تنها هستم .و هيچ كس ندارم  در نهايت  غريبي بودم . چنان غريب كه به قول  اين مردم كوچه و بازار دل گرگ به حال من مي سوخت ... اما اگر چه در ان دوران كه اين ادم به تشريف فرمايي دل ما نيامده بود. با همه دردهايي كه داشتم .مي سوختم . ساختم . هر چي بود براي خودم بودم .. دلم خوش بود كه كسي ندارم  اما

اين ادم  وقتي امد حرفش اين بود كه دلت مال من است اختيارش را دست من بده       بقيه اش با من .

با حالتي از يك حس تصاحب دل و در عين حال بسيار لوطي صفتانه كه بسيار هم به او مي امد. با زباني بسيار نرم و پر از متانت  چنان از چشم انداز تازه اي از عشق و مهرباني مي گفت كه من بيش از هر چيز ديگر به اين فكر كردم كه چي كنم تا در مقابلش در جنبه هاي عشق و حس تازه دوست داشتن كم نياورم ... من هميشه دوست داشتم در اين وسعت طراواتي داشته باشم اما اينك از ديار عشق و عرفان كسي امده است كه مي تواندبيكرانه تازه اي باشد براي دلم .

گويي سالها كنارهم بوديم . بسيار دلنشين بود.. انقدر در حرفهايش صميميت و صداقت بود....كه سرسوزني فكر نمي كردم اين ادم جز درد هايش و زندگي اش و  نيز اينكه كسي در زندگي اش كسي نيست .چيز هاي ديگري داشته باشد. اين همان چيزي بود كه دراين وسعت من سرشار از اميدهاي تازه مي شدم كه او كسي را ندارد.  او خود سوگندهاي زيادي خورده بود كه انقدر در معرض خطر است كه نيازمند يك تكيه گاه است . يك تكيه گاه مطمئن و سرشار از صداقت

و بيش از هر چيز  اين حرف ها را تاكيد مي كرد كه به نوع گويي الهام شده است كه تو ان كسي هستي كه من به دنبالش بودم ... چه  حس غريبانه اي هم داشت كه  تو ان گمشده مني ...

 توصيف بسيار زيبايي از احساس من داشت . انگار سالها مرا مي شناسد و با من زندگي كرده است .

دل بكر ... چشماني پاك و دستي سرشار از ياري به ديگران و دل كودكانه ...زباني اكنده از احساس .و شخصيتي با متانت ...

واي عزيزم  انقدر دلت بي رياست كه مي توانم دلت را ببينم و اين دل ما من است دلي كه  من دراين وسعت ها  براي من است . اختيارش در دست من است و من نيز دلم را به تو مي دهم

 در ان شب كه من به زادگاهم مي رفتم در ان شب باراني با اس ام س چنان كرد كه گويي در كنار من است .عذر خواست كه نمي تواند به خاطر كرك حرف بزند. امات من به اعجاز توانايي او در تعميق ارتباطات ايمان اوردم ... همه نيازهاي تو را درمتن لحظه ها بيان مي كرد.   در فرصت هاي كوتاه زماني مرتب پيام مي داد و من كه در غريبي خود بودم بي ترديد از اين چشم انداز تازه سرشار از اميدي تازه مي شدم ....  هر كسي جاي من بود همين درك را داشت . اولين كاري كه كردم به شدت به سوي خدا رفتم و سجده هاي طولاني براي شكر خدا كه اين هديه اسماني را به من داده است دراين وسعت بود كه من در بيكرانه هاي تازه اي از ايمان قدم بر مي داشتم ... حالا قبله من شهر او شده بود....  حالتي از خلسه عشق ... اين حالت دو ماه ادامه داشت ///  .در اين ميانه كار او نيز نشان از يك حس گرايي تازه بود در وسعت اسماني بودن و در اين ميانه او نشانه هايي را بروز مي داد كه بدون عشق مي ميرد و اسماني شدن هدف اوست . صدايي از عشق را بروز مي داد. ايا او دراين كار از يك فرصت ناب عشق ورزيدن برخوردار بود؟ بي ترديد هيچ كس نمي داند كه درپس پرده دل چه خبرهايي هست اما من سرشار از شوقي تازه بودم شوقي كه دران يك دنياي تازه اي بودم . اما زمان كه گذشت من درك كردم كه فريبي گسترده براي من تدارك ديده شده است . خانه نشينم كرد اين ادم و چنان شدم كه ار كار و زندگي بريدم  كه در اين فكر كه اين چه بود بر سر من ...  در حيرتي ماندم و شب و روزم شد اين حيرت كه در برابر دل من ادمي امد و اين چنين بازي داد.. تا اين كه خودش را پاره مي كرد كه اه ندارد با ناله سودا كند  ديدم ليست سياهي از ادمهاي بي سروپا دارد كه در خدمت به انها... در جنبه .... سنگ تمام..

مدت زيادي بود به رخم مي كشيد كه من تمام ايثار بودم و سخاوت براي تو .. اما جز همان كاري كه براي همه در مورد گوشت كرده بود. اخر سر ديدم اين بابا پول هم مي دهد براي اين كار!!!!!!!!!!!!

اين همان كسي بود كه مي گفت به عشق نمي توان فرمان داد!!!!!!!!!!!!

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم!!!!

 

  در امتداد تازه اي از يك وسعت ارامش انچه در اين شب روي داده است مي تواتم با جديت بيشتري به اين خلوت اميدوار باشم .. دينايي تازه از بازگشت به دل .. .و اينچجا وسعت مهرباني خداوند گستره تازه اي را پديدار مي كند.  زيبايي يك ارامش و عطر حضوري كه قدسيان اسماني مي ايند به محفل اين شب همان چيزي است كه مي تواني به ان فكر كني . همه چيز براي خدا متمركز شده است . همه چيز براي او و ياد او . تلاش خود را به وسعت تازه اي مي رساني حالا مي خواهي  درمسيري كه قرار دارد با همه وجوددت ان را داشته باشي .  دستاورد بزرگي هست كه مي تواني تنهاي تنها شوي و به اوج ارامش برسي و سرشار شوي از همه چيزهايي كه مي تواند نهايت لذت باشد.  لحظه هايي را كه درك مي كنم .. خبرهايي از ان بالاهست . همه چيز در اين بيكرانه گاه به سجده اي به شكر انچه كه داده است . گاه به قنوتي  و گاه به ان سوي ديار خاطره ها مي روي ... همه چيز عطري دارد از خدا . حالا ديگر كسي جز او نيست . پنجره تازه اي به روي دلم گشوده مي شود. اسمان هم زيبايي خود را در وسعت معهتاب درخشان شوال عرضه كرده بود. هر ايه اي از قران افق ارامش اسرايي نگاهم را بازتاب تازه اي مي داد. ارامشي مانند بازگشت يك كبوتر از راهي طولاني /// همه چيز در سكوتي وهم اور سپري مي شد . دلم نمي خواست اين شب قدر دلم پايان يابد. ساعت يازده و 45 دقيقه به خواب رفتم. گويي ساعت ها به خواب رفتم كه بيدارشدم ساعت 32 دقيقه بامداد بود. عجيب بود اين زمان .... با حالتي از غريبي از خدا كمك خواستم در اين راهي كه قدم ...   نهاده ام ... اما  مي خواهم به وسعت هاي تازه برسم كه همه چيز بر مبناي اين گفته حافظ باشد.. كه

چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست .. ان به كه كار خود به عنايت رها كنيم . ترديدي نيست كه من دوباره در چشم اندازي تازه قرار گرفتم . چشم اندازي كه در ان تنها با خدا هستم . در اين بيكرانه  است كه به همه ارزوها وارمانهايت دست مي يابي . اگر نلغزي و اگر شيطان رجيم مغرورت نكند كه انچه بدست اوردي  ... يك مرحله بسيار دشوار است كه دراين ميانه كار بوده است كه بايد سرشار از فروتني شوي... بداني كه راه زيادي در پيش داري كه به خدا برسي .. من درمانده اي اسير بودم در دست يك ....  پي .... من اسير كسي بودم كه مي پنداشتم مرا به ارامش مي رساند... هر چه صدايش مي كردم جوابي نمي داد.. اما اينك اينك بيا و مهرباني هاي خدا را ........  هميشه حاضر است . با بي نهايت هاي مهرباني اش.... من راهي را كه انتخاب كرده بودم درست بود.مي خواستم در وسعتي از يك حس عاشقانه كسي كنارم باشد كه مخاطب من باشد .  راز دار خلوت من ....هرگز هم فكر نمي كردم در برابر بيكرانههاي مهرباني من كه عطر و بوي خاص دارد و عشق را معطر مي كند كسي بيايد كه بي نهايت هاي فريب و مكر باشد ... انقدر پنهانكاري اش حرفه اي باشد كه بايد بهاي سنگيني را براي شناخت ماهيت او .. او را افتخار خود مي دانستم و حتي دست روي قران كه با هم پيماني بهتر از پيوند زناشويي ببنديم اما من  انجا كه حتي با خون خود امضا كرد اين پيمان را همه انها يك روند فريب بود.. انچه ر كه امضا كرده بود سرسوزني به  ان تعهد عملي نداشت ... چه روزگاريست كه بايد دل هاي شكسته هزار جور در گردونه امتحان پس بدهند زماني بود كه همه چيز در وسعت موش هاي سكه پرست و امروز  روباهاني با ماهيت گرگ هاي خونخوار... عشق به پاكي خود مي ماند. در هر برهه اي و مي رود به سوي مشرق اسمان . ايم روسياهان هستند كه  مي بازند.  او در كارهاي روزمره خود  در كار شكار افتاده بود. يكي از حصلت هاي او اين بود كه ادمهايي زيادي را داشته باشد كه هر يك از ان ها به نوعي به درد مي خوردند.... براي هر كسي يك هفته وقت .. مي گذاشت تا او را كاملا بپزد و بتواند از او نهايت بهره مندي را كسب كند. سياه بازي هم در دستو ركار بود.... جوسازي دروغين براي دور  كردن ادمها.. ظاهرا در اين ميان من تنها كسي بودم كه تمامي حركت هاي او را شناسايي مي كردم ... يك پبام به فارسي مي رسد به من .. با اين عنوان. كه مي شه ببينمت؟ براي كسي داده است و براي من مي ايد . بايد سناريوي جديد در دستور كار باشد...  وقتي متوجه مي شود كه سوتي داده است مي گويد اين را كركس داده است براي يك نفر!!!!!

خوب از گوشي شما چرا؟

مي خواهد تورا جلوبياره . جوابشو نده ................

 حالا زماني است كه بايد براي شناسايي زمان جيم شدنش زوم كنم. همان عصر غيبش ميزنه ...

داستان از يك كانال مطمئن پي گيري مي شود.

در كافي شاپ يه نفر به او شماره مي ده... با عنوان ويزيتور...   بعد قراري و مداري ....  چون لو رفته .. بار را روي كركس خوابانده و ان بدبخت در خمار  جنس است و  حال و حوصله اي ندارد.... اصلا جرئت نفس كشيدن ندارد در برابر او چه برسد به اينكه وارد اين مسايل شود....اما در همه وسعت هاي زماني يك معما در برابر فكر من مي ايد/ امروز محمد حرفي زد كه عشق در اين و.سعت خاكي زمين غريب مانده است . و عاشقاني كه دلي سرشار از عشق دارند نيز غريب مانده اند.

اصل كار هم همين بود حالا كه از ان دور دست ها به اين ماجراي تلخ مي نگرم مي بينم حق همين بود كه جاري شد. بايد من در برابر پيچيده ترين رفتار قرار مي گرفتم ت قدر تا قدر دلم را بدانم من بايد در جدال با زني مرموز قرار مي گرفتم تا بدانم كه اين دل لايق خداست . دل را براي خدا ساختند. اين جماعت كه ادم ها به ان ها عشق مي ورزند بسياري از انها به درد يك كار مي خورن . دل به اينها كه نبايد داد.  احمقانه ترين كار همين است . مي شود از اين ميان كسي باشد كه سرشار از عطر اسماني باشد. يولدوزها از اين جنس بودند انها كه عطر صداقتشان از گل شب بو بيشتر بود . مستي دلشان در پارسايي عشق چيزي از گل نرگس كم نداشت. حتي راه رفتنشان سرشار از صداقت بود. نگاه هشان درسي بود از بيكرانه مهرباني هايي كه اكنده از شرم و حيا بود. ان ها قدر يك روسري را مي دانستند. كه برايشان هديه مي كردي ... انها كساني بودند كه هيچ چيز را براي خودشان نمي خواستند كه تقسيم مي كردند. در ان روز كه امده بود تا دست پخت شريني اش را به من برساند از يك شهرك در حومه شهر تاشكند مركز ازبكستان امده بود.. بيش از سي كيلومتر راه امده بود... اين با كساني كه تا زبانت مو در نياورد تكاني نمي خورند زمين تا كهكشان ها فرق است .. اينجا اول و اخرشان فرصت طلبي هست و وقتي به نهان خانه دلشان راه مي يابي انگشت بر دهان مي شوي كه در پشت اين سيمايي كه سرشار از اداي عاشقانه است چه گرگي كمين كرده است . اينجا همه چيز بر پايه فريب است تا همه را داشته باشند. اما كساني مانند يولدزو دروغ گفتن را با خودفروشي يكي مي دانند و انقدر صداقت دارند كه وقتي حرف مي زنند گويي ايات اسماني را تلاوت مي كنند. اينجا به دل شكسته اي رحم نمي كنند. اصلا چيزي به نام رحم نيست. هر چه تو بيشتر  بنالي .. طرفت بيشتر در صدد بهره كشي و فريب مي ايد. اينجا انها مانند گوشي تلفن همراه هستند كه هر چه بيشتر پول شارژ كني بيشتر بهره مند مي شوي // بازار مكاره اي هست كه هر كه بامش بيش  برفش بيشتر // اينجا اينها كارشان اين است كه خلوتي داشته باشند و حياط خلوتي كه كارشان اين باشد كه برنامه ريزي كنند  كه كدام ادمشان را با چه ترفند تازه اي فريب دهند. اينجا دختري مي ايد از دادن يك پيام به پدرش دريغ مي كند و توجيه او اين است كه كار داشته است و وقت نكرده است . اين را كه مي نويسم چشمي به سوره والفجر دارم

ايا نديدي خدا با فرعونيان چي كرد كه در شهر ها قدرت زيادي داشتند؟ قوم و عاد كه بر سرشان تازيانه عذاب؟

تاريخي از فريب در برابر من / بود... حالا او مانند يك خفاش رفته است  چنان رفته ست كه گويي نبوده است . ان زمان كه اين ادم مثنوي درست كرده بود كه اگر ت.و  نباشي من مي ميرم . بي تو زندگي ام سرد .. بي روح است .  . طيفي از اين جمله هاي فريبنده . من خوب مي دانستم كه همه اينها  براي فريب است   اما ان زمان و درانشب  من دراين ميانه كار دوباره انديشه كردم ... و به ياد شعري افتادم كه:

مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم             زمانه مرا كاتب دكان مي فروش كرد!!!!!

باز هم از ان ایام

 

 

رايحه اي در عشق

اه اي خدا!!!!

اين واژه اي است كه زيباترين احساس دل به خدا را در ميان اسامي خدا در بيكرانه هستي اشكار مي سازد/  اه اي خدا.. از دل مي ايد و بر بيكرانه هستي رنگ خدا را مي دهد.  ان بيكرانه هاي خلوت دل  ان سير اسرايي . ان شب هاي كه  عاشقان دارند.

هيچ گاه او غايب نيست . هميشه حاضر است . اگر به اين مرحله رسيده باشيم  انگاه كران تا كران مي توان به وسعت خدا رسيد. عشق را اين گونه مي خواستم .. خدا قران . ذكر . اين را از يك عشق من انتظار داشتم . عشق  در اين افق مي تواند همه چيز را ... در مفهومي تازه عرضه كند/

يادم امد كه دران ديدار نخست من قران دادم و سجاده نماز .... دران ديدار رستاخير عشق قلم زده شد

وطور و كتاب مسطور.... في رقم منشور////  مانند هميشه ... چشمي به قران است . سوره طور/// . پرست.وي دلم شوق پروازي دارد به ان سوي مديترانه . مي رود به صجراي سينا.... كوه اسرار اميز طور .  شب هاي موسي . در ان سرزمين و ان كوه و بيكرانه ي كه در نظام هستي  گل قاصد عشق در انجا  پيامي از وحي مي دهد. عشق  مي توان چنين كند و ترا به عالم دل ببرد. اما همين دل وقتي خير ه در چشم معشوق مي شود قيامتي از عشق و محشري از نگاه اسماني را جاري مي كند... ان را نيز در وسعت يك حس اسماني مي نگري . ان پياله شراب عشق مي شود نه يك چشم/// كه يك دنياي پر رمز و راز  از  هستي عشق ... هر پلك به هم زدن او مي شود دنيايي از يك حس تازه ... مي تواني در اين بيركانه ا عشق را معني  كني ... من عشق را اين چنين مي خواستم وقتي اندام او را در افق هاي خاص را نه يك جسم كه كلك خيال انگيزي به شمار مي اوردم اين بسيار زيبا بود در چشم شعق ...  افرينش تازه.

وقتي عطر عشق بر وجودت جاري مي شد همه چيز عطر عشق را داشت . انگاه به عذر نيمه شبي روي مي اوري ... غريبانه به سجده مي روي و شكر او  كه اين كسي را كه به تو داده است بي نهايت رحمت اوست / چقدر اين چشم انداز عشق زيباست ؟ راه شكر را در اين مي بيني كه در دل شب و در سكوت وهم اور نيمه شبي بايد وضويي بسازي و قنوتي از زيبايي هاي عشق بگويي ووو  اين عشق را من خواستار بودم .... عشقي كه سجده هايش اشكي را جاري كند .  كه خدايا ايا من در وسعت اين مهرباني تو چگونه جبران كنم كه  مرا دولت عشق دادي؟

من درمتن زيباترين طبيعت زندگي كردم . با طبيعت ..   حتي از ان مردمي كه بسيار ساده بودند و سرشار از مهرباني ها نيز دوري گزيدم .  سبكي از بودا.. نداشتن و نخواستن..  دلم به باران خوش بود.  دلم به وسعت شب هاي باراني هزاران شوق بود. در وجودم مهرباني را از ين باران و رازهاي   ساحل ..   جنگل و ماه و...  كران  تاكران افق هاي  تازه اي بئد دراين ميانه كار بود كه من مي شدم به عشق معناي  تازه تر از گل شعق داده .. من ان بيكرانه اي بودم كه مهرباني و هعشق  عاجز مانده بلود.  اين دل مهربلان را اسير كردند . خاكسترم را منيز بر باداست مدر اين ماه ربوده است در يت وئرز ش عث ئلزع رذع بئذ   ذر يت ر راهي بده شب بي سحر .. اين كبوتر را نمي دانم اين پرستو را و هر چي بناامي پرو بال ش را شكسته=نتدد  . در باران تندي رهايبش كردند  تا شوق  پرواز را از او بگيرد.

دراين وسعت تازه در اين شب هاي غريبي  اگر اشكي جاري شود . اگر در دل شب غريبانه به نماز مي ايستم..  همه از مهرباني خداست . ....

 در برابر اين همه امواج بي شماري كه از درياي دلم بر مي خاست  چگونه مي شد  اين ها براي كسي جاري مي شد كه در دنياهاي ديگري سير مي كرد. او  براي فريب مدعي بود كه همه وجودش رنج است و درد/ اما اينها ياوه گويي بود. اينها مكر او بود چون از روحيات ادم ها خبر داشت و مي دانست كه چگونه افراد را تحت تاثير قرار دهد . انقدر هم چهره سرشار از صداقت نشان مي داد كه تو بايد ماهها اسير اين افكار مي شدي كه ايا او در مرز حقيقت قرار دارد يا فريب.. دران عصر تب الود شهريور كه امده بود براي اولين بار الان مي فهمم كه ان اشك ها تنها براي فريب بوده و القاي اين كه به معياري پاي بند است . تعهد دارد و اين اشك او نشانه عذاب وجدان است . من بيش از هر چيز به اين فكر مي كردم كه بالاتر از عشق . ايمان بايد افق ايجاد كنيم تا خدا از ما راضي باشد .من در راه بسيار خطرناكي قدم گذاشته بودم ...راهي كه بسيار بسيار براي من . بد بود اگر طرف مقابل درجا مي زد. من در ان شب حضورش نهايت هاي هشدار را دادم كه داستان ما بايد بي نهايت هاي يك حس اسماني باشد . هم گرايي مطلق .ذوب در هم . يك عشقي كه بي همتا باشد /اما  در اين ميانه او نيز بيش از من در اين زمينه حرف هايي براي گفتن داشت / همه چيز  براي هم و بريدن از همه كس . او تصويري بسيار اميد بخش ارايه داده بو.د دران شب حرف هايي كه او مي زد چنان سرشار از معرفت و پاكي غشق بود....

من بدون عشق مي ميرم . من در زمين نمي توانم باشم ...اسماني هستم ......

اما همين ادم وقتي كامپيوترش خراب شد در اولين ساعات بامداد دنبال كافي نت .... مي گشت... رفتاري كه ارايه داد گويي سالها با تو زندگي كرده است . نهايت دلسوزي .... بي ادعايي . و بي اعتنايي به امكانات زندگي ... اما وقتي كه رفت بيش از هر چيز براي من اين مهم بود كه ين ادم در سايت هاي دوست يابي و به خصوص ياهو مسنجر به جستجوي چه چيزي هست ؟ اين ادم كه در اينجا بيكرانه عشق و يك تويي بود چرا اينك اين چنين شده است . يك ماه است كه مي نويسم اما انگار هنوز چيزي ننوشتم .. اين موضوع بسيا رمهم است كه من بايد در اين سالها در اسارتي گرفتار شده بودم كه اينك بايد هر لجظه بنويسم....در در كمتر از دو ماه پس از اين ديدار من دريافتم كه طرف من ادمي هست كه به رعم ظاهرارام و صميمي اش بسيار سنگدل و پنهانكار ست ..  هر چي هم هشدار دادم كه عواقب اين كار خطرناك است به گوشش نرفت.....وقتي به ان دوران سياه  فكر مي كردم بيشتر از هر زمان ديگري ..  دلم ي مي گيرد. درياي بيكراني بودم در وسعت هاي مهرباني .  غروب از راه كه مي رسد من به ارامش شبي .ديگر انديشه مي كنم . اين راهي كه در متن دلم افق حرفهاي تازه اي است دستاوردهاي تازه. گاه چنان دلم مي گيرد كه حد ندارد. دل تا كجا سوخت . تا كجا بي مهري ديد. كاش اين ادم شهامت ان را داشت كه ماهيت خودش را به روشني بيان مي كرد تا دلي را اين چنين در چنبره اين هم توهم و ترديد قرار ندهد.. اما اينها شگردهاي شيطاني شان انقدر مرموز است كه دست به هركاري بزني ...  بيشتر مرموز مي شوند. به جايي رسيدم كه براي رهايي از دام جادويي او  چه شب هايي كه در وسعت سحده هايم اشك ريختم .....تا كاري كند خدا... و من از اين همه اضطراب رهايي يابم .او ظاهرا بدترين جادو را بكار برده بود... انقدر به درگاه خدا ناله كردم تا گرهي باز شد انهم پس از اين همه مدت  كه هر روز ان به يك ماه مي رسيد. هنوز باورم نمي شود كه از او بريده ام .و هراسان به لحظه هايي كه مرا به اين روز سياه انداخت .. كاري كرد كه دو سال خانه نشين شدم ... و كوهي از دردهاي روحي . جسمي به سراغ من امدند.. هر چه التماس كردم كه به من رحم كن هر بار با حيله تازه اي به دلم هجوم مي اورد. اين ادم انقدر دريده بود كه مدعي بود و قسم قران كه جز تو كسي نيست  اما وقتي پرده ها كنار رفت ديدم دران زمان كه مرا دور مي زد و براي يك دقيقه صحبت هزار ان بهانه مي اورد كه كركس در كنار من است و اقوام من امده اند... از اين حرفها . دستم امد كه اين قرار داشت با ادمهايش .... تا به لجنزار گناه هاي كبيره بيشتر برود.. كلوب هاي دوست يابي هم خوراكش بود... چت و تماس تلفني . وب كم براي تحريك كردن هوس بازان ... و قرار و عمليات ... به همين سادگي و در طول يك هفته و يا كمتر كار را يك سره مي كرد... . ان وقت اين ادم شده بود همه كس من . اما من براي تماس با او هميشه پشت دربسته مي ماندم .. پيام كه بماند.... انقدر دروغ سر خراب بودن خط موبايل  گفت كه  خودش اخر اعتراف كرد كه براي چه منظوري اين كار را مي كرده است تا سوتي ندهد/  انقدر اسم هاي جوروا جور مي داد در پيام براي من و خروارهاي دروغ كه ه اه  اين فاميل من است ين پسر عمه من  اين پسر داداش ...  اين .... كه ... مشتري هاي خوبي هم داشت  چون

 اين كه خودش را به اب و انش مي زد كه بي تو نمي توانم و مي ميرم اما وقتي بو برد كه داستان جدي هست . مانند سنجاب دمش را روي كولش انداخت و.....    هيچ خبري نشد از او و چنان رفت كه گويي هرگز نبوده است . اما ابن بار حس خوبي داشت كه در اين ميانه كار همه چيز را نه يك تلاش كه درك كرد كه بهتر است هيچ خبري از او نباشد. اين همه  قيل و قال او اين بار بي رنگ بود... او در اين ميانه كار به خط اخر رسيده بود.. مي دانست كه چي كرده است .مانند باد رفته است . او همين بود. باورش سخت است كه ايا واقعا او رفته است؟

براي شناخت بيشتر ماهيت او از اين زاويه مي شد به همه چيز رسيد. او جز همان دو سه بار تماس ديگر هيچ كاري نكرد و دمش را روي كولش گذاشت و رفت پي كارش .... اين همان ادمي بود كه داشت خودش را مي كشت همه زندگي ام را به تو دادم از اين حرفها.... دنياي از اسرار مانده بود در اين راه و او به روي خودش نياورد كه با اين بي اعتنايي .. اين نشان مي داد همه چيز پوچ است .. او هيچ هدفي ندارد...او داشت بازي مي كرد.... او بازنده شد . كم اورد و رفت . يك پروسه اي كه دران نشان داد كه اصالتي ندارد. حق با او بود .او همان بود كه با س ها نشان داده بود....مشكل همين بود كه دراين حدي كه من فكر مي كردم اصلا نبود. او در مسير كار خود به ادمي برخورد كه داري مزيت هايي بودهاست ... مزيت هاي يكه دران مي شد  اين وسعتي بود كه هزاران اميد براي يك احساس دوست داشتن بود/ اما مي روي . وي بيني كه مرزهاي بي نهايت هاي صداقت كه تو مي خواهي در او حبري نيست.  من هميشه  مي دانستمن  . چه بازي بي شرمانه اي هست . كه كسي بيايد صرفا براي اينكه ادم هايي داشته باشد براي خود دست به چنين كاري بزند. زماني بود كه فكر مي كردم اگر او بيايد بيكرانه اي  در دل من به سوي پارسايي عشق ايجاد مي شود اگر او ببارد. اما او در ان روزهاي نخست چنان كرد كه هر كسي مي تونست سرشار از اميد هاي تازه باشد .  من همه اميدم اين بود كه به سوي زيباترين معرفت ها دست يابم به نيروي عشق . اين عشق بود كه مرا از همه چيز به سوي خدا مي برد. از صداي سخن عشق . از بوي پيراهن عشق . از نماز عشق . . از بيكرانه هاي عشق . اما چقدر سخت است براي مني كه اين همه شوق پرواز داشتم  در ميانه راه در يابم انكه من به او در نهايت هاي تازه يك نگاه اسماني هستم . چي كاره هست ... دلم سوخت . اگر اين احساس خود را به گوسفندي عرضه مي كردم ليلي مجنون مي شد. اما اين كي بود خدايا..... اينك من و دل

اينك من  و ان خلوت شب //

  من و ان راز و نياز دل شب /

  همه شب سوي تو  من سجده كنان

مي روم تا به نگاهت برسم ....

 همه شب سجده من عطر نيازي دارد

 همه شب عطر نماز به تمناي وصالت دارد

 سر شوقي كه مرا مست كند.

  شوق نگاهت كه مرا تا به ابد هاله و حيران بنمايد/

 من و ان غربت شب هاي فراق

 من و ان هجرت دل سوي نماز 

  اشك جشمم به سر شوق

 بسان جيحون

مي رود تا به سراپرده چشم

 من و دل مانده به شوقي

كه سحرگاه بيايد  ز ديار دل او

عطر تمناي وصالي ...

شب تنهايي من  شب قدر اشكم

همه شب تا به سحرگاه چو باران

ايد

 تا به درياي دلم گوهر در دانه عشق

 سببي سازد ومن شوق كنان

سجده شكر.....................

 

    اين وسعتي بود كه هزاران اميد براي يك احساس دوست داشتن بود/ اما مي روي . وي بيني كه مرزهاي بي نهايت هاي صداقت كه تو مي خواهي در او حبري نيست . چه بازي بي شرمانه اي هست . كه كسي بيايد صرفا براي اينكه ادم هايي داشته باشد براي خود دست به چنين كاري بزند. زماني بود كه فكر مي كردم اگر او بيايد بيكرانه اي  در دل من به سوي پارسايي عشق ايجاد مي شود اگر او ببارد. اما او در ان روزهاي نخست چنان كرد كه هر كسي مي تونست سرشار از اميد هاي تازه باشد .  من همه اميدم اين بود كه به سوي زيباترين معرفت ها دست يابم به نيروي عشق . اين عشق بود كه مرا از همه چيز به سوي خدا مي برد. از صداي سخن عشق . از بوي پيراهن عشق . از نماز عشق . . از بيكرانه هاي عشق . اما چقدر سخت است براي مني كه اين همه شوق پرواز داشتم  در ميانه راه در يابم انكه به سوي من امده است وسعت يك فريب است و هدف او اين نيست . دارد نقش بازي مي كند. نقشي بي شرمانه . بازي با احساس يك دل شكسته . او دارد نقش بازي مي كند اين به من گفت بود تو مالك مطلق همه وجود مني و من كنيز توام اما وقتي ديدم سر جرياني مانند يك سايت دوست يابي دست به هزار حيله و نيرنگ زده است تا اين سايت ... را داشته باشد اين  براي من همه چيز بود .. اين وسعتي تازه بود كه بدانم اين ادم چه حياط خلوتي دارد .و براي بدست اوردن شكار ها دست به جه ترفند هايي مي زند.  اما اين ادم اين همه ناله از رنج زندگي اش سر داده بود همه اش نقشه بود... من ۵سال با اين فريب هاياو سوختم و ساختم و در غروبي سرشار از درد غريبي .. غريبانه تر از يك قوي تنها رفتم ... و او مرا تنها گذاشت تا در لجنزار گناه و هوس و پول .ووو   انان كه مست دو سيخ كباب درجه يك هستند و قيمتشان تا اين حد نازل است . من با اينها؟ من از او بتي ساخته بودم بت عياري ... زيبا صنمي كه نهايت مرام است اما او. يك كركس بود نه ان قربان ... كه خود يك گرك يك روباه.... كه  به راحتي ...  مي رفت تا

انان كه دل مي شكنند....

 

اگر ان چيزي كه دران شب باكاري كه وحيد كرد يك مبنا باشد بايد در متن يك فاچعه قرار داشتم . يك متن از نهايت هاي تازه در اين راهي كه من در نهايت صداقت بودم . دران شب شوم .. ينك دراين شب معراج تنهايي . مردي كه باي د  به سوي خدا مي رفت .مردي كه در ان ديار در پس سالهاي متمادي انتاظر به مهرباني هاي خالصانه را دروسعتي از يك درك مي خواست . سالهايي كه مي بايد در متن يك صدافت مي رفت .

 ريا كاري بود كه در ان شب  ان پيام را داده بود كه ايا شام خورده ي ؟ اين يك حس واقعي نبود. دست به جدالي بي پايان زد بودو نه تويي ..  بي ترديد تويي . ان را به دو نفر داده بود ...  اما وقتي لو رفت راه ديكري را انتخاب كرد. نه براي مژده هست .. ان شب اين دست ما امد كه شاهچراع هم دروعغ بوده است او از همي راه كلوب با طرف دوست شده بود و هم كار هك كرد بود .. هم چيز ساخته گي بود. انها باهم بو.دند اما داشتن يك روزنامه نگار هم بد نيست .  هي كس از اين ادم ها مي گذرئ  يك روزندكه نكار بوده است كه دراين سعت هاذاز اهل شمال ايران و با اجساسيس بسيار خوب كه بد نيست اين هم باشد .و  مي تواند براي رفع امورات يبسيار خوب باشد .و بسيار با احساس است و مي تواند براي من در برابر ادمهاي كه دارم حرف هاي تازه اي ياد بكيرم ميه دراين ميانه كارددشاته باشد كه ايا اين ركي قفم قمارر بده سات كه دريان مياكمدره بده اس كه در اين كميامخ گتر ئداشخه باشد گخ اتيد مكن كي ت.انيد ايد زازين راخ تزه گه قران به كم اكم. خنخ بد اينف دهه كند كن در ميان كارهايي بودم كه بسيار بسيار مقر روبدند . اخا دللي داشم سرشار از عشق . سرشر زط  من به اسن شوي افق نگاه مي كردم

مرزهاي تازه اي از اخلاص در گكار من بوده است كهه بايد دراين ر.وز يگكه به سرعت از .رها بيرو مي كند اي گ.يي به به س.ي نشامه  بيرون مي رو.ند  من دئرمتن قران بودن  ايا جايي باري كي فاحشه است . انهم از نوع بسيار مكار با ترفندهاي بسيار شيطاني . هيچ احساس اسماني هم برايش مهم نبود. اينكه كسي بسيار و در نهايت صداقت . به ياد او باشد و يا در وسعت مهرباني هاي كه مي تواند ا.

هر چي زمان اين جدايي مي گذرد چشم اندازهاي تازه اي به روي من گشوده مي شود. رازهايي كه مبهم مانده بود . دامي كه فريبنده بود. چي ها كرد با من تا بهره كشي كند.

خروارها دروغ ... نيرنگ . توجيه ... تنها به قيمت اين كه چهره اصلي اش را و ماهيت ش را من نشناسم ... تا او در ان گمراهي هاي كه داشت بماند و مرا هم داشته باشد. كار به جايي رسيد كه راضي شدن همان كارهايي را كه مي كند علني كند و من بهتر از گذشته  در كنار او باشم و به هزار  جور  اعتماد به او حالي كردم كه از هفت دولت ازاد است  تا من شاهد صداقت او باشم ...

صدها دليل داشتم كه او دارد به شدت پنهانكاري مي كندو همه شواهد مانند روز روشن بود كه او ماجراها دارد . براي اين كار بهترين حمايت هاي مادي و  معنوي را صورت دادم به او ... راهي نبود. او چنان در تاروپود دل و جانم رفته بود كه راهي جز اين داشتم كه او هر كاري كه دور از من مي كند صورت دهد اما با صداقت و با راست گويي/// از ته دل هرگز راضي نبودم اما چنان به او وابسته بودم كه راهي نداشتم كه به اين خفت راضي شوم.. اما عجيب اين بود كه در نهايت اين صداقت من  كه بيش از گذشته بود ديدم كه اين ادم با استفاده از روشهاي مرموزانه اي كه عقل شيطان نمي رسد باز هم دارد پنهانكاري مي كند.. يكي از دوران بسيار صادقانه اي نگاه من به او در همين اولين روزهاي امسال در دستور كار شد كه به شدت از او حمايت كردم .... به خودم گفتم شايد شرم كند.. و به راه دل باز گردد . دلم مي سوخت . اما مانده بودم .. من وسعت تازه اي از خلوت را شروع كردم شايد او بفهمد . چه خون دلي خوردم ... اما عجيب بود كه اين سياه دل ... ان قدر خود باخته بود كه دست و پايش را .... در برابر  يك ادم بي سروپا دوره گرد گم كرد....  دستاوردهاي تازه اي بود براي من بود. بيش از هر چيز اين مهم بود كه اين ادم خودش چه قيمتي براي خودش  تعيين كرده است .؟ اين براي من از هر چيزي مهم تر بود. و در عين حال اين براي من از هر چيزي مهم تر بود كه در يابم  كه او چي خواهد كرد و در مورد من چه چيزي را در وسعت يك درك تازه ///

 اين بسيار مهم است كه تو سال هاي سال همه شوقت شهري باشد كه بسيار برايت مهم است . عشق به اين ديار همه ارزوي من بود. حتي درختان و خيابانهاي اين شهر براي من ارزش خاصي داشتند. ادمهايش بماند. جهاني را مي بيني و در شهر سمرقند در شب باراني . دختري نان فروش شعري برايت مي خواند اگر ان ترك شيرازي بدست ارد ...............  و تو در تاملي تازه فرو مي روي .. دلت سرشار پارسايي تازه است . بدانسان كه در شهري قدم نهادي كه در شعر حافظ ارزش اسماني عشق دارد و اينك قدم دراين ديار . اين ديار در روياهاي تو اينك تحقق يافته است .

من و سمرقند؟  و اين شعر كه  ان ترك شيرازي .... ؟ در دلت اشتياق تازه اي ايجاد شده است . اينجا سمرقند است ؟ باران مي باريد. انهم در ارديبهشت ماه . شهري كه عطر مهرباني و عشق را بر دل وجانت جاري مي كرد.  شب باراني و من در وسعت دل هايي تازه تر از بهار قرار داشتم....من در وسعت تازه اي از يك حس اسماني قرار داشتم . درست مانند ان ارزويي كه به ان ديار داشتم اينك در وسعتي تازه از يك نگاه عميق تر . بودم .. ترك شيرازي؟ انهم از دياري كه من سالها در ارزوي ديدن ان بودم . اما شوق باران ... ان هم در سمرقند.

اگر روزي از من سئوال كنند زيباترين چيز  چي هست . من شب باراني را مي گويم ... شبي كه باران بيايد عشق در وسعت اسماني بر دل وجانت جاري مي شود.

در اين وسعت هايي كه باران بيايد اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي بيكرانه هاي تازه اي به رويت گشوده مي شود. باران در دل عاشقان اشكي است در تمناي وصل ... مي تواني به ان سوي اسمان خوب نگاه كني .... خبر هاي تازه اي هست . و اما اين احساس در ان شب باران سمرقند  مي توانست يك واقعيت باشد. دنياي اسرار اميز درون انسان را هيچ كس نمي داند جز او.....اما اگر به مرحله اي از يك تلاش براي شناخت اسرار دل قدم برداشتي بسياري از چيزها به تو به نوعي الهام مي شود. من هميشه دنيايي متقاوت با ديگران داشتم ... دنيايي كه در ان همه چيز طراوات داشت. دنيايي كه با طراوات بود و هميشه  يك نظرش به خدا بود..  از ان روزهايي كه كلبه اي در جنگل  پدر بزرگم ساختم تا لحظه هايي كه در ان زير زمين متروك اهري بودم و ساكنانش كساني بودند كه كارشان اين بود كه فريب دهند و در سوداي فريب ادمها . و درعين حال مانند سگ هاي دريده اي كه هار بودند ... همه چيز در اين وسعت بايد خود را بركنار از اين ادمهاي خطرناك / يك زن بيوه با سه دختر .. از بد حادثه من بايد در خانه انها زندگي مي كردم .... اين ها كساني بودند كه هيچ عاطفه نداشند. بي چشم و رو تر از گربه هاي نر بودند ... در اين خانه پاك بودن بسيار دشوار بود و به هر جان كندني بود كه خود را از انها دور نگه داشتم... در هواي بسيار گرم تابستان بود كه سه ماه بدون بخچال بودم اما به انها براي يك ليوان اب رو نينداختم ...  اما در دلم رويايي بود از يك تمناي وصل ... بايد به ان سوي بيكرانه دلم  به اميدي تلاش مي كردم ... معناي صداقت هاي بي شمار در سايه سار مهرباني .... اين راهي بود كه مرا به اميدي تازه مي برد. فرياد رسي امده بود. چقدر زيباست كه تو پس از سالها به ان اميدي برسي كه به ان فكر مي كرد ان شب سمرقند اينك امده بود.... اما ناگهان دلم مي گيرد . درحين همين ياد داشت ها . از ان گرفتن هايي كه چون موجي مي ايد .... اين وسعتي بود كه بايد مرا در ان وادي يادها .. سخت است كه از ديار عشق كسي نداند و نفهمد كه كسي به هزار شوق امده بود. به هزاران اميد با دلي شكسته .. امده بودتا انچه را كه در وسعت لحظه هايي شوق خود داشت عرضه كند . او مي خواست تو نمادهمه خوبي ها باشي از ان ديار . از ان بيكرانه هايي كه از ان ديار مرا به ان سوي اسمان ها مي برد. اما صد افسوس ... كاش تو اين نبودي كه شدي .. كاش ان انسان صادقي بودي كه من ترا نور پسنديده خوانده بودم ...چي مي شد سرشار از متانت و وقار مي شدي تا دلي را نشكني . مي داني از پشت خنجر زدن به يك دل شكسته تا كجا خشم خدا را بر مي انگيزد. گناه من  چي بود كه اين همه با اين دل مهربان بازي دادي ...باورم نمي شود كه يك ادم تا اين حد بي چشم و رو و سياه دل باشد ..  وقتي كه به من نياز داشت سرشار از مهرباني مي شد اما زماني كه من به يك پيام او نيازمند مي شدم بيا و ببين... من اينك با همه دردهايي كه از او در دل دارم ارامشي را حس مي كنم ...  ۵ سال اسير كسي شدن و به اميد خوب شدن او دست به هر كاري زدن ودست خالي برگشتن  اين بسيار سخت است . او اينك نه غمي دارد كه مي رود ديگراني را فريب مي دهد انكه ز خط قرمز زندگي گذشته است او همين است هيچ ندارد. كارش اين است وشايد اگر پاي صحبتش بنشيني محكوم هم بشوي .اما اينده اي خواهد امد كه او تمناي مگر كند...............................