اگر ان چيزي كه دران شب باكاري كه وحيد كرد يك مبنا باشد بايد در متن يك فاچعه قرار داشتم . يك متن از نهايت هاي تازه در اين راهي كه من در نهايت صداقت بودم . دران شب شوم .. ينك دراين شب معراج تنهايي . مردي كه باي د  به سوي خدا مي رفت .مردي كه در ان ديار در پس سالهاي متمادي انتاظر به مهرباني هاي خالصانه را دروسعتي از يك درك مي خواست . سالهايي كه مي بايد در متن يك صدافت مي رفت .

 ريا كاري بود كه در ان شب  ان پيام را داده بود كه ايا شام خورده ي ؟ اين يك حس واقعي نبود. دست به جدالي بي پايان زد بودو نه تويي ..  بي ترديد تويي . ان را به دو نفر داده بود ...  اما وقتي لو رفت راه ديكري را انتخاب كرد. نه براي مژده هست .. ان شب اين دست ما امد كه شاهچراع هم دروعغ بوده است او از همي راه كلوب با طرف دوست شده بود و هم كار هك كرد بود .. هم چيز ساخته گي بود. انها باهم بو.دند اما داشتن يك روزنامه نگار هم بد نيست .  هي كس از اين ادم ها مي گذرئ  يك روزندكه نكار بوده است كه دراين سعت هاذاز اهل شمال ايران و با اجساسيس بسيار خوب كه بد نيست اين هم باشد .و  مي تواند براي رفع امورات يبسيار خوب باشد .و بسيار با احساس است و مي تواند براي من در برابر ادمهاي كه دارم حرف هاي تازه اي ياد بكيرم ميه دراين ميانه كارددشاته باشد كه ايا اين ركي قفم قمارر بده سات كه دريان مياكمدره بده اس كه در اين كميامخ گتر ئداشخه باشد گخ اتيد مكن كي ت.انيد ايد زازين راخ تزه گه قران به كم اكم. خنخ بد اينف دهه كند كن در ميان كارهايي بودم كه بسيار بسيار مقر روبدند . اخا دللي داشم سرشار از عشق . سرشر زط  من به اسن شوي افق نگاه مي كردم

مرزهاي تازه اي از اخلاص در گكار من بوده است كهه بايد دراين ر.وز يگكه به سرعت از .رها بيرو مي كند اي گ.يي به به س.ي نشامه  بيرون مي رو.ند  من دئرمتن قران بودن  ايا جايي باري كي فاحشه است . انهم از نوع بسيار مكار با ترفندهاي بسيار شيطاني . هيچ احساس اسماني هم برايش مهم نبود. اينكه كسي بسيار و در نهايت صداقت . به ياد او باشد و يا در وسعت مهرباني هاي كه مي تواند ا.

هر چي زمان اين جدايي مي گذرد چشم اندازهاي تازه اي به روي من گشوده مي شود. رازهايي كه مبهم مانده بود . دامي كه فريبنده بود. چي ها كرد با من تا بهره كشي كند.

خروارها دروغ ... نيرنگ . توجيه ... تنها به قيمت اين كه چهره اصلي اش را و ماهيت ش را من نشناسم ... تا او در ان گمراهي هاي كه داشت بماند و مرا هم داشته باشد. كار به جايي رسيد كه راضي شدن همان كارهايي را كه مي كند علني كند و من بهتر از گذشته  در كنار او باشم و به هزار  جور  اعتماد به او حالي كردم كه از هفت دولت ازاد است  تا من شاهد صداقت او باشم ...

صدها دليل داشتم كه او دارد به شدت پنهانكاري مي كندو همه شواهد مانند روز روشن بود كه او ماجراها دارد . براي اين كار بهترين حمايت هاي مادي و  معنوي را صورت دادم به او ... راهي نبود. او چنان در تاروپود دل و جانم رفته بود كه راهي جز اين داشتم كه او هر كاري كه دور از من مي كند صورت دهد اما با صداقت و با راست گويي/// از ته دل هرگز راضي نبودم اما چنان به او وابسته بودم كه راهي نداشتم كه به اين خفت راضي شوم.. اما عجيب اين بود كه در نهايت اين صداقت من  كه بيش از گذشته بود ديدم كه اين ادم با استفاده از روشهاي مرموزانه اي كه عقل شيطان نمي رسد باز هم دارد پنهانكاري مي كند.. يكي از دوران بسيار صادقانه اي نگاه من به او در همين اولين روزهاي امسال در دستور كار شد كه به شدت از او حمايت كردم .... به خودم گفتم شايد شرم كند.. و به راه دل باز گردد . دلم مي سوخت . اما مانده بودم .. من وسعت تازه اي از خلوت را شروع كردم شايد او بفهمد . چه خون دلي خوردم ... اما عجيب بود كه اين سياه دل ... ان قدر خود باخته بود كه دست و پايش را .... در برابر  يك ادم بي سروپا دوره گرد گم كرد....  دستاوردهاي تازه اي بود براي من بود. بيش از هر چيز اين مهم بود كه اين ادم خودش چه قيمتي براي خودش  تعيين كرده است .؟ اين براي من از هر چيزي مهم تر بود. و در عين حال اين براي من از هر چيزي مهم تر بود كه در يابم  كه او چي خواهد كرد و در مورد من چه چيزي را در وسعت يك درك تازه ///

 اين بسيار مهم است كه تو سال هاي سال همه شوقت شهري باشد كه بسيار برايت مهم است . عشق به اين ديار همه ارزوي من بود. حتي درختان و خيابانهاي اين شهر براي من ارزش خاصي داشتند. ادمهايش بماند. جهاني را مي بيني و در شهر سمرقند در شب باراني . دختري نان فروش شعري برايت مي خواند اگر ان ترك شيرازي بدست ارد ...............  و تو در تاملي تازه فرو مي روي .. دلت سرشار پارسايي تازه است . بدانسان كه در شهري قدم نهادي كه در شعر حافظ ارزش اسماني عشق دارد و اينك قدم دراين ديار . اين ديار در روياهاي تو اينك تحقق يافته است .

من و سمرقند؟  و اين شعر كه  ان ترك شيرازي .... ؟ در دلت اشتياق تازه اي ايجاد شده است . اينجا سمرقند است ؟ باران مي باريد. انهم در ارديبهشت ماه . شهري كه عطر مهرباني و عشق را بر دل وجانت جاري مي كرد.  شب باراني و من در وسعت دل هايي تازه تر از بهار قرار داشتم....من در وسعت تازه اي از يك حس اسماني قرار داشتم . درست مانند ان ارزويي كه به ان ديار داشتم اينك در وسعتي تازه از يك نگاه عميق تر . بودم .. ترك شيرازي؟ انهم از دياري كه من سالها در ارزوي ديدن ان بودم . اما شوق باران ... ان هم در سمرقند.

اگر روزي از من سئوال كنند زيباترين چيز  چي هست . من شب باراني را مي گويم ... شبي كه باران بيايد عشق در وسعت اسماني بر دل وجانت جاري مي شود.

در اين وسعت هايي كه باران بيايد اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي بيكرانه هاي تازه اي به رويت گشوده مي شود. باران در دل عاشقان اشكي است در تمناي وصل ... مي تواني به ان سوي اسمان خوب نگاه كني .... خبر هاي تازه اي هست . و اما اين احساس در ان شب باران سمرقند  مي توانست يك واقعيت باشد. دنياي اسرار اميز درون انسان را هيچ كس نمي داند جز او.....اما اگر به مرحله اي از يك تلاش براي شناخت اسرار دل قدم برداشتي بسياري از چيزها به تو به نوعي الهام مي شود. من هميشه دنيايي متقاوت با ديگران داشتم ... دنيايي كه در ان همه چيز طراوات داشت. دنيايي كه با طراوات بود و هميشه  يك نظرش به خدا بود..  از ان روزهايي كه كلبه اي در جنگل  پدر بزرگم ساختم تا لحظه هايي كه در ان زير زمين متروك اهري بودم و ساكنانش كساني بودند كه كارشان اين بود كه فريب دهند و در سوداي فريب ادمها . و درعين حال مانند سگ هاي دريده اي كه هار بودند ... همه چيز در اين وسعت بايد خود را بركنار از اين ادمهاي خطرناك / يك زن بيوه با سه دختر .. از بد حادثه من بايد در خانه انها زندگي مي كردم .... اين ها كساني بودند كه هيچ عاطفه نداشند. بي چشم و رو تر از گربه هاي نر بودند ... در اين خانه پاك بودن بسيار دشوار بود و به هر جان كندني بود كه خود را از انها دور نگه داشتم... در هواي بسيار گرم تابستان بود كه سه ماه بدون بخچال بودم اما به انها براي يك ليوان اب رو نينداختم ...  اما در دلم رويايي بود از يك تمناي وصل ... بايد به ان سوي بيكرانه دلم  به اميدي تلاش مي كردم ... معناي صداقت هاي بي شمار در سايه سار مهرباني .... اين راهي بود كه مرا به اميدي تازه مي برد. فرياد رسي امده بود. چقدر زيباست كه تو پس از سالها به ان اميدي برسي كه به ان فكر مي كرد ان شب سمرقند اينك امده بود.... اما ناگهان دلم مي گيرد . درحين همين ياد داشت ها . از ان گرفتن هايي كه چون موجي مي ايد .... اين وسعتي بود كه بايد مرا در ان وادي يادها .. سخت است كه از ديار عشق كسي نداند و نفهمد كه كسي به هزار شوق امده بود. به هزاران اميد با دلي شكسته .. امده بودتا انچه را كه در وسعت لحظه هايي شوق خود داشت عرضه كند . او مي خواست تو نمادهمه خوبي ها باشي از ان ديار . از ان بيكرانه هايي كه از ان ديار مرا به ان سوي اسمان ها مي برد. اما صد افسوس ... كاش تو اين نبودي كه شدي .. كاش ان انسان صادقي بودي كه من ترا نور پسنديده خوانده بودم ...چي مي شد سرشار از متانت و وقار مي شدي تا دلي را نشكني . مي داني از پشت خنجر زدن به يك دل شكسته تا كجا خشم خدا را بر مي انگيزد. گناه من  چي بود كه اين همه با اين دل مهربان بازي دادي ...باورم نمي شود كه يك ادم تا اين حد بي چشم و رو و سياه دل باشد ..  وقتي كه به من نياز داشت سرشار از مهرباني مي شد اما زماني كه من به يك پيام او نيازمند مي شدم بيا و ببين... من اينك با همه دردهايي كه از او در دل دارم ارامشي را حس مي كنم ...  ۵ سال اسير كسي شدن و به اميد خوب شدن او دست به هر كاري زدن ودست خالي برگشتن  اين بسيار سخت است . او اينك نه غمي دارد كه مي رود ديگراني را فريب مي دهد انكه ز خط قرمز زندگي گذشته است او همين است هيچ ندارد. كارش اين است وشايد اگر پاي صحبتش بنشيني محكوم هم بشوي .اما اينده اي خواهد امد كه او تمناي مگر كند...............................