منی که لفظ شراب از کتاب می شستم!!!!
در امتداد تازه اي از يك وسعت ارامش انچه در اين شب روي داده است مي تواتم با جديت بيشتري به اين خلوت اميدوار باشم .. دينايي تازه از بازگشت به دل .. .و اينچجا وسعت مهرباني خداوند گستره تازه اي را پديدار مي كند. زيبايي يك ارامش و عطر حضوري كه قدسيان اسماني مي ايند به محفل اين شب همان چيزي است كه مي تواني به ان فكر كني . همه چيز براي خدا متمركز شده است . همه چيز براي او و ياد او . تلاش خود را به وسعت تازه اي مي رساني حالا مي خواهي درمسيري كه قرار دارد با همه وجوددت ان را داشته باشي . دستاورد بزرگي هست كه مي تواني تنهاي تنها شوي و به اوج ارامش برسي و سرشار شوي از همه چيزهايي كه مي تواند نهايت لذت باشد. لحظه هايي را كه درك مي كنم .. خبرهايي از ان بالاهست . همه چيز در اين بيكرانه گاه به سجده اي به شكر انچه كه داده است . گاه به قنوتي و گاه به ان سوي ديار خاطره ها مي روي ... همه چيز عطري دارد از خدا . حالا ديگر كسي جز او نيست . پنجره تازه اي به روي دلم گشوده مي شود. اسمان هم زيبايي خود را در وسعت معهتاب درخشان شوال عرضه كرده بود. هر ايه اي از قران افق ارامش اسرايي نگاهم را بازتاب تازه اي مي داد. ارامشي مانند بازگشت يك كبوتر از راهي طولاني /// همه چيز در سكوتي وهم اور سپري مي شد . دلم نمي خواست اين شب قدر دلم پايان يابد. ساعت يازده و 45 دقيقه به خواب رفتم. گويي ساعت ها به خواب رفتم كه بيدارشدم ساعت 32 دقيقه بامداد بود. عجيب بود اين زمان .... با حالتي از غريبي از خدا كمك خواستم در اين راهي كه قدم ... نهاده ام ... اما مي خواهم به وسعت هاي تازه برسم كه همه چيز بر مبناي اين گفته حافظ باشد.. كه
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست .. ان به كه كار خود به عنايت رها كنيم . ترديدي نيست كه من دوباره در چشم اندازي تازه قرار گرفتم . چشم اندازي كه در ان تنها با خدا هستم . در اين بيكرانه است كه به همه ارزوها وارمانهايت دست مي يابي . اگر نلغزي و اگر شيطان رجيم مغرورت نكند كه انچه بدست اوردي ... يك مرحله بسيار دشوار است كه دراين ميانه كار بوده است كه بايد سرشار از فروتني شوي... بداني كه راه زيادي در پيش داري كه به خدا برسي .. من درمانده اي اسير بودم در دست يك .... پي .... من اسير كسي بودم كه مي پنداشتم مرا به ارامش مي رساند... هر چه صدايش مي كردم جوابي نمي داد.. اما اينك اينك بيا و مهرباني هاي خدا را ........ هميشه حاضر است . با بي نهايت هاي مهرباني اش.... من راهي را كه انتخاب كرده بودم درست بود.مي خواستم در وسعتي از يك حس عاشقانه كسي كنارم باشد كه مخاطب من باشد . راز دار خلوت من ....هرگز هم فكر نمي كردم در برابر بيكرانههاي مهرباني من كه عطر و بوي خاص دارد و عشق را معطر مي كند كسي بيايد كه بي نهايت هاي فريب و مكر باشد ... انقدر پنهانكاري اش حرفه اي باشد كه بايد بهاي سنگيني را براي شناخت ماهيت او .. او را افتخار خود مي دانستم و حتي دست روي قران كه با هم پيماني بهتر از پيوند زناشويي ببنديم اما من انجا كه حتي با خون خود امضا كرد اين پيمان را همه انها يك روند فريب بود.. انچه ر كه امضا كرده بود سرسوزني به ان تعهد عملي نداشت ... چه روزگاريست كه بايد دل هاي شكسته هزار جور در گردونه امتحان پس بدهند زماني بود كه همه چيز در وسعت موش هاي سكه پرست و امروز روباهاني با ماهيت گرگ هاي خونخوار... عشق به پاكي خود مي ماند. در هر برهه اي و مي رود به سوي مشرق اسمان . ايم روسياهان هستند كه مي بازند. او در كارهاي روزمره خود در كار شكار افتاده بود. يكي از حصلت هاي او اين بود كه ادمهايي زيادي را داشته باشد كه هر يك از ان ها به نوعي به درد مي خوردند.... براي هر كسي يك هفته وقت .. مي گذاشت تا او را كاملا بپزد و بتواند از او نهايت بهره مندي را كسب كند. سياه بازي هم در دستو ركار بود.... جوسازي دروغين براي دور كردن ادمها.. ظاهرا در اين ميان من تنها كسي بودم كه تمامي حركت هاي او را شناسايي مي كردم ... يك پبام به فارسي مي رسد به من .. با اين عنوان. كه مي شه ببينمت؟ براي كسي داده است و براي من مي ايد . بايد سناريوي جديد در دستور كار باشد... وقتي متوجه مي شود كه سوتي داده است مي گويد اين را كركس داده است براي يك نفر!!!!!
خوب از گوشي شما چرا؟
مي خواهد تورا جلوبياره . جوابشو نده ................
حالا زماني است كه بايد براي شناسايي زمان جيم شدنش زوم كنم. همان عصر غيبش ميزنه ...
داستان از يك كانال مطمئن پي گيري مي شود.
در كافي شاپ يه نفر به او شماره مي ده... با عنوان ويزيتور... بعد قراري و مداري .... چون لو رفته .. بار را روي كركس خوابانده و ان بدبخت در خمار جنس است و حال و حوصله اي ندارد.... اصلا جرئت نفس كشيدن ندارد در برابر او چه برسد به اينكه وارد اين مسايل شود....اما در همه وسعت هاي زماني يك معما در برابر فكر من مي ايد/ امروز محمد حرفي زد كه عشق در اين و.سعت خاكي زمين غريب مانده است . و عاشقاني كه دلي سرشار از عشق دارند نيز غريب مانده اند.
اصل كار هم همين بود حالا كه از ان دور دست ها به اين ماجراي تلخ مي نگرم مي بينم حق همين بود كه جاري شد. بايد من در برابر پيچيده ترين رفتار قرار مي گرفتم ت قدر تا قدر دلم را بدانم من بايد در جدال با زني مرموز قرار مي گرفتم تا بدانم كه اين دل لايق خداست . دل را براي خدا ساختند. اين جماعت كه ادم ها به ان ها عشق مي ورزند بسياري از انها به درد يك كار مي خورن . دل به اينها كه نبايد داد. احمقانه ترين كار همين است . مي شود از اين ميان كسي باشد كه سرشار از عطر اسماني باشد. يولدوزها از اين جنس بودند انها كه عطر صداقتشان از گل شب بو بيشتر بود . مستي دلشان در پارسايي عشق چيزي از گل نرگس كم نداشت. حتي راه رفتنشان سرشار از صداقت بود. نگاه هشان درسي بود از بيكرانه مهرباني هايي كه اكنده از شرم و حيا بود. ان ها قدر يك روسري را مي دانستند. كه برايشان هديه مي كردي ... انها كساني بودند كه هيچ چيز را براي خودشان نمي خواستند كه تقسيم مي كردند. در ان روز كه امده بود تا دست پخت شريني اش را به من برساند از يك شهرك در حومه شهر تاشكند مركز ازبكستان امده بود.. بيش از سي كيلومتر راه امده بود... اين با كساني كه تا زبانت مو در نياورد تكاني نمي خورند زمين تا كهكشان ها فرق است .. اينجا اول و اخرشان فرصت طلبي هست و وقتي به نهان خانه دلشان راه مي يابي انگشت بر دهان مي شوي كه در پشت اين سيمايي كه سرشار از اداي عاشقانه است چه گرگي كمين كرده است . اينجا همه چيز بر پايه فريب است تا همه را داشته باشند. اما كساني مانند يولدزو دروغ گفتن را با خودفروشي يكي مي دانند و انقدر صداقت دارند كه وقتي حرف مي زنند گويي ايات اسماني را تلاوت مي كنند. اينجا به دل شكسته اي رحم نمي كنند. اصلا چيزي به نام رحم نيست. هر چه تو بيشتر بنالي .. طرفت بيشتر در صدد بهره كشي و فريب مي ايد. اينجا انها مانند گوشي تلفن همراه هستند كه هر چه بيشتر پول شارژ كني بيشتر بهره مند مي شوي // بازار مكاره اي هست كه هر كه بامش بيش برفش بيشتر // اينجا اينها كارشان اين است كه خلوتي داشته باشند و حياط خلوتي كه كارشان اين باشد كه برنامه ريزي كنند كه كدام ادمشان را با چه ترفند تازه اي فريب دهند. اينجا دختري مي ايد از دادن يك پيام به پدرش دريغ مي كند و توجيه او اين است كه كار داشته است و وقت نكرده است . اين را كه مي نويسم چشمي به سوره والفجر دارم
ايا نديدي خدا با فرعونيان چي كرد كه در شهر ها قدرت زيادي داشتند؟ قوم و عاد كه بر سرشان تازيانه عذاب؟
تاريخي از فريب در برابر من / بود... حالا او مانند يك خفاش رفته است چنان رفته ست كه گويي نبوده است . ان زمان كه اين ادم مثنوي درست كرده بود كه اگر ت.و نباشي من مي ميرم . بي تو زندگي ام سرد .. بي روح است . . طيفي از اين جمله هاي فريبنده . من خوب مي دانستم كه همه اينها براي فريب است اما ان زمان و درانشب من دراين ميانه كار دوباره انديشه كردم ... و به ياد شعري افتادم كه:
مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم زمانه مرا كاتب دكان مي فروش كرد!!!!!