رايحه اي در عشق

اه اي خدا!!!!

اين واژه اي است كه زيباترين احساس دل به خدا را در ميان اسامي خدا در بيكرانه هستي اشكار مي سازد/  اه اي خدا.. از دل مي ايد و بر بيكرانه هستي رنگ خدا را مي دهد.  ان بيكرانه هاي خلوت دل  ان سير اسرايي . ان شب هاي كه  عاشقان دارند.

هيچ گاه او غايب نيست . هميشه حاضر است . اگر به اين مرحله رسيده باشيم  انگاه كران تا كران مي توان به وسعت خدا رسيد. عشق را اين گونه مي خواستم .. خدا قران . ذكر . اين را از يك عشق من انتظار داشتم . عشق  در اين افق مي تواند همه چيز را ... در مفهومي تازه عرضه كند/

يادم امد كه دران ديدار نخست من قران دادم و سجاده نماز .... دران ديدار رستاخير عشق قلم زده شد

وطور و كتاب مسطور.... في رقم منشور////  مانند هميشه ... چشمي به قران است . سوره طور/// . پرست.وي دلم شوق پروازي دارد به ان سوي مديترانه . مي رود به صجراي سينا.... كوه اسرار اميز طور .  شب هاي موسي . در ان سرزمين و ان كوه و بيكرانه ي كه در نظام هستي  گل قاصد عشق در انجا  پيامي از وحي مي دهد. عشق  مي توان چنين كند و ترا به عالم دل ببرد. اما همين دل وقتي خير ه در چشم معشوق مي شود قيامتي از عشق و محشري از نگاه اسماني را جاري مي كند... ان را نيز در وسعت يك حس اسماني مي نگري . ان پياله شراب عشق مي شود نه يك چشم/// كه يك دنياي پر رمز و راز  از  هستي عشق ... هر پلك به هم زدن او مي شود دنيايي از يك حس تازه ... مي تواني در اين بيركانه ا عشق را معني  كني ... من عشق را اين چنين مي خواستم وقتي اندام او را در افق هاي خاص را نه يك جسم كه كلك خيال انگيزي به شمار مي اوردم اين بسيار زيبا بود در چشم شعق ...  افرينش تازه.

وقتي عطر عشق بر وجودت جاري مي شد همه چيز عطر عشق را داشت . انگاه به عذر نيمه شبي روي مي اوري ... غريبانه به سجده مي روي و شكر او  كه اين كسي را كه به تو داده است بي نهايت رحمت اوست / چقدر اين چشم انداز عشق زيباست ؟ راه شكر را در اين مي بيني كه در دل شب و در سكوت وهم اور نيمه شبي بايد وضويي بسازي و قنوتي از زيبايي هاي عشق بگويي ووو  اين عشق را من خواستار بودم .... عشقي كه سجده هايش اشكي را جاري كند .  كه خدايا ايا من در وسعت اين مهرباني تو چگونه جبران كنم كه  مرا دولت عشق دادي؟

من درمتن زيباترين طبيعت زندگي كردم . با طبيعت ..   حتي از ان مردمي كه بسيار ساده بودند و سرشار از مهرباني ها نيز دوري گزيدم .  سبكي از بودا.. نداشتن و نخواستن..  دلم به باران خوش بود.  دلم به وسعت شب هاي باراني هزاران شوق بود. در وجودم مهرباني را از ين باران و رازهاي   ساحل ..   جنگل و ماه و...  كران  تاكران افق هاي  تازه اي بئد دراين ميانه كار بود كه من مي شدم به عشق معناي  تازه تر از گل شعق داده .. من ان بيكرانه اي بودم كه مهرباني و هعشق  عاجز مانده بلود.  اين دل مهربلان را اسير كردند . خاكسترم را منيز بر باداست مدر اين ماه ربوده است در يت وئرز ش عث ئلزع رذع بئذ   ذر يت ر راهي بده شب بي سحر .. اين كبوتر را نمي دانم اين پرستو را و هر چي بناامي پرو بال ش را شكسته=نتدد  . در باران تندي رهايبش كردند  تا شوق  پرواز را از او بگيرد.

دراين وسعت تازه در اين شب هاي غريبي  اگر اشكي جاري شود . اگر در دل شب غريبانه به نماز مي ايستم..  همه از مهرباني خداست . ....

 در برابر اين همه امواج بي شماري كه از درياي دلم بر مي خاست  چگونه مي شد  اين ها براي كسي جاري مي شد كه در دنياهاي ديگري سير مي كرد. او  براي فريب مدعي بود كه همه وجودش رنج است و درد/ اما اينها ياوه گويي بود. اينها مكر او بود چون از روحيات ادم ها خبر داشت و مي دانست كه چگونه افراد را تحت تاثير قرار دهد . انقدر هم چهره سرشار از صداقت نشان مي داد كه تو بايد ماهها اسير اين افكار مي شدي كه ايا او در مرز حقيقت قرار دارد يا فريب.. دران عصر تب الود شهريور كه امده بود براي اولين بار الان مي فهمم كه ان اشك ها تنها براي فريب بوده و القاي اين كه به معياري پاي بند است . تعهد دارد و اين اشك او نشانه عذاب وجدان است . من بيش از هر چيز به اين فكر مي كردم كه بالاتر از عشق . ايمان بايد افق ايجاد كنيم تا خدا از ما راضي باشد .من در راه بسيار خطرناكي قدم گذاشته بودم ...راهي كه بسيار بسيار براي من . بد بود اگر طرف مقابل درجا مي زد. من در ان شب حضورش نهايت هاي هشدار را دادم كه داستان ما بايد بي نهايت هاي يك حس اسماني باشد . هم گرايي مطلق .ذوب در هم . يك عشقي كه بي همتا باشد /اما  در اين ميانه او نيز بيش از من در اين زمينه حرف هايي براي گفتن داشت / همه چيز  براي هم و بريدن از همه كس . او تصويري بسيار اميد بخش ارايه داده بو.د دران شب حرف هايي كه او مي زد چنان سرشار از معرفت و پاكي غشق بود....

من بدون عشق مي ميرم . من در زمين نمي توانم باشم ...اسماني هستم ......

اما همين ادم وقتي كامپيوترش خراب شد در اولين ساعات بامداد دنبال كافي نت .... مي گشت... رفتاري كه ارايه داد گويي سالها با تو زندگي كرده است . نهايت دلسوزي .... بي ادعايي . و بي اعتنايي به امكانات زندگي ... اما وقتي كه رفت بيش از هر چيز براي من اين مهم بود كه ين ادم در سايت هاي دوست يابي و به خصوص ياهو مسنجر به جستجوي چه چيزي هست ؟ اين ادم كه در اينجا بيكرانه عشق و يك تويي بود چرا اينك اين چنين شده است . يك ماه است كه مي نويسم اما انگار هنوز چيزي ننوشتم .. اين موضوع بسيا رمهم است كه من بايد در اين سالها در اسارتي گرفتار شده بودم كه اينك بايد هر لجظه بنويسم....در در كمتر از دو ماه پس از اين ديدار من دريافتم كه طرف من ادمي هست كه به رعم ظاهرارام و صميمي اش بسيار سنگدل و پنهانكار ست ..  هر چي هم هشدار دادم كه عواقب اين كار خطرناك است به گوشش نرفت.....وقتي به ان دوران سياه  فكر مي كردم بيشتر از هر زمان ديگري ..  دلم ي مي گيرد. درياي بيكراني بودم در وسعت هاي مهرباني .  غروب از راه كه مي رسد من به ارامش شبي .ديگر انديشه مي كنم . اين راهي كه در متن دلم افق حرفهاي تازه اي است دستاوردهاي تازه. گاه چنان دلم مي گيرد كه حد ندارد. دل تا كجا سوخت . تا كجا بي مهري ديد. كاش اين ادم شهامت ان را داشت كه ماهيت خودش را به روشني بيان مي كرد تا دلي را اين چنين در چنبره اين هم توهم و ترديد قرار ندهد.. اما اينها شگردهاي شيطاني شان انقدر مرموز است كه دست به هركاري بزني ...  بيشتر مرموز مي شوند. به جايي رسيدم كه براي رهايي از دام جادويي او  چه شب هايي كه در وسعت سحده هايم اشك ريختم .....تا كاري كند خدا... و من از اين همه اضطراب رهايي يابم .او ظاهرا بدترين جادو را بكار برده بود... انقدر به درگاه خدا ناله كردم تا گرهي باز شد انهم پس از اين همه مدت  كه هر روز ان به يك ماه مي رسيد. هنوز باورم نمي شود كه از او بريده ام .و هراسان به لحظه هايي كه مرا به اين روز سياه انداخت .. كاري كرد كه دو سال خانه نشين شدم ... و كوهي از دردهاي روحي . جسمي به سراغ من امدند.. هر چه التماس كردم كه به من رحم كن هر بار با حيله تازه اي به دلم هجوم مي اورد. اين ادم انقدر دريده بود كه مدعي بود و قسم قران كه جز تو كسي نيست  اما وقتي پرده ها كنار رفت ديدم دران زمان كه مرا دور مي زد و براي يك دقيقه صحبت هزار ان بهانه مي اورد كه كركس در كنار من است و اقوام من امده اند... از اين حرفها . دستم امد كه اين قرار داشت با ادمهايش .... تا به لجنزار گناه هاي كبيره بيشتر برود.. كلوب هاي دوست يابي هم خوراكش بود... چت و تماس تلفني . وب كم براي تحريك كردن هوس بازان ... و قرار و عمليات ... به همين سادگي و در طول يك هفته و يا كمتر كار را يك سره مي كرد... . ان وقت اين ادم شده بود همه كس من . اما من براي تماس با او هميشه پشت دربسته مي ماندم .. پيام كه بماند.... انقدر دروغ سر خراب بودن خط موبايل  گفت كه  خودش اخر اعتراف كرد كه براي چه منظوري اين كار را مي كرده است تا سوتي ندهد/  انقدر اسم هاي جوروا جور مي داد در پيام براي من و خروارهاي دروغ كه ه اه  اين فاميل من است ين پسر عمه من  اين پسر داداش ...  اين .... كه ... مشتري هاي خوبي هم داشت  چون

 اين كه خودش را به اب و انش مي زد كه بي تو نمي توانم و مي ميرم اما وقتي بو برد كه داستان جدي هست . مانند سنجاب دمش را روي كولش انداخت و.....    هيچ خبري نشد از او و چنان رفت كه گويي هرگز نبوده است . اما ابن بار حس خوبي داشت كه در اين ميانه كار همه چيز را نه يك تلاش كه درك كرد كه بهتر است هيچ خبري از او نباشد. اين همه  قيل و قال او اين بار بي رنگ بود... او در اين ميانه كار به خط اخر رسيده بود.. مي دانست كه چي كرده است .مانند باد رفته است . او همين بود. باورش سخت است كه ايا واقعا او رفته است؟

براي شناخت بيشتر ماهيت او از اين زاويه مي شد به همه چيز رسيد. او جز همان دو سه بار تماس ديگر هيچ كاري نكرد و دمش را روي كولش گذاشت و رفت پي كارش .... اين همان ادمي بود كه داشت خودش را مي كشت همه زندگي ام را به تو دادم از اين حرفها.... دنياي از اسرار مانده بود در اين راه و او به روي خودش نياورد كه با اين بي اعتنايي .. اين نشان مي داد همه چيز پوچ است .. او هيچ هدفي ندارد...او داشت بازي مي كرد.... او بازنده شد . كم اورد و رفت . يك پروسه اي كه دران نشان داد كه اصالتي ندارد. حق با او بود .او همان بود كه با س ها نشان داده بود....مشكل همين بود كه دراين حدي كه من فكر مي كردم اصلا نبود. او در مسير كار خود به ادمي برخورد كه داري مزيت هايي بودهاست ... مزيت هاي يكه دران مي شد  اين وسعتي بود كه هزاران اميد براي يك احساس دوست داشتن بود/ اما مي روي . وي بيني كه مرزهاي بي نهايت هاي صداقت كه تو مي خواهي در او حبري نيست.  من هميشه  مي دانستمن  . چه بازي بي شرمانه اي هست . كه كسي بيايد صرفا براي اينكه ادم هايي داشته باشد براي خود دست به چنين كاري بزند. زماني بود كه فكر مي كردم اگر او بيايد بيكرانه اي  در دل من به سوي پارسايي عشق ايجاد مي شود اگر او ببارد. اما او در ان روزهاي نخست چنان كرد كه هر كسي مي تونست سرشار از اميد هاي تازه باشد .  من همه اميدم اين بود كه به سوي زيباترين معرفت ها دست يابم به نيروي عشق . اين عشق بود كه مرا از همه چيز به سوي خدا مي برد. از صداي سخن عشق . از بوي پيراهن عشق . از نماز عشق . . از بيكرانه هاي عشق . اما چقدر سخت است براي مني كه اين همه شوق پرواز داشتم  در ميانه راه در يابم انكه من به او در نهايت هاي تازه يك نگاه اسماني هستم . چي كاره هست ... دلم سوخت . اگر اين احساس خود را به گوسفندي عرضه مي كردم ليلي مجنون مي شد. اما اين كي بود خدايا..... اينك من و دل

اينك من  و ان خلوت شب //

  من و ان راز و نياز دل شب /

  همه شب سوي تو  من سجده كنان

مي روم تا به نگاهت برسم ....

 همه شب سجده من عطر نيازي دارد

 همه شب عطر نماز به تمناي وصالت دارد

 سر شوقي كه مرا مست كند.

  شوق نگاهت كه مرا تا به ابد هاله و حيران بنمايد/

 من و ان غربت شب هاي فراق

 من و ان هجرت دل سوي نماز 

  اشك جشمم به سر شوق

 بسان جيحون

مي رود تا به سراپرده چشم

 من و دل مانده به شوقي

كه سحرگاه بيايد  ز ديار دل او

عطر تمناي وصالي ...

شب تنهايي من  شب قدر اشكم

همه شب تا به سحرگاه چو باران

ايد

 تا به درياي دلم گوهر در دانه عشق

 سببي سازد ومن شوق كنان

سجده شكر.....................