انها سه نفر بودند. كلاس سوم ....يكي از انها رحيم پسر عموي من بود.

من بيش از انها در ميان بچه هاي روستا جايگاه داشتم . حركاتشان مرموز بود. مي خواستند به جنگل بروند. كه من همراهشان نباشم . رحيم  ادم  مرموزي بود. دو چهره .

 صحنه اي كه ديدم مرا به خود اورد كه براي هميشه خودم باشم و بي اتكا به هيچ كس ///

مانند اين مي ماند كه  كشورهاي مانند المان از سوي كشورهاي مانند مثلا كومور و گابن و يا نپال جدي گرفته نشود.  

  به سوي اين سه نفر رفتم . با حالتي از اقتدار گفتم  كه نيازي نيست كه شما ها  اين همه نقش بازي كنيد . اگر هم بخواهيد من با شما جايي نمي ايم ..

  اين رفتار براي من  نگاه تازه اي ايچاد كرد كه  خودم باشم   تا هيچ كس نخواهد كوچكترين رفتار موذيانه صورت دهد.

 در همان روز  به جنگل رفتم . بوته هاي تمشك و زيبايي هاي زندگي پرندگان درجنگل .. ان روز خاطره اي براي من بود تا بدانم  هيچ كسي ني تواند جاي دل ادم را بگيرد . اين وسعت تازه اي بود . متكي به خود شدن .  دور از هر وابسته گي ...

 ان سه نفر درس بزرگي به من دادند.

 شايد زماني بود كه من در  تلاش براي رسيدن به بيكرانه هاي تازه در عشق مصمم شدم همراهي را داشته باشم اما وقتي در متن ماهيت او قرار گرفتم  ديدم چيزي ندارد.  دوباره به دل بازگشتم .  غريبانه هم برگشتم . گرچه هرگر فكر نمي كردم كه در اين ميانه كار  چنين شود.

 برخورداري هاي تازه در حريم دل ... در اين ميانه كار  كه دوست داري زيباي هاي دلت را با كسي قسمت كني ..

 كسي محرم راز شود... محرم دل .. . حرم دل را به هركسي نمي توان داد. اين همان چيزي است كه مي شد در اين ميانه كار به جايي رسيد. اين مهم است گه دراين راه اگر سرشار از نگاهي اسماني شوي چقدر مي ت.واني اكنده از شوق شوي / حريم دل چقدر خوب است كه  صاحب دلي را داشته باشد.

 وقتي دل عاشقي داشته باشي بايد انرا در مسيري از زيبايي هاي يك  حس اسماني ببري.

 از ان دوردست هاي شهر عشق . شايد زماني  فرياد رسي بيايد به ميهماني دل ما . به ضيافت شب تار ما.

 شبي كه زنده مي كند درد فراق .

 شبي كه بيكرانه هاي هجراني را كه اتش مي زند به دل

 شب زنده شدن درد ها مي ايد . موجي از راه مي رسد و تو خيزه در قران مي شي . كران تا كران دلت سرشار از درد شريني مي شود.

 تنهايي ات را دوست نداري به كسي بدهي

 ان كس كه بود در كنار ما شايد به نظر بسياري از ادمها

بسيار خوب بود. اما دل من بيكرانه اي مي خواست كه زيباتر از اسمان عشق باشد . تا قدسيان ببالند.

 دراين راه  هميشه خدا به من دلي داد كه هر ان به وسعت تازه اي مي رسد. مرام ي و معرفتي تازه در اين حريم

اسمان  با درخشش مهتاب  وسعت تازه اي داشت . سوره قمر در اين بيكرانه اسمان معناييي تازه داشت .

اين راهي بود كه من به سوي كوثر عشق مي رفتم .

  يادم امد از غربت ان غروبي كه اوارگي ام  در ان كوير امده بود تا مرا در حريمي تازه بسنجد.

چه غريبانه بودم .

 در ان شب باراني ابوطالب يكي از بستگانم وقتي مرا ديد اهي كشيد و اين جمله را گفت  كه خدا اواره كند ان كسي كه ترا اواره كرد.

 سوز دلي داشت اين مرد بزرگ .

و اما در اين غروب كه من غريبانه رفتم  همين يك  ماه پيش را مي گويم دلم عجيب شكست . درست مانند يك كودك يتيم  كه از دست نامادري سنگدل از خانه اي كه دران جز رنج و حقارت نيست رانده شود.

 در ان شب روز هاي اخر شهريور من دلي شكسته تر از ان يتيم داشتم .

  دلم را ديدم كه غريبانه مرا و چشم هاي پر اشك مرا مي ديد.

به دل گفتم برخيز . بيا از اين خانه برويم .

كوله بار خود را برداشتيم .و اواره تر از ان دور ان كوير بود .  دلم را شكسته بود.

به كلبه ام كه رسيدم وضويي ساختم و نماز شكر خواندم

 خدايا شكرت كه مردانه در ين راه دارو ندارم را در سبدي از اخلاص و مهرباني گذاشتم . كاري كردم كه هيچ عاشقي نكرد... عشق يه عجز امده بود. عشق مانده بود در حيرتي

اما  دست من خالي نشد . من نباختم كه مردانه در بيكرانه همه مهرباني ها بودم كه ان كس جز خيانت و پنهانكاري  كار ديگري نكرد..

دلم همچنان مي شكند. و او فرصتي يافت تا در سايه سار دل سياه خود برود تا ديگران را فريب دهد.

مرزهاي تازه اي به روي من گشوده شد . مرزهاي خلوتي كه دران قدسيان اسمان  حرفي تازه دارند. حرفي از جنس اسماني .

انها هر شب مي ايند به شب زنده داري ما .

هر شب با شوقي تازه مي ايند.و

 گويي بار سنگيني از دوشم برداشته شد

نيمه هاي شب غريبانه از خواب برمي خيزم انقدر دلم مي گيرد كه  به سجده مي روم و شكر او كه اين زيبايي درد را به من داد.

دل من ارام ارام اشك مي ريخت و من در نماز شب خود به ياد اوردم كه در ان نيمه شب به او اقتدا كردم  و نماز شبي خواندم

اشك هاي من و او اگر صداقت داشت   هرگز او چنين نمي كرد.. اگر او درنيتي اسماني اشك مي ريخت !!!! اگر در اين وسعت ها اگر اخلاص بود!!!!

اما نه نه ... من به ان نماز شب ايمان داشتم  و صدها بار فرياد زدم كه امام نماز شب من شدي . بيا .و صداقت را جاري كند. من در بيكرانه بي نيازي ات هستم . به من خيانت نكن كه خدا دلش مي گيرد كه او به راز نهاني دلها اگاهي دارد.

نماز عشاي خود را بر روي چمن ها خواندم ......... اسمان با درخشش مهتاب عطري داشت و پرستوي خيالم بوسه اي بر مهتاب زد و من اين بوسه را درهاله از نور ديدم .............   گويي خسروان عشق به علمداري حريم ملكوت امده اند و  افسوس  كه اي كاش او سرشار از صداقت بود تا من به خدا بگويم كه ببين من چه بنده اي خوب از تو را دركنارم دارم اماااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟