وسعت زيبايي ها////

سرزمين سبز من. سرزمين روياهاي كودكي من

ادامه نوشته

اين سرزمين من است .زادگاهم ///

وقتي در متن سايه سار فانوس قرار گرفتم  ان سوي اسمان پر از ستاره ها بود. من به وسعتي تازه رسيده بودم ... صدايي از دور دست هاي صحراي دلم مي امد و پير فرزانه اي مرا به ضيافتي فرا خوانده بود. در اين ميلاد تازه اي از عشق من به ان سوي اين بيكرانه ها رهسپار شده بودم .. ازاد و رها از هر بندي ... اينك اين خدا بود كه در دلم نوري را ..... هر لحظه هراسان به سوي قران مي رفتم و  ذكر . در سايه سار فانوس در دل شب بارها نه يك بار بيدار شدم با شوقي از يك هراس كه وقت تنگ است به سوي ايات قران .. اذالشمس كورت ....  اين سوره شگفت انگيز.... و انروز كه صيحفه ها باز شوند و ان روز كه از دختران زنده به گور شده .... من در متن اين ايات اسماني چنان شده بودم كه گويي چهره هاي سرشار از مظلوميت ان دختران معصوم را مي ديدم كه زنده به گور مي شدند .... ان وسعت درك تازه اي بود ... و خود را به ياد اوردم كه با دريايي ازمهرباني ها زنده به گور يك ....   شدم ... هيچ فرقي نبود زنده به گور شدن يك دل كمتر از ان نبود كه دختري معصوم و بيگناه .. را در ان خاك هاي گرم .. ان نگاه سراسر التماس .. زنده به گور شدن اين بدترين حالت يك دل سياه بود. اما اگر دل عاشقي كه به هزار شوق امده ست و در فريب بي انتهاي يكدل سياه قرباني شده بود و بارها زنده به گور  مي شد وهربار به هزار ان تلاش خود را از درون خاك بيرون مي كشيد همه و همه دروسعت يك خيانت بود. ان روز كه امده بود مرا به اين فرا خواند كه من مهربان توام و تكيه گاه تو و دراوج فريب هايش اين را تاكيد كرد كه من و تو به مرحله ما شدن رسيديم و ان روز كه داشت به خيانتي تازه مي پرداخت و ان قدر غافل بود كه كسي در ان دور دست ها در كنارش هست و مي بيند ان لحظه نيز اين سياه دل دم از ما شدن زده بود. اما وقتي انكارهاي او وسعت بي پاياني داشت مانده بود كه اين وسعت خيانت رنگ تازه اي دارد . وقتي ما شدن به شيوه او را ديدم بيكرانه هاي تازه اي به روي من گشوده شد كه بازگردم به وسعت يك راه تازه كه به اسمان منتهي مي شد.. دران شب كه سوره تكوير را مي خواندم به ياد اوردم كه اين خدا بود كه مرا از اين سياه چال فريب  و خيانت نجات داد و من دوباره در ساحل شدم قدم زدم... مي دانستم كه خداوند بي نهايت دوستم دارد ....من دوباره دست به دامان خدا شده بودم .. قران را به من داد كه ان را خوب بخوانم درهر سحر و اين بار من با هراسي .... رفته بودم هر بار باران اشكم جاري شده بود .. خدايا باز مرا مورد عفو و بخشش قرار دادي ؟  من به خودم نگاه كردم .. اين غل و زنچيرها هنوز اثار ش بر بدنم مانده بود .. هنوز در باورم نبود كه من رهايي يافتم ؟ ببين چه بر من گذشته است كه هنوز مانده ام در حيرتي كه ايا من از بند اين همه فتنه و جادو و فريب رهايي يافتم ؟ درختان اقاقي دران سوي پنجره ارام ارام گويي به رقص سماع خويش عطري داده اند . سرو ها ارام به اسمان خيره شده بودند و مرغ شب از دور دست ها مي خواند. اسمان با مهتاب عطري داشت . بيكرانه زيبايي در اسمان بود . گاه ابرها مي امدند... من چشمي به قران داشتم و چشمي به اسمان ... و در اين ميانه تصوير كسي مي امد و به سرعت محو ش مي كردم . نيمه هاي شب بود و من در عميق ترين خلوت دل بودم .. به ياد اوردم زماني را كه نماز شبي خواندم با كسي و اين كار ما هم نگرفت كه انها در كار ديگري بودند. راستي انها كه اين همه خدعه ونيرنگ در كار خود مي كنند به دنبال چه چيزي هستند.. من اينك از ان شبحي كه در ياد من مانده بود به ياداوردم كه اسارتي بود كه خدا مرا رهايي بخشيد پس قران بايد در همه لحظه ها...  وقتي شيطان امد به قران پناه ببر و من چنين كردم ....
ادامه نوشته

در امتداد ان کابوس

  تا كجاي كار...يك درد بغض ... چنان رفته است  كه گويي نبوده است

اين ادم بود كه من براش مي مردم ؟ اگر عاشق بود حتي پياده مي امد كه اماري بگيرد كه چي شده ست . از اين جا دست من ايد ه كه اين نامرد اول واخرش دروف و خالي بندي بود. كاش زودتراين كار را مي كردم . ماندني بي حاصل . حتي يك بار نمي بايست ميان ما بحران ايجاد مي شد. من مانده بودم اين چه عشقي هست كه هر روز دلهره است و درگيري هست . من كه در نهايت زيباترين حس بودم ..من كه همه وچودم اين ادم بود و او را در اين دنيا مي خواستم و باهمه چيز وداغ كرده بود م پس اينه مه چالش براي چي بوده سات.  اين همه ادم امد و رفت يك بار بي حرمتي نشد.  حتي شادي //  چنان احساس ما بود كه دران شب يلدا وقتي امد دنياي تازه اي بر روي ما گشوده شد./

او  عاشق بود كه وقتي امد بر اشفت و اعتراض كرد كه جاي تو اينجا نيست . اين زير زمين ؟ از شدت ناراحتي سر درد شديد گرفت .سر دردي كه نشان مي داد او تعصب دارد به من . اما اين ادم برايش فرقي نمي كرد.  شايد تو فكر مي  كردي او يك عاشق است كه برايش مهم نيست در كاخ يا كوخ باشي .... اما نه نه اين طور نبود. او تنها به اين فكر مي كرد كه لذت ببرد و مزدش را بگيرد وتنوعي در اب وهواي يك مسافرت و تامين نياز پ.ول رفت وبرگشت اير لاين و همين ..  اين جور ادمها براي چي دلشان بسوزد و نگران شوند.

او كاري به هيچ چيزت نداشت . همان مدتي كه هست خوش باشد.  اگر هم  جارويي زد و مرتب كرد هم ريا بود تا فريب دهد. من بيش از هر چيز اراده تازه اي در عشق مي خواستم كه دراين ميانه مرا به وسعتي تازه تر ببرد.

كسي كه هيچ حساسيتي ندارد اين مي تواند يك نشانه باشد . من در بيكرانه هاي ديگري سير مي كردم . در دنيايي كه دران عطر اسماني بودن لحظه ها را حس كنم ... اين كه امده بود چنان بود كه گويي همه نياز او را در من يافته است . اين مي توانست وسعت هاي زيبايي عشق ورزيدن را ارايه دهد. اما هيچ خبري از او نشد. وقتي در كنار تو مي امد سعي مي كرد با ريا كاري نشان دهد كه ليلاي عشق توست اما اما زماني كه مي رفت  هميشه بحران تازه اي ايجاد مي شد. دراين ميانه كار  مگر مي شود كسي به ديداري برود و پس از ان هيچ حسي نداشته باشد؟ اين ها چه كساني هستند. من داشتم به دنياي تازه اي وارد مي شدم . انگار موضوع تازه اي در زندگي من است . اين كه امده بود همه چيز او نشانه تازه اي بود اين چه ماجرايي خواهد داشت . من به نيروي عشق مسلح شده بودم . ترديدي نداشتم كه من با اين ابزار مي توانم كوهي را تبديل به عشق اسماني كنم ... قدرت اعجاز عشق را در اين وسعت مي توانستم ايجاد كنم . يك راه تازه در عشق .. احساسي كه بروزمي دادم بسيار ناب بود. در عمل كه بماند...  اگر ناگهان مي ديد بسته پستي به درخانه اش امده است يك حس تازه را ايجاد مي كرد.. اما درد اور اين بود كه دراين ميانه كار هيچ حبري از او نشد . همه چيز را بايد ديكته مي كردم .. معمايي بود براي من اين ادم . زماني بود كه ديوانه نوشته من بود اما درمدت كوتاهي هر چه فرياد زدم كه براي تو مي نويسم  هيچ حسي نشان نمي داد.  5 سال دست به هر كاري زدم تا در اين وسعت عشق من  يك افق باشد اما خبري نشد. 

 چقدر سخت است كه تو فكر كني او مي تواند اميد تو باشد. پناه تو تكيه گاه تو . اما دراين سالها انقدر بازي كرد تا اين نگاه اسماني مرا بي اثر كند... اينك همه چيز پايان يافته است و او در نهايت ناباوري كسي را از دست داده است . قاصدکها خبر اورده اندکه او در حیرتی گسترده فرو رفته است . در حیرتی که او مانده است که چگونه شده است که کسی در تجلی اراده ای اهنین با اینکه کسی نداشت و با کوهی از دردها و رنج ها و بی کسی ها تنهای تنها بود و امیدش به همین ادم بود و دل وجانش را برای او .....  اما رفته است غریبانه و در نهایت مظلومیت در غروبی سرشار از دلتنگی رفته است تا همچنان غریبانه تنهای تنها به بیکرانه دل تنهایش بسوزد وبسازد. چقدر غریبانه التماسش کرد که او را در پناهی از دل یاری دهد اما در این وسعت  به هزار نیرنگ این دل مهربان وعاشق را بازی داد. یک بازی بی شرمانه به بهای هوس الودی که همه را داشته باشد . روزی بود که او در سیمای غریبانه ای امده بود اما نشان داد تنها یک ترفند بود تا ... کاری که او کرد هیچ شیطان رجیمی نکرد . من در هر شب به این فکر می کنم که این دل چقدر باید سیاه باشد که دست به هرکاری زندتا کسی را زمین گیر کند... دیر زمانی نیست که نفرینم می کرد الهی  درد پایت هرگز خوب نشود و در خانه بمانی و بی خبر از همه جا بمیری و جسدت را کرم ها ...........................  به این می گن دل سیاه...  می دانی چرا؟ چون او در دخمه های هوس الود گناه زندگی می کرد این همان چیزی بود که من در وسعت  یک اتفاق ناگهانی به ان پی بردم .... که ای بابا /... این ادم این بود!!!!!!! و ما بی خبر بودیم ولی حس ما می گفت که این داستان ها دارد و حرکاتش و رفتارش نشان می داد که..................

در جویبار دل

ارام و غریب در وسعت نیمه شب  هنوز چشم از اسمان نکنده ام .

 هنوز پرستوی دلم می رود . این پرنده رها شده از دام مکر و فریب این سر شار از شوق بی نهایت ها   بال و پر زنان می رود . چه شوقی  در دل دارد. روح من سرشار از طراوتی تازه تر از باران شده است که در سحرگاهان سکوت شب زنده داران را به ترنم صدای پایش می شکند روح من ان پرستویی است که ازاد شده است . بال و پرش اگر چه زخمی هست اما شوق پرواز به سوی بام ملکوت  هیچ دردی را بر نمی تابد. ان وسعت فتنه ها و نیرنگ ها به مددی از نام او پایان یافته است و می رود تا شکر او به جای اورد. دیر زمانی بود که انقدر بال و پر خود را به در و دیوار این قفس فتنه زد تا از چنگ کرکسی بگریزد . هنوز نمی داند چی شده است اما می داند که ان سایه شوم کرکس دیگر نیست . می داند انچه که در دل نیمه شب ها وقتی غریبانه گریه می کرد..اشک خون جاری می کرد از سراپرده ملکوت عطری امد از مدد او .قدسیان اسمانی زانوی غم داشتند خدا دید و طاقت نیاورد . خدا خبر داشت از رازهای نهانی این پرنده که اسیر شده بود. پرنده ای که فرسنگ ها بال و پر زنان از دست خفاشان گریزان به سویی دیگر امده بود  باغی دید ارغوانی سرشار از شوق شد و در وسعت هزاران امید امده بود. دلش را به امید تازه ای داد. سرشار تر از عشق شده بود. نفس راحتی کشید و شوقی را در دل جاری کرد که در ابدیت خود ارامش تازه ای خواهد داشت بهار را حس می کرد در این باغ  در این وسعت بیکرانه های تازه دراین ماه اباد عشق . روی درخت چنار نشست و برکه ای بود و در این وادی سرگشته کویر وسعت امیدی بود... به ان سوی دل  پنجره عشق را معنا کرده بود و دراین راز و نیاز عشق به سوی باغ پرواز کرد و اما کرکسی در پشت تنه درختی بود و او می پنداشت که طاووس است اما زمانی که به خود امد در قفس این پرنده لاشخور اسیر شده بود. شب های بی پایان اسارت او . در این وسعت که در میانه کار امده بود که او را در وسعتی تازه درک کند. شب هاییی که در این قفس مانده بود. اما  و اما دراین بیکرانه های عشق همه چیز معنایی تازه ای داشت به سوی پنجره توکل و امید خدا روی اورد. هنوز نمی داند و  دیوانه وار به ان سوی کهکشانها می رود. ان باغ سوخته است و اتش گرفته است خشم خدا انجا را چون سرزمین عاد و ثمود کرده است . حدا دلش سوخت وقتی حکایت این همه ظلم را شنید که کرکسی از نسل باچونیان بر سر ... پرستویی مهربان اورده است . خدا می دانست پرستو ها پیام اور همه خوبی ها هستند و کرکس های لاشخور را نیز خوب می شناخت. این کرکس خود را درشکل طاووسی دروغین جا زده بود تا در خیانت خود دستی تازه تر داشته باشد. اما اینک درمانده و رنجور در کنار این باغ سوخته رمقی نداشت . او مزد خیانت و جنایت خود را گرفته بود. دل پرنده ای را شکسته بود که گناهی نداشت . در میان خیل خفاشان و زغن ها چرا این پرستو باید قربانی می شد.. در سایه سار سدره  هست که این پرستو به نماز می ایستد و به شکر و سجده  ای و درقنوت همه وجودش سرشار از ارامش می شود. خدا به نوازش پرستو امده بود.

خوشامد گل وزان خوشتر نباشد.

جهان هستی در  جشم عاشقانه دل چقدر زیباست .

رویای عشق در حصار سیاه چادرها...

 

گلي در باغ اگر روييد

 اگر پژمرده شد   خشكيد

رسد تا باز فصل گل به گلدان مهرباني كن

 

دلت را چون جويباري در سايه سار ناروني در دشت زلال و پاك كن عطري چون شكوفه اقاقي در شب باران . زلال باشد دلت انگاه دور از هر منيتي به خدا مي رسي و هر چيزي  خواهي در نهايت عشق به تو هديه مي دهد. اخلاص بيكرانه تمناي وصل است

گفت دائم ياد دار اين يك سخن

 من مگو... تا تو نگردي همچو من..

 اين را دوستم بردارم وسرورم محمد گفت كه در افق سيماي او عطري از عشق دل ما را به مستي شراب الستي برد كه در خم خانه دل سال ها بود كه طلب ما مي كرد وما دراين بيكرانه اينك سرمست شاد امده ايم به يمن چشمي از مهرباني حضرت دوست .

از الهي قمشه اي : اي حريفان مستي ما از شراب ديگر است

تا كه ما عشق است و انگورش ابي ديگر است /

 

 صداي سماور چاي  در جايي كه فانوسي مي درخشد زيبايي هاي يك احساس تازه را طراوت مي بخشد. هواي شب رو به سردي مي رود.  با اميدي تازه به سوي كلبه من امده بودم ... حس اينكه در غربتي از بي كسي هستم  مرا به فكر فرو برد.  تنهاي تنها... اما سرشار از اميد... همه فكر من مانند يك كودك يتيم است . نه . اين  جوري كه نمي مونه . يكي مياد...

 يه مهربان . يكي بهتر از خودم مي ياد. انقدر خدا خدا مي كنم تا خدا يكي از اون ادمهاي خوب را بفرسته .. بياد كنار من ...

 بياد تو خلوت شب من . شب هاي مه الود شاليزار ... باران هاي نيمه شب  كه تا سحر مي باره.

راهش اينه كه همه وجودت را تمناي وصل كني . خالص شوي كه خدا هر چه بخواهي بهت بده ...

 يا هر جوري كه صلاح اوست . اما به فكر فرو مي روم كه اين روزها انچه كه خدا به من داده است همه چيز است .

 اينك در همه لحظه ها عطر ياد خدا جاريست . با همان تن خسته و پايي كه درد مي كند و گاهي بايد باعصا راه بروم اما وقتي خلوت شب من اغاز مي شود. گويي هرچيزي كه نياز است در كنار تو قرار دارد . دو هتفه پيش كساني امدند كه زير بيست سال سن داشتند...  زيبا و خوب روي بودند كه شعر   خوشامد گل وزان خوشتر نباشد را برايشان خواندم .

 سلامتي خود را به تدريج باز مي يابم و رخوت و بي انگيزه بودن ديگر نيست ..  روي يك پتو كه پدرم به من داده است مي نشينم .. استكان چاي عطري دارد / چاي احمد .... سوره اعراف را با دقت بيشتري .... در ميانه اين كار  حالتي به من دست مي دهد . راز .و نيازم را با خدا در وسعت معاني تازه ....... خدايا به من قدرتي در انديشه بده كه قيامت را تصور كنم . ان صداي هولناك . ان روز حساب . چهره هاي  كه از قبر بيرون امده اند. يك فضاي تازه . همه فكرم به اين راه مي رود  ان روز هراس . روز فرياد.. صبح كه داشتم ادامه سوره اعراف را مي خواندم اين بار با قرائت خواندم ديدم بغضم داره مي تركه و اشكي قرار است جاري شود... در همين شبي كه گذشت ... به وسعت خلوت فكر كردم .. سرشار  از رمز و راز ست . كسي چون من كه  عشق به خانواده و دوستان خوب را در دل دارد به جايي مي رسد كه از همه مي برد و سرشار مي شود از خلوت تنهايي . دنيايي تازه به رويش گشوده مي شود و با همه وجودش در اين وادي قدم مي نهد. جدي . با همه قدرت خود به اين راه مي رود. و دستش مي ايد كه
ادامه نوشته

لشکر مژ

لشکر مژ